ناتوان

حیف! نتونستم صبر کنم. خوب جلو اومده بودم اما آخرش گند زدم باز. آدم عاقل از یه سوراخ دوبار گزیده نمیشه. من هزار بار گزیده میشم و عاقل نمیشم. آدم نیستم مگه؟

اِفهم

دست خودم را می‌گیرم و اسمش را صدا میزنم. نه، صدا نمیکنم. کارم شبیه تلقینی است که سر خاک با جنازه پیچیده در کفن می‌کنند. اسمش را تفهیم میکنم.نام تو فاطمه است. ۲۵ سال و شش ماه و بیست و یک روز از به دنیا آمدنت می‌گذرد. اینجایی. در این اتاق هشت نفره در خوابگاه. دانشجو هستی. از خانه دوری. دلت برای آنجا و آدم‌هایش تنگ شده. آنجا مادر و پدرت را داری و خواهر و برادرت را. و خانه‌ای روشن، تمیز اما کمی شلوغ. اینجا، چند هم اتاقی خوب و چند دوست مهربان. بدن سالمی داری، هنوز روی دو پا می‌توانی بایستی و انگشتهایت قوت گرفتن قلم میان خود و حرکت دادنش را دارند. مغزت گاهی خوب کار میکند، گاهی هم کم کاری. آن وقت‌ها از مغز بقیه کمک می‌گیری. قلبت پیش خودت هست هنوز. تمام و کمال. یعنی که دل به کسی نداده‌ای. مجموعه‌ای هستی از فضایل و رذایل. سعی میکنی خطاهایت را پنهان کنی و موفق میشوی و آدم‌ها از تو تصویر معصومی را به خاطر می‌سپارند. سعی میکنی مهربان باشی اما آدم‌ها از تو جدیت را به خاطر می‌سپارند. سعی میکنی عاقلانه رفتار کنی اما آدم‌ها از تو بی‌ذوق بودن را به خاطر می‌سپارند. از باد، سرما، خلوت، سپیده و لمس خاک اره غرق در لذت می‌شوی. از تظاهر، صمیمیت و گرما معذب می‌شوی. همیشه در حال خجالت کشیدن از چیزی نامعلوم هستی و برای همین کم پیش می‌آید که خودت را رها کنی بی اینکه در دام سرزنش خودت نیافتی. در کل با خود سرِ ناسازگاری داری. خیلی چیزها برای از دست دادن داری هنوز و برای خیلی‌هاشان بی‌هوا و بی‌دلیل نگران می‌شوی. از وقتی به دنیا آمدی، دل درد داشتی تا همین حالا. سالم بوده‌ای اما با دل درد. وسواس‌هایی داری که این مدت به خاطر زندگی عمومی با آدم‌های غریبه یا بیشتر شده یا بیشتر به چشمت می‌آید. طراحی. هنوز در ابتدای مسیر. خیلی ابتدا. آنقدر که اگر دو قدم عقب بروی از مسیر بیرون می‌شوی. و خیلی اوقات دلت میخواهد این دو قدم را برگردی. کُندی و همیشه در حسرت سرعت. اما بقیه اسمش را گذاشته‌اند کمال طلبی چون فکر می‌کنند کارهات خوب است، شکلی از خوبی که زمان و حوصله می‌تواند به چیزی ببخشد. شکلی از خوبی که مهارت در زمان کمتری می‌تواند ببخشد اما تو به اندازه کافی برایش تلاش نمی‌کنی. تا کسی هندوانه میگذارد زیر بغلت به این فکر میکنی که آدم‌ها آن چیزی را که خلق کرده‌ام می‌بینند و تحسین می‌کنند اما فقط من هستم که می‌دانم قادر به خلق چه چیزهایی هستم.* شکلی از خودکم‌بینی و بزرگ‌بینی توامان، نه؟! و خیلی چیزها‌ی دیگر که تو هستی و خیلی چیزهای دیگر که نیستی. در خیلی از بودن‌هات انتخابی نداشته‌ای و در بعضی برعکس. اما در این لحظه، در بعد از ظهر دهم بهمن ۱۴۰۱ تو همین‌ها هستی. همین‌ها که گفتم. می‌فهمی. نه چیزی بیشتر. نه چیزی کمتر. خلاصه شده‌ای در همین چند خط.

اینها را گفتم نه برای یادآوری، که آینه کافی‌ست برای این کار. برای تفهیم واقعیت و کنار زدن خیالات توی سرت گفتم. برای اینکه آنچه هستی را ببینی و واقعیت را بپذیری. این پذیرفتن اولین قدم است. حتی برای رسیدن به آن خیالات.

