عاقلان دانند.
خوش به حال آنان که صاحب اندیشه و بینش هستند. بله خوش به حالشان.
ما که صاحبش نیستیم، به دنبالش هستیم.
خوش به حال آنان که صاحب اندیشه و بینش هستند. بله خوش به حالشان.
ما که صاحبش نیستیم، به دنبالش هستیم.
این چند روز اگر به خیر بگذره، اولین کار، اپهای گوشی رو غیر فعال میکنم، بعد خاموشش میکنم میذارمش تو کمد، یه فصل میشینم گریه میکنم بعد مشقام رو مینویسم و آخرم کارای پایاننامهام رو شروع میکنم.
دو تا مورد اول رو تا آخر این ماه بلکه هم تا آخر بهمن ادامه میدم. برای سومی ولی یه روز کافیه. اون دوتای دیگه هم که فیالحال تنها رسالت من در این جهانه.
عنوان جمیع عادتهای بدش را گذاشته being evil و اپ quitzilla صبح به صبح یادش میاندازد که:
!Stop being evil
در عرض کمتر از یک هفته طومار هر چه لاف برای تحمل کردن زده بودم را پیچیدم. بوتیمار میگوید برگشتن یکجور غم انگیز است و رفتن یکجور دیگر. و من اضافه میکنم که حتی فاصله این دو، یعنی ماندن هم جور دیگری غمانگیز است. راستش غلظت اینجور غمها وقتی در کنار شعفی که برای هر کدام داری قرار میگیرد، بیشتر هم میشود. تشر زدن به خود هم دیگر فایدهای ندارد؛
_ چت شده تو؟ مگر همین را نمیخواستی؟
- چرا، اما شاید از ته دلم بیخبر هستم. شاید یک چیز دیگری میخواستم. نمیدانم.
- دل آدمیزاد کانّه دیگ آش میماند انگار. هم که میخورد، یک چیزهای میرود آن ته یک چیزهایی میآید رو. ولی همه چیز هست توش. شاید برای همین طبیعی ست که آدمی و احساساتش جمع اضدادند در یک زمان.
***
من به روی خودم نمیآورم اما از این دردی که حالا کم شده و آرام گرفته خیلی زیاد میترسم. نه خودم ازش سر درمیآورم و نه دکترها. میگویند سالمی اما من درد میکشم و یاد آخرین تصویرم از مادربزرگ میافتم. زنی بلند قامت که دیالیز تمام قوت جانش را کشیده و دستانش پر از رگهای زخمیِ بیرون زده است. میترسم. با این همه بیشتر از هر چیزی به مرگ فکر میکنم.
***
جهان به خیلیها تنها بدی میبخشد.
خیلی جوان بود که دست راستش را موقع کار با یکی از آن ماشینهای چرخان که بتن را هم میزند از دست داد. اما هر کس میدیدش اعتراف میکرد که جوری رفتار میکند، طوری کارها را پیش میبرد که آدم را وامیدارد چند لحظه روی دست مصنوعیش دقیق شود تا مطمئن شود که یک دست مصنوعی است و نه دستی سالم. گاهی اوقات که دستکش سیاهی دستش میکرد تقریبا تشخیص چنین چیزی غیر ممکن میشد. جز این وقتی که به او فکر میکنم چهره گلگون و خندهرویش را به یاد میآورم. و دیگر چه؟ دیگر روشنی چشمانش را که در چشمان دخترش به یادگار مانده. حالا برای مردن هم خیلی جوان بود.
جهان به خیلیها تنها سختی میبخشد. زندگیِ سخت و مرگ هم سخت.
***
احتمالا قبل از برگشتن دوباره میروم آزمایش میدهم. دیروز همان شکلی که از درد دو تا شده بودم میخواستم بروم بیمارستان، چون وقتی که درد آرام میگیرد تو دیگر سندی برای اثبات وجود اتفاقی که درونت میافتد اما آزمایشها و تصاویر نشانش نمیدهند نداری. ولی یادم آمد که چطور دفعه پیش منِ بیجان را توی آن بیمارستان درندشت که سر و تهش پیدا نیست سر میدواندند، پشیمان شدم. و به درد کشیدن ادامه دادم. ساختار همه چیز ناکارآمد و ناعادلانه و غیر عقلانی هست. منطق فاکتور گمشدهای هست. چه در آموزش، چه در درمان و چه باقی ابعاد زندگی در اینجا. گاهی به نظر میرسد که انسانیت هم گم شده است دیگر.
