ای کاش دیروزمان را از امروز خبری بود

+ این واهمه

که هرگز کسی شکل تو مرا دوست نخواهد داشت

دلم‌ را می‌لرزاند.

***

پ.ن: - بیشتر از آن که بدانی دیگر دوستت نخواهم داشت؟

+ باورش سخت است.

- شاید درست به قدر سختی که من کشیدم. اما کشیدم. چشیدم تا آخرین جرعه.

+ تمام شد پس. تمامِ تمام.

اما فرقی نمی‌کند.

هنوز هم اسمت و تَرسَت دلم را می‌لرزاند.

مچ گیری

به چیزی که نیست، فکر نکن.

به چیزی که نیست، فکر نکن.

به کسی که نیست، فکر نکن.

به کسی که نیست، فکر نکن.

نیست. واقعی نیست. تو ذهنت نسازش.

دانسته و نادانسته

کاشکی باز بخوابیم

ولی تا به ابد

این ورژن از خودم رو که تا این ساعت میشینه پای کار و وقتی سر میذاره رو بالش که کارو تموم کرده و فرستاده، این نسخه رو می‌پسندم.

حالا کار نداریم که از صبح تا سر شب داشت ول میچرخید برای خودش.

باید مثل یک بزرگسال زندگی کردن، کار کردن و انجام دادن مسئولیت‌هام رو یاد بگیرم. نه اینکه بلد نباشم یا تا حالا اینطور نبوده باشه. باید بهانه آوردن های هر از گاهی رو فراموش کنم دیگه.

زیر و رو شدگان

" شهر من"

" وای! خونه‌ام."

" نمیدونید خونه بودن چه حس خوبی داره."

نمیدونید هر باری که این جمله‌ها از ذهنم میگذرن یا بر زبانم جاری میشند چه اندازه خوش‌حال و چه اندازه از خودم متعجب میشم. آخه هر کسی هم ندونه، من و شما که اهالی قدیمی اینجاییم میدونیم که یه زمانی چقدر دیوارهای این خونه تنگ بود برام و آسمون این شهر چقدر سیاه. چه رنج بزرگی بود برام موندن توی خونه و قرار داشتن توی این شهر. اما حالا همه چیز وارونه شده.

تجربه کردن، تجربه‌های واقعی، حتی کوچک و کوتاه رویاهای آدمی رو زیر و رو میکنه.

پ.ن: ای کاش خیلی از رویاهای دیگه هم یه دوره آزمایشی کوتاه مدت داشتند.

فراموشم کنید

من هیچ وقت خودم را اینقدر بی‌طاقت تصور نمی‌کردم. هرگز تا این اندازه آسیب پذیر و توامان آسیب رسان نبوده‌ام. حالا که به اواخر دوره ارشد نزدیک می‌شوم، بی‌تاب‌تر هم شده‌ام. اما دلم می‌خواهد از همه‌ی آدم‌هایی که من را در تمام این چند ماه گذشته، از شهریور ۱۴۰۱ به بعد، دیده و شناخته‌اند عذر خواهی کنم. دلم می‌خواهد بگویم من به طور معمول تا این اندازه بد، زشت، غمگین و بی‌صبر نیستم. من در خانه و زیر آسمان این شهر خیلی بهتر هستم، آدم قشنگتری هستم کلا. متاسفم که با من در جایی غیر از اینجا آشنا شدید. امیدوارم به زودی مرا فراموش کنید.

۱. در ماه بیست روز اوضاع جسمیم خرابه، بیست روزم اوضاع روحیم. الآن در حال سپری کردن اون ده روزیم که این دوتا خرابی با‌هم هم‌پوشانی دارند.

۲. واقعا نمیتونم آدم‌های شکمو رو دوست داشته باشم. لذت بردن یه چیزه اما هیچ جوره نمیتونم حرص و ولع برای خوردن رو تحمل کنم.

فاش

۱. بهش که فکر میکنم، احساس بی‌لیاقت بودن تمام وجودم رو تسخیر میکنه. متاسفم برای خودم. برای اینکه نالایق بودنم برای دیگران هم کم کم داره عیان میشه.