* نقل به مضمون از نامه‌های جبران خلیل جبران

پ.ن: گویا از دست خودم خیلی عصبانی بودم باز. نمیدانم چرا من، من را راحت نمی‌گذارد.

پ.ن دوم: عمر یعنی که به فاصله چند ماه خیلی چیز‌ها نیستم و خیلی چیزهای دیگر هستم.

به فاصله چند روز دو نفر از اقوام نه چندان دور فوت کردن. انقدر مریضم که خیال کنم سومی خودمم.

فقط کار کار کار

نمیفهمم واقعا مریضم یا بدنم خیلی خوب دارد فیلم بازی می‌کند.

کاش بلند شوم. ساق و سلامت بشوم. قبراق بشوم. ورزش کنم. کار کنم. از این طرف به آن طرف بدوم. کاشکی بیشتر کار کنم. خیلی بیشتر. فقط کار کنم. کار کار کار‌.

پ.ن: فریاد کار کار کار من شبیه قار قار کردن شده دیگر. بس که همه‌ سگدو زدن‌هام به هیچ می‌رسند. هیچ به هیچ میپیچد و از هیچ رنج میبرد.

بسه دیگه! گفتیم، خندیدیم، حرمتها حفظ بشه لطفاً!

بارالها!

حس طنزتان را در برآورده کردن دعاهام می‌ستایم. چطور اینقدر نمکین هستید شما.

اوهام اوهام اوهام

میدانی من باید خیلی جلوی خودم را بگیرم که توهم نزنم در این موقعیت‌ها. که تو را خیال نکنم و برندارم خودم و تو را بگذارم جای این دو نفر. ولش کن. دارد گریه‌ام می‌گیرد کم‌کم. تو هم ولم کن. ولم کن. واقعیت نداری. نیستی. هرگز نبوده‌ای. اما... اما، آیا هرگز هم نخواهی بود؟

باید بروم هندفری بگذارم توی گوشهام و با صدای بلند آهنگ‌های شاد قدیمی گوش کنم. آی انار انار، من برات یار میشم، تو عزیز دلمی یا هر چیز دیگری در همین شور و نوا. که آنقدر ذهن و زبان و بدنم را با خودش همراه کند تا دیگر به تو فکر نکنم. تویی که احتمالا اصلا به فکر من نیستی. از کجا باید باشی؟ چه حرف‌ها میزنم من آخر. به هر حال، این است اوضاع. گفتم که در جریان باشی.

دلیل تازه‌اش هم این است که هم اتاقیم دارد ازدواج میکند و هر چند شب یکبار که نامزدش میگوید دلم برایت تنگ شده، من را وامیدارد صدتا عکس در جای جای محوطه خوابگاه ازش بگیرم و او از بین این صد‌تا گلچین کند و سه تا عکس برای داماد بفرستد. تو بودی چه حالی پیدا می‌کردی. چه گریه‌ها و حسرت‌ها که من پشت هر فریم پنهان نمی‌کنم. این طور پیش برود، گویا باید که جای بودنم را عوض کنم.

چون مستغرق شوی؟

روزی هزار وعده یاد‌آوری این به خودم، که مستغرق شو، مستغرق شو تا آرام یابی، که قرار گیری.

آرام و قرار من کجاست انجا که پرسشی از ارام و قرار نیست.

انجا که هیچ پرسشی نیست. کلی تمام. جرعه جرعه نوشیدن گیج کننده و هذیان اور است. چون در دریا باشی، توهم دریا بر تو غلبه کند. حال آنکه دریا موهومی بیش نیست. در میان ذرات بیشماری در جریانی که چون کنار یکدیگر باشند توهم دریا را برتو غلبه دهند. مستغرق شدن هم موهوم است. وجود ندارد. چون مستغرق شوی؟ چون آدمی که در دریا به حال شناست یا چون ذره غباری که از پریدن مرغی به روی اب و بعد درونش فرو می رود. یا چون ذره ای که از دریا شده، استغراق یابی؟ که اگر چنین استغراق باشد دیگر استغراق نیست. اگر ذره ای بیگانه از دریا باشی، پس تو را غرق شدن بی معنی ست.

جرعه ای از حقیقت را مینوشی و در پی آن سرگردانی. مستغرق شو.