***
استاد درس پروژه دو ازمان خواسته روی بحرانها کار کنیم. بحرانهای طبیعی یا انسانی؛ سیل و زلزله یا جنگ و تصادف. من شروع کردم به فکر کردن به بحرانهایی که اخیرا تجربه کردهام تا حس دقیقتری به موضوع داشته باشم؛ زلزله، گیر کردن در آسانسور ، سیل و به شکل خندهداری همزمان بی آبی، بی برقی، بیماری، آتشسوزی و خیلی موارد دیگر. اما دیدم خیلی از این اتفاقات فینفسه بحران نیستند بلکه پایشان به این مرز و بوم که میرسد به بحران تبدیل میشوند یا در تعیبری به دور از اغراق چند برابر بحرانیتر میشوند. فکر کنم موضوع مناسب درسم همین باشد؛ بحران زندگی کردن در ایران.
***
باید بیشتر بنویسم. ذهنم شده است انبار. اینطور میشود که وقتهایی میخواهم تنها کمی جا باز کنم و مجال نفس کشیدن بهش بدهم. اینطور میشود که اینقدر پراکنده و درهم مینویسم.
نصفه شبی از همه جای خانه صداهای عجیب غریب میآید و من با اینکه تنها نیستم خوف برم داشته. چراغ قوه گوشی را روشن گذاشتهام، یکسره آیه و قرآن میخوانم و منتظرم دردم آرام بگیرد، صداها ناپدید بشوند و خوابم ببرد.
***
عنوان هم در حقیقت نام قطعهای ترکی است که از اینجا میتوانید بشنوید. توضیحی در موردش؟ نه، همین. مِن باب حسن ختام.
عزیز ناپیدا، این روزها سگی هستم در حال دریدن همگان. تو حالت خوب هست؟
- فردا به همه دروغ خواهم گفت.
. مثل انسان بزدلی که جرئت گفتن حقیقت و توان نه گفتن ندارد؟
- نه، مثل انسان معمولی که سعی میکند روابط اجتماعیاش با بقیه را حفظ کند اما گاهی بیش از هر چیز به تنهایی احتیاج دارد.
پ.ن: چرا نمیتونم هم راستگو باشم، هم کسی رو نرنجونم و هم خودم رو دچار مشقت نکنم.
هر قدر فکر میکنم نمی فهمم چطور شد که من گرفتار همچین هچلی شدم؟ از کجا رفتم؟ خدا میخواد چی رو بهم ثابت کنه؟ که من چیز دیگه ای هستم؟
دارم سخت میگیرم؟ باید با آدم ها چی کار کنم من؟ همه در چنین موقعیتهایی اینقدر مضطرب و آشفته میشن؟ نه احتمالا. این اتفاق انقدر ساده و پیش پا افتاده است برای همه که اصلا بهش فکر نمی کنن. شاید فقط منم که هر چیزی رو مستعد فاجعه میدونم.
کلاغها میخوانند. انگار از خود بیخود شده باشند. انگار نشسته باشی در یک کنسرت راک و نوازنده ها با چشمهایی بسته، موهایی افشان و صورتهایی خیس از عرق، بی اینکه یادشان بیاید تماشاگری هست، در حال و احوال خود مینوازند.
معمولا صدای کلاغها برایم آزار دهنده نیست و هر وقت میشنوم یاد داستان اولدوز و جوجه کلاغ بهرنگی میافتم. اما کلاغهای اینجا ترسناکند. و اینجا پر است از کلاغ. پس پر است از ترس. بیدار شدن با صدای کلاغها هم ترسناک است. هم اتاقیم بیدار شد و از پنجره به انبوه کلاغهای بیتاب نگاهی کرد و گفت: نکند زلزله بیاید!
من البته با صدای کلاغها بیدار نشدم. از اذان صبح بلند شدهام. اما هنوز توی تخت هستم. بدی اینجور زندگی این است که همهاش باید منتظر بقیه باشی تا یک وقت مزاحمت و اذیتی برایشان نداشته باشی. من هم منتظرم ساعت بگذرد و هم اتاقیهام بیدار شوند و من هم بتوانم به کارهام برسم. فعلا خودم را با دفتر طراحی و کتابی که روی تخت دارم و همین نوشتن سرگرم میکنم.
خانه که باشم صبح را به روی قمری و جوجه یاکریم ها شروع میکنم. حتم دارم حالا هم آمدهاند لبه تراس نشستهاند و پی دانه و خرده نان سرک میکشند توی تراس. کلاغها کم پیدایند آنجا. حتی این روزها که دوباره زمین خانه بیقرار شده و هی میلرزد و هی دل من را هم که دورم میلرزاند.

اینجابا اینجا!!