۲. از غم انگیزترین جمله‌هایی که تا به حال خوندم:

شاید اهمیتی نداشته باشد، اما دوستت دارم.

در کل قرار داشتن در موقعیتی که یک طرف ماجرا سراسر مِهره و طرف دیگه ناتوان از جبران این مِهر غم انگیز و سخته. و خب آدمیزاد مگه تا کجا کشش داره‌.

می دونی خیلی چیزی اون بیرون عوض نشده. آخه دست منم نیست عوض شدن یا نشدنش.

اما این تو خیلی چیزا عوض شده. با اینکه اونم همچی دست من نبوده عوض شدن یا نشدنش.

پ.ن: مشخصاً باید بشینم پای کار و درسم اما در جریانید که...

جامعه انکارم کرد

از بزرگسالی خسته‌ام دیگه. از تمامی وجوه بزرگسالی. باید با لهجه هم اتاقی مشهدیم عرض کنم خدمتتون که: نَم تونَم، جداً نَم تونم دیگه.

رجیم

احساس میکنم دچار عقوبت الهی شده‌ام.

خطوات الشیطان؛ این عبارت من رو یاد مامان میندازه. برای اون اولین خطا مساویه با رفتن تا انتها. قدم به قدم؛ خودش همیشه اینطور میگه و داد من رو از حرص در میاره. به اعتقاد مامان من اولین خطا رو مرتکب شده‌ام. به اعتقاد خودم من تنها یک بار، یک جایی تو زندگی خواستم که به خودم نزدیکتر بشم. اما انگار اعتقاد مادرم در ناخودآگاه من قوی‌تره. چون احساس میکنم هر کاری که حالا میکنم و قبلا نمی‌کردم، یا حتی همون لغزش‌ها و خطا‌های سابق، یا حتی اتفاق‌های خیلی ساده که برای بقیه بسیار پیش‌پاافتاده و طبیعی هست، برای من یه قدم از قدم‌های شیطانه. لعن شده باشم انگار. هر روز از چیزی که قبلا بودم دور میشم و به شبحی نا‌آشنا از خودم نزدیک‌تر. ترسناکه.

نیمه تاریک وجود

سپیده گفت: ما ظرفمون پر شده.

فکر کردم آخه چرا اینقدر زود؟!

1. تمام قابلیت های اجتماعیم رو از دست داده ام. حتی یک دوستی معمولی هم از عهده ام خارجه. ماه هاست از فائزه و سمانه بی خبرم و بهشون پیام هم نمیدم. دوستیم با کووکوو رو هم که یک ماه پیش به هم زدم. از خودم رنجوندمش تا بیشتر از قبل از خودم بدم بیاد. چند هفته ای هم هست که با سارا کدرم. حیف از دوستی های چندین و چند ساله ام. نمیدونم چه مرگمه. دلم آدم ها رو میخواد، اما از دور. دلم براشون تنگ میشه، دوستشون دارم، دلم میخواد این رو بهشون بگم و محبتم رو نشون بدم، برای دیدن و وقت گذروندن باهاشون هزار جور خیال می بافم اما نمی تونم بهشون نزدیک بشم. سرد میشم، یخ، ترسیده. یه بخشی از من هیچ ارتباطی رو نمی پذیره، میترسه و همه رو پس میزنه و این بخش روز به روز داره در من بزرگتر میشه.

روزها و شب ها توی اتاق خوابگاه میشینم و حتی یه طبقه پایین هم نمیرم که دوستم رو ببینم. به جز زهرا هیچ دوستی هم ندارم اینجا. یکسال بیشتر شده که اومدم توی این شهر و نه با هم اتاقیام میشه گفت دوستم و نه با هم کلاسیام. وقتهایی که برمیگردم خونه هم خیلی فرقی نمیکنه. تمام مدت خونه ام و اگر مامان یا خواهرم کاری داشته باشن باهاشون میرم بیرون. اون هم با اکراه. یه مدتی بود سیمکارتم قطع شده بود. و دیگه کسی اگر میخواست هم نمی تونست باهام کاری داشته باشه. من خیلی خوش حال بودم اما بعد از این که اینقدر خوش حالم ناراحت شدم. دستی دستی دارم خودم رو تنها میکنم. نه اینکه تنهایی بد باشه. نمیدونم. نمیدونم دیگه چی بده و چی خوب. فقط گاهی دلم میخواد منم مثل بقیه ی آدم ها باشم. نیستم ولی و این توی خوابگاه بیشتر به چشمم میاد و من بیشتر توی خودم فرو میرم.

