میوهی پاییزی
دیروز سعی کردم که شروع با شکوهی برای خودم داشته باشم. گیرم که ما جوانه نمیزنیم در بهار اما میوهی پاییزیم و با نوازش اولین نسیم خنک خزان سر بلند میکنیم. برای همین هم صبح کله سحر، آفتاب نزده سر بلند کردم. تا قیل و قال صبحگاهی خونه بخوابه، رفتم توی اتاق و برنامهام رو نوشتم و بعد دستهام رو با طراحی گرم کردم. ساعت هنوز هفت نشده، یادم افتاد که باید ریل کِشوم رو عوض کنم. پیچگوشتی رو برداشتم و رفتم سراغش. حسابی هم جلوی خودم رو گرفتم تا فحشای ناجور به طراح و مبدع این سیستم کِشو ندم. کثافتِ بی هنر. کار که تموم شد. دیدم من که دارم اتاق رو جارو میکشم، بذار یه گردگیری هم بکنم. بعد دیدم من که یه اتاق رو جارو کشیدم و گردگیری کردم، بذار کل خونه رو هم یه جاروی فوری فوتی بکشم و غبار از چهرهاش پاک کنم. ساعت شد ده و نیم. گفتم ما که این همه الکی این ور و اون جستیم از صبح، بذار یه ربعم هدفمند بجهیم و یه ورزش کوتاه و سبک بکنیم. ساعت دوازده بنا بود برقامون بره. بعد ورزش کوتاه و سبک اما دلچسبمون، جلدی پریدم تو حموم، تا برقا نرفته دستی به سر و روی خودم بکشم و روز اول پاییزی و شروع باشکوه ترگل ورگل باشیم. اما هر چی دست جنبوندم باز قبل قطعی برق کارام تموم نشد و آخر با آب یخ مهمانی رو به اتمام رسوندیم. ولی عجیب این دوش آب یخ حس خوبی میده بهم. یه جورایی هم حس قدرت، صبر و اراده. حالا نه زیاد. ولی کم چرا. بعد از حموم خیلی غصهام گرفت. نمیدونم چرا، اما حجم موهام در عرض دو هفته، یک سوم شده و از دست دادن مو برای من خیلی غم انگیزه. برای همین همیشه اینجور موقعها پیش دستی میکنم و وقتی میبینم موهام دلشون با موندن نیست، کارشون رو راحت میکنم و از بیخ کوتاهشون میکنم. اما این مرتبه دل نهادیم به صبوری فعلا.
حسابی که دختر زیبا و با وقاری شدم، نشستم پشت لپتاپ بلکه کارای مقاله رو پیش ببرم. دیدم رفیق پیام داده که بعدازظهر دیداری تازه کنیم. ما هم که فعلا نمیتونیم نه بیاریم، گفتیم باشه. تا بساط نهار رو پهن کنیم و نهار رو بخوریم و بساط رو جمع کنیم، رفیق هم پیام داد که راه افتاده. ما هم جَلدی لباس پوشیدیم و پریدیم بیرون. تا دم دمای غروب بالای کوه روی نمیکت نشستیم و از زندگی حرف زدیم. بعد از برگشتن به خونه متاسفانه نتوانستم به شکوه روزم ادامه بدم. در سناریویی که تو ذهنم داشتم، باید مینشستم پای مقاله و روی پیشنویسش کار میکردم و بعدش هم یک ساعت و نیم زبانم رو میخوندم و آخر شب هم مسواک و مطالعه و لالا. اما در سناریویی که عملاً اتفاق افتاد، مستقیم رفتم سراغ اکت آخر و پایان باشکوهی نبود متاسفانه. اما خوبه که برگشتم سر زندگی. همین خوبه.