پ.ن: انگار یه قاب از انیمههای میازاکیه :)
و حالا اولین شب، در حالتی زار و نزار اما آرام و ساکت دارد سپری میشود. از سر صبح به این طرف وضعیت همین است. من با همین وضعیت خودم را رساندهام خوابگاه، وسیلههام را با کمک مادر آوردهایم بالا و وسیلههای اضافی را بردهایم پایین. بعد کار کردن با بلد را به مامان و بابا توضیح دادهام و چند متر پایین تر از در خوابگاه بغلشان کردهام، بوسیده و به خدا سپردمشان. آن وقت تازه به خودم اجازه دادهام که بفهمد مریض شده و تمام تنش سراسر درد است. با این حالا کمی کمکش کردم تا اتاق را سر و سامان بدهد. کمد را چیدیم، میز را خالی کردیم و لباسهای نمناک را پهن کردیم. قفسهها هنوز کار دارند ولی فیالحال همینجور بی سر و سامان باقی خواهند ماند. چون من دیگر آمدهام روی تخت، قرص و شربت چهار تخم و عسل خوردهام و خیال دارم خیلی زود به خواب عمیقی فرو بروم. بلوک جدید پر سر و صداست. اتاق جدید با اینکه همه چیزش شبیه اتاق آبی است اما برای من اصلا شکل آنجا نیست. دمپایی هام را اینجا مدام جابجا میکنند. نمیفهمم چرا. هنوز یکی از بچهها نیامده و توی اتاق سه نفر هستیم. اتاق تمیز کاری میخواهد، نه اساسی، کمی مرتب کردن و یک دور جارو فقط. اما من که فعلا توانش را ندارم و باقی هماتاقی ها هم گویا خیالش را.
به تمام اتاقهایی که در این یکسال ساکنشان بودم فکر میکنم. به زندگیهای موقتم. به اتاق تک نفره حسنا که چند روز مهمانش بودم، به اتاق هفت نفره خوابگاهی توی وصال که تا اواخر بهمن گذشته ساکنش بودم، به اتاق آبی عزیزم، اتاق شش نفره پانسیون و حالا این اتاق جدید که هنوز نمیدانم چجور وصفش کنم. چند وقت پیش برای برداشتن وسیلههایی که جا گذاشته بودم، به اتاق آبی برگشتم. برای ورودیهای جدید دیوارها را رنگ کردهاند و اتاق تمیز و روشن بود. فقط آن اتاق را که هر چیزی جای خودش را داشت از چهار نفره به پنج نفره تغییر داده دادهاند. جای تخت و کمد و وسیلههای نفر پنجم؛درست وسط اتاق. اتاق به آن زیبایی و فرم به آن خوبی را نابود کرده بودند. فکر کردم من اگر جای نفر پنجم اتاق بودم، تخت را میگذاشتم بیرون، با کمد و میز کنار دیوار یک پارتیشن درست میکردم و برای خوابیدن هم شب به شب رختخوابم را روی زمین پهن میکردم و صبج به صبح جمع میکردم میگذاشتمش یک گوشه. راستش از بعد آن اتاق هفت نفره و بعد هم شش نفره، از اتاقهایی با ساکنین زیاد میترسم. اصلا خوبی اتاق آبی این بود که کم بودیم. بیشتر اوقات یا تنها بودم یا فقط یکی از هماتاقیهام بودند. خود بلوک هم ساکت و دلباز و تمیز بود. بگذریم، فعلا که اینجا هستیم، در یک اتاقِ های کپی از اتاق آبی. اما در یک نظر میفهمی که اینجا آنجا نیست. پس از خیال اتاق آبی هم در میگذریم. همین دیگر، برای شب اول همین کافی هست. عنوان را هم شاید بعدا پیدا کردم.
به حساب خودش پاش رو کج گذاشته که خدا با جون عزیزترین آدم زندگیش تهدیدش کرده. حالا زیر اولین بارون پاییز میون شک و تردید تونستن و اراده به خرج دادن یا مثل همیشه زانو زدن و تسلیم شدن، از خدا همت این رو میخواد که این مرتبه بتونه و راهی که قدم به قدم رفته رو، قدم به قدم برگرده. این مرتبه دیگه توبهاش توبه باشه.
دیشب، توی بیکاری که نشستن روی صندلی اتوبوس و خیره شدن به خطهای سفید جاده نصیبم کرده بود، داشتم دلم رو میجوریدم. خیال ورم داشت که اون ته تها، انگار بیخبر از من یه چیزی لرزیده. یه چیزی تکون خورده و یکم تغییر کرده انگار. نمیدونستم از این بابت خوشحال بشم یا ناراحت. نمیدونستم میخوام این لرزیدنه رو بشه، انقدر که همه قلبم رو، انقدر که همه وجودم رو. انقدر که شاید یه روزی به کلمههایی از ریشه "عین شین قاف" تبدیل بشه.
یا اینکه میخوام نادیده بگیرمش. شتر دیدی ندیدی. همه چیز امن و امانه. انگار که اصلا اون وقت شب، خواب دیدم که داشتم دلم رو میجوریدم و اون ته تها، یه گوشهای بیخبر از من، چیزی لرزیده بود. خواب بود همهاش.