2. از وقتی یادمه همیشه ترسیده ام. از بابابزرگ، از بابا، از برادرم، دایی، عمو، از پویا، مسعود، هادی، حمید، از علی آقا، از محمدمهدی. از هر مردی که دیدم، با هر مردی که طرف شده ام، غریبه، آشنا، حتی تلفنی یا توی چت، ترسیده ام، قلبم اومده توی دهنم، تمام وجودم منقبض شده و صدا و انگشتام شروع کردن به لرزیدن. خیلی روی خودم کار کردم که این ترس رو از بین ببرم. کم شده اما از بین نرفته. هنوز هم هست و من رو از مردهای زندگیم دور و دورتر میکنه. هر حسیم همراه شده با ترس. نفرت و ترس، احترامِ همراه با ترس، دوستی همراه با ترس و حتی عشق توام با ترس. خسته شدم از این همه ترسیدن. از این همه فرار کردن. انگار هیچ احساسی در من واقعی تر یا جدی تر از ترس نیست.

3. چه میشد که مرزی نمی بود برای نثار محبت

و انسان کمال خدا بود

چه میشد که اندوه ما را شبی باد همراه می برد

و فردا هوایی دگر داشت

چه میشد که خواب گل سرخ به رویای ما رنگ می زد

و رویا همان زندگی بود

چه میشد که انسان عاشق دلش بال پروانه ها بود

و با عشق می ماند، و با عشق می خواند

چه میشد که مرزی نمی بود برای نثار محبت

و انسان کمال خدا بود

چرا نه؟ چرا نه؟ چرا نه؟

*

دلم میخواد این شعر رو براش بفرستم اما این کار رو نمیکنم. نمیدونمم چرا؟ نمیفهمم چرا؟

آی دست و بال بسته. گاهی تو آینه به خودت نگاه میکنی و چیزی جز یه احمق نمی بینی. باشه، قسمت ما هم این بوده.

جهان دو گانه نیست دوست من

آفاق عاقل‌ترین آدمی است که می‌شناسم. منطقی‌ترین آدم جهانم. عاشق‌ترین آدمی هم است که سراغ دارم. عاشقترین آدم بی‌عشق جهان. مجنون ترین ولی بی‌لیلا؛

"دوستت دارم"

این همان جمله‌ایست که هنوز به کسی نگفته‌ام. مثل یک راز.

دلم به جان که می‌آید تا نک زبانم می‌راندش

اما عقلم باز و باز برمیگرداندش توی دلم.

خیالاتم را دلم می‌سازد، واقعیت زندگی‌ام را عقلم.

بختم آنجایی بد می‌شود که توی تنهایی‌هام عقل غایب است و دل حاکم. خیالات پیرم را در‌می‌آورند.

تنهاییم هم که میشکند و چشم عقل به غیر که می‌افتد انگار به رگ غیرتش بربخورد، دلم را می‌راند توی پستو.

بعد باز من و تنهایی و دلم می‌مانیم تنگ هم.

پ.ن: منطق آفاق این است که تلاش کند نه دل کسی را بشکند، و نه بگذارد کسی دلش را بشکند. اما هم دیگران را از خودش می راند و می رنجاند و هم دل خودش را زیر پا می گذارد.

آفاق ترسوترین آدمی است که می شناسم.

آرزو، هدف، خواسته، نیاز یا هر اسم دیگری که رویش بگذاریم

داشتن کار و خونه خودم توی این شهر، زیر این آسمون، همین.