آفاق من

بعد از مدت‌ها ازش سراغ گرفتم و همه صحبتمان در مورد اشتباه‌ها و شکست‌هاش بود. معتقد است یک تنه میانگین تعداد شکست‌هایی که یک انسان می‌تواند در یکی دو ماه تجربه کند را دو برابر کرده این مدت. حالش هم خوب هست و هم نیست. آدم شکسته می‌تواند خوب باشد. مگر نه؟

ازش خواستم چیزی برایم بفرستد و بعد هم بخواندش. از خودش. گفت: شاید ذهنت را در مورد خودم خراب کنم. گفتم: نمیکنی. گفت: جای دیگری نگویی‌ها. گفتم: به خودم مربوط است. در مرام رفاقت چیزی گفت که بهتر است اینجا نقلش نکنم. بعد هم شروع کرد به خواندن:

فارغ از بحث درست یا غلط بودنش بگذار سوالی بکنم؛ به نظرت یعنی من بد میکنم حد و حدود نگه میدارم. بد کرده‌ام نگذاشته‌ام خودم یا یک نفر دیگر پا بگذارد روی این چارچوب‌ها. بد میکنم که هیچ مردی را بی پیشوند آقا صدا نمیکنم چه رسد به اینکه صمیمیتی ایجاد کنم و به عزیزم یا هر صفت دیگری مخاطب قرار بدهم. بد کرده‌ام همه محبتی را که در وجودم تلنبار شده، همه‌ی عشقی که گاهی اوقات از فرط بی‌تابی میتوانم آنرا به پای هر کسی بریزم را نگه میدارم، صبر میکنم، دندان سر جگر میگذارم تا تو پیدا شوی و من از بودنت مطمئن شوم و آن وقت همه‌ی آنچه را در دل که نه، در ذره ذره وجود انباشته ام را نثار یگانه‌ترین یار کنم. بد میکنم همه آدم‌ها را یکسان میبینم و تنها تو را میخواهم که منحصر به فرد کنم. برای خودم. و بخواهم که منحصر به فرد باشم برای تو. به من بگو اینکه همه‌اش خودم را دور میکنم از آدمها و تن به خیلی چیزها که امروز روز خیلی‌ هم عادی هستند نمی‌دهم و می‌شوم یه تکه جدا افتاده از جامعه و هم‌سالان و سخره این و آن، کار اشتباهی میکنم. نکند خیال میکنی در این مورد هم دارم سخت می‌گیرم. یعنی می‌خواهی بگویی این همه جان کندن و زنجیر به دل و به دست و پا بستن همه بیهوده است. همه بی‌حاصلی‌ست و من باز حتی در مرام عاشقی هم اشتباهی هستم. نکند واقعا اینطور باشد.
اما میدانی من دیگر دور خودم یک خط قرمز کشیده‌ام. دوباره میخواهم بشوم همان سامورایی سابق و به هیچ بنی بشری روی خوش نشان ندهم. دور ارتباط با ذکور را خط بکشم اصلا. بس که همه‌اش آدم را غمگین می‌کنند. همه‌اش فکرشان پی چیزهای دیگر است و من ترجیح میدهم در مواجهه با آنها یک تک سلولی باشم تا جانداری داری اندام. همه‌اش اعتماد به نفس آدم را ازش میگیرند. آخر چطور آدم‌ها به خودشان اجازه اظهار نظر می‌دهند. به من میگویند فلان جوری، بهمان طوری. انگار که من خودم نمیدانم، نیاز دارم یکی واضحات ظاهری و شخصیتیم را بهم بگوید. این را دخترها هم می‌کنند ولی مصداق صحبتم حالا مردهاست. این را بگویم، تو هم اینجور باشی دور تو را هم خط میکشم. آخر این چیست که نبودنش رنج است بودن اش هم رنج. ببین در نبودت چطور شده‌ام من. هی به این در و آن در میزنم و سر‌خورده تر میشوم و رنج میبرم، از طرفی هم انگار بودنت هم رنج‌آور خواهد بود. دور و برم را میبینم که می‌گویم. و ما هم که مثل همیشه؛ تنها می‌توانیم انتخاب کنیم کدام رنج را حاضریم عمری به دوش بکشیم.

تموم شد.

گفتم: بگردم دورت، کاش نزدیک بودی. یک بغل حسابی لازم داری الآن.

گفت: بغل تو را میخواهم چه‌ کار؟

من هم در مرام رفاقت چیزهایی گفتم که بهتر است اینجا نقل نشود. به هر حال آفاق، سر‌خورده، مستاصل و امیدوار و زنده‌ هست هنوز. تا دفعه بعد که دوباره سراغش را بگیرم.