سپیده گفت: ما ظرفمون پر شده.
فکر کردم آخه چرا اینقدر زود؟!
1. تمام قابلیت های اجتماعیم رو از دست داده ام. حتی یک دوستی معمولی هم از عهده ام خارجه. ماه هاست از فائزه و سمانه بی خبرم و بهشون پیام هم نمیدم. دوستیم با کووکوو رو هم که یک ماه پیش به هم زدم. از خودم رنجوندمش تا بیشتر از قبل از خودم بدم بیاد. چند هفته ای هم هست که با سارا کدرم. حیف از دوستی های چندین و چند ساله ام. نمیدونم چه مرگمه. دلم آدم ها رو میخواد، اما از دور. دلم براشون تنگ میشه، دوستشون دارم، دلم میخواد این رو بهشون بگم و محبتم رو نشون بدم، برای دیدن و وقت گذروندن باهاشون هزار جور خیال می بافم اما نمی تونم بهشون نزدیک بشم. سرد میشم، یخ، ترسیده. یه بخشی از من هیچ ارتباطی رو نمی پذیره، میترسه و همه رو پس میزنه و این بخش روز به روز داره در من بزرگتر میشه.
روزها و شب ها توی اتاق خوابگاه میشینم و حتی یه طبقه پایین هم نمیرم که دوستم رو ببینم. به جز زهرا هیچ دوستی هم ندارم اینجا. یکسال بیشتر شده که اومدم توی این شهر و نه با هم اتاقیام میشه گفت دوستم و نه با هم کلاسیام. وقتهایی که برمیگردم خونه هم خیلی فرقی نمیکنه. تمام مدت خونه ام و اگر مامان یا خواهرم کاری داشته باشن باهاشون میرم بیرون. اون هم با اکراه. یه مدتی بود سیمکارتم قطع شده بود. و دیگه کسی اگر میخواست هم نمی تونست باهام کاری داشته باشه. من خیلی خوش حال بودم اما بعد از این که اینقدر خوش حالم ناراحت شدم. دستی دستی دارم خودم رو تنها میکنم. نه اینکه تنهایی بد باشه. نمیدونم. نمیدونم دیگه چی بده و چی خوب. فقط گاهی دلم میخواد منم مثل بقیه ی آدم ها باشم. نیستم ولی و این توی خوابگاه بیشتر به چشمم میاد و من بیشتر توی خودم فرو میرم.
2. از وقتی یادمه همیشه ترسیده ام. از بابابزرگ، از بابا، از برادرم، دایی، عمو، از پویا، مسعود، هادی، حمید، از علی آقا، از محمدمهدی. از هر مردی که دیدم، با هر مردی که طرف شده ام، غریبه، آشنا، حتی تلفنی یا توی چت، ترسیده ام، قلبم اومده توی دهنم، تمام وجودم منقبض شده و صدا و انگشتام شروع کردن به لرزیدن. خیلی روی خودم کار کردم که این ترس رو از بین ببرم. کم شده اما از بین نرفته. هنوز هم هست و من رو از مردهای زندگیم دور و دورتر میکنه. هر حسیم همراه شده با ترس. نفرت و ترس، احترامِ همراه با ترس، دوستی همراه با ترس و حتی عشق توام با ترس. خسته شدم از این همه ترسیدن. از این همه فرار کردن. انگار هیچ احساسی در من واقعی تر یا جدی تر از ترس نیست.
3. چه میشد که مرزی نمی بود برای نثار محبت
و انسان کمال خدا بود
چه میشد که اندوه ما را شبی باد همراه می برد
و فردا هوایی دگر داشت
چه میشد که خواب گل سرخ به رویای ما رنگ می زد
و رویا همان زندگی بود
چه میشد که انسان عاشق دلش بال پروانه ها بود
و با عشق می ماند، و با عشق می خواند
چه میشد که مرزی نمی بود برای نثار محبت
و انسان کمال خدا بود
چرا نه؟ چرا نه؟ چرا نه؟
*
دلم میخواد این شعر رو براش بفرستم اما این کار رو نمیکنم. نمیدونمم چرا؟ نمیفهمم چرا؟
آی دست و بال بسته. گاهی تو آینه به خودت نگاه میکنی و چیزی جز یه احمق نمی بینی. باشه، قسمت ما هم این بوده.