بودن یا نبودن

- بگذار همه چیز را رها کنیم و بگذریم.

. اما من دلم می‌خواهد حرف بزنم. میلی در من می‌سوزد و واژه‌هایم خاکستر می‌شود؛ میل به حرف زدن. نه! میل به شنیده شدن. نه! این هم نه! میل به گفت و گو. بگذار به جای رها کردن بایستم، صدایم را صاف کنم و بلند حرف بزنم. بگذار صدایشان کنم. همیشه گفته‌ای من نامرئیم. باشد. شاید نبینندم اما آیا من را نمی‌شنوند هم؟ هیچ وقت امتحانش کرده‌ایم تا حالا؟

- نه، نه، نه! جهان امروز شلوغ است و پرصدا. بگذار تو سکوت باشی. تو سکون باشی.

. اما من هم مثل بقیه. سکوت و سکون در این جهان، از جنس عدم است. من ولی گاهی می‌خواهم که وجود داشته باشم. باشم. می‌خواهم باشم. من هم حرف‌هایی دارم.

- نه! این کار را نکن. به نفع خودت است.

. من منفعت طلب نیستم. تو باش.

کمال

اشکالی نداره.
نه غم‌ها اشکال دارن، نه غصه‌ها.
همشون بی‌نقص. همشون کامل.

برای تو

دلتنگ و بی قرارم. بی‌تاب هم صحبتیم. صحبتهای وقت و بی‌وقت. حرف‌های بسیار آرام. زمزمه‌های در گوشی. بی‌تاب در آغوش کشیدنم. بی‌تاب در آغوش گرفتن. آنگونه که آزار نباشد. امن باشد و آرام. بی‌تاب محبتم. مهری که در یک لحظه، در خلوت دو دل جوانه بزند و مثل پیچک تنیده شود، قد بکشد و آن دو را به هم وصل کند. یکی از این دو دل، دل من باشد. می‌شود؟ و آن دیگری...
من خاک خشکم اما ترکهایم گمراه کننده‌اند. من در عمق خود حاصل خیزم. بارور تمام شکفتن‌هایی که شاید هنوز وقتش یا امکانش دست نداده. کافیست بذر محبتی بیافشانی و قطره مهری در وجودم بچکانی. اما سایه نباش، بگذار آفتاب هم بر من بتابد تا ببینی که چطور جوهر وجودم سر بر می‌آورد و چگونه می‌بالد. ببین که چطور سرو چمانت قد راست می‌کند و دست به آسمان می‌ساید. سایه‌ای می‌شود برای تو. برای آرام گرفتنت. تکیه‌گاهی می‌شود برای تو. برای آسودنت.
من خاک خشکم، اما تو ترکهایم را باور مکن.

۱۰. ضربدر دو

دلم می‌خواهد ننویسم. دلم می‌خواهد هیچ چیز نگویم. روزانه نوشتن کار من نیست. مرداب‌تر از آنم که از رود بودن و جریان داشتن بنویسم. نوشتن از تکرار، تکراریست. از ملال و فسردگی و گم بودن هم. می‌نویسمشان، دیگر سبک نمی‌شوم، که ضرب در دو می‌شوند. دلم نمی‌خواهد حتی به اندازه همین چند کلمه، به خواننده‌ای تصادفی، لحظه‌ای احساس غم بدهم. پس از حالا تا مدت نا معلوم همه چیز ثبت موقت.

۹. ملال

امشب خسته‌ام و سردرد دارم. حرف خاصی هم ندارم چون هیچ کار خاصی نکردم. در حقیقت خسته‌ی کار خاصی نکردنم که سرم را درد آورده.

۸. ترسو هستی، ترسو

امروز به تمیزکاری گذشت و بعد هم فحش خوردن. صبح نه چندان زود، بیدار شدم. بیدارم کردند البته، دست و رو نشسته نشاندنم پای سفره صبحانه. مامان حریره درست کرده بود و اصرار داشت که حتما دور هم بخوریم. بعد از صبحانه معطل نشستم تا بابا و برادرم بروند دِه. حاضر شدن و رفتنشان دو ساعت طول کشید. حالا اگر یکی از ما بنا بود همراهشان بشود، سر دو دقیقه دم آسانسور ایستاده بودند و ضرب " زود باش، زود باش" می‌گرفتند. همین که رفتند، شیر شدم و همه مبلها را جابجا کردم تا همه جا را جارو بکشم. ساعت یازده بود که شروع کردم و حوالی چهار تمام شد. بعدش هم یک لقمه نان و النظافتُ من الایمان. آمدم بنشینم از منظره خانه تمیز لذت ببرم که دیدم یک شانه تخم مرغی که خریده را گذاشته زیر میز توی حال. آمدم خستگی در کنم، دیدم بلند شد رفت یک ظرف پر تخمه آورد که موقع فیلم دیدن بشکند. آمدم نفسی تازه کنم، دیدم خانه بوی گند عرق می‌دهد. توی ذوقم خورد حسابی. بلند شدم رفتم توی اتاق‌. گرفته شدم. رنجیده و عصبانی. شانه برداشتم و محکم موهایم را شانه کردم. گریه‌ام گرفت. گریه کردم. فحش داشتم و دادم. به او، به خودم. به اشتباهم. که غلط کردم و برگشتم. که گه خوردم. طاقت نیاوردم؟ باشد نمُرده بودم که، باز صبر میکردم. حالا بخور، حالا بزن توی سرت. همه شانسهام را سوزاندم. همه فرصتهام را تباه کردم. به مریم فکر کردم، به شیما، به سپیده، به زهرا، سحر، لیلا، حتی درسا. به همه بچه‌هایی که رفتند و توانستند بمانند. سخت که برای همه سخت هست. منِ بیشعور، بی عرضه هم هستم. که فقط درجا زدم. اینکه برای درجا زدن پوستت کنده شود شرم‌آور است. شرم آور.

اینکه وقتی فکر میکنم که ازش متنفر و فراریم، عذاب وجدان میگیرم هم شرم آور است. بزدلانه است. من نه شجاعت استفاده کردن از فرصتهای بادآورده‌ام را داشتم نه حتی جرئت اعتراف و پذیرفتن این نفرت. من ترسو هستم. ترسو‌ و نفرت‌انگیز.

۷. بود و نبودم انگار، دیگه فرقی برات نداره

من که همیشه، در همه کارها از همه جهان عقب هستم، نشسته‌ام آخر تعطیلاتی عکس‌های سال قبل رو مرتب میکنم و هی یاد خودم میارم که چه کارها کردم و چه ها گذشت. فروردین اولین سابقه بیمه برام رد شد. بهترین سفر امسال، همون صبح تا ظهر اردیبهشتی بود که با بابا و خواهرم رفتیم ده و در سبز و آبی خالص اونجا غرق شدیم. اوایل خرداد یه سر به تهران زدم، رفتم خوابگاه و با بچه‌ها دیداری تازه کردم. مریم من رو برد درکه، و یه کتاب تاریخچه اسباب بازی بهم هدیه داد که هنوزم نگاش میکنم از ذوق سر میرم. برای سارا یه دوربین جیبی قدیمی خریده بودم که انقدر خوشحالش کرد که میگفت بهترین کادوییه که تا حالا گرفته. خلاصه که بدون مناسبت هدیه گرفتیم و هدیه دادیم به هم. موقع برگشت، تو اتوبوس با سنا صحبتهای جدیدی کردیم و قراری گذاشتیم. درست تو تعطیلات وسط خرداد " میم" رو برای اولین بار دیدم. تیر برام انگار که از چله رها شده بود، نفهمیدم چطور گذشت. کی گذشت. کی بیست و هفت سالم شد. هر چند یادمه که باز مستاصل بودم و درست بعد از تولدم تصمیم گرفتم که به وضعیت بدون استیصال قبل برگردم و چقدر برای این برگشتن حرف زدم. آخرین نامه پر گله‌ی دوستم رو هم جواب دادم. مرداد خودم رو رسوندم به هفته دیزاین تهران. بلاخره بعد عمری چهارتایی کنار هم جمع شدیم و من باز تونستم دوربین دستم بگیرم و اونا لبخند بزنن بهم و من این قاب رو به خاطرم بسپارم. مریم رفت خونه خودش و من از دیدن گوشه گوشه زندگی مشترکشون ذوق کردم. مرخصیم رو نگه داشتم برای روز مبادا و یک روزه برگشتم. توی کارخونه سه شنبه‌ها برق نداشتیم، اما باید بیکار مینشستیم تا ساعت کاریمون پر بشه. عذاب محض ولی فرصت کوتاهی که یادم بیارم یه پایان‌نامه‌ای هست که منتظر منه تا تمومش کنم. شهریور و برنامه ریزی برای دوباره رفتن به تهران و تصمیم های آخر رو گرفتن. که بمونم یا که برگردم. وسط شلوغی و نبودن اتوبوس، بلیط اشتباه گرفتم و به مکافات خودم رو رسوندم تهران. الآن که فکر میکنم من هیچ کدوم از اتفاقات اون روز، و شاید هیچ جای اون ارتباط رو دوست نداشتم. یعنی اگر بپرسن دوست دارم بهش برگردم یا دوباره تجربه‌اش کنم، جوابم اینه که ابداً. ای کاش این لحظه‌ها اصلا نبودن و حالا هم به یادم نمیومدن. خوابگاه که برگشتم، ساعتها با لیلا تلفنی حرف زدیم و دیدم دور بودن، احساس دوستی رو بهم برگردونده. صبح روز بعد وسیله‌‌های اتاق رو جمع کردم. فقط تخت موند. یه امید کوچیک برای برگشتن‌. که البته پوچ شد. چند وقت بعد اون رو هم جمع کردم و دندون لق تهران موندن و کار کردن رو انداختم دور.

مهر با تموم شدن شروع شد. از کارم استعفا دادم و ارتباطم رو تموم کردم تا به اندک آرامش زندگی قبل از این چند ماه برگردم. مهر ولی جون کند تا تموم شد. مامان برای یه ماه نتونست از جاش تکون بخوره و ما هر روز جلوه‌های دوباره‌ای از سنگدلی و بی معرفتی رو دیدیم. اما خدا بزرگ بود که مامان خوب شد. آبان درد کهنه دوباره سراغم اومد. خیال کردم دارم می‌میرم. اما زنده موندم. مامان رفت مشهد، خواهرم سخت مریض شد و من یک لحظه هم برای خودم نبودم. مامان که برگشت باز مریض شدم و دو هفته‌ای افتادم. آذر رو اگر از مختصر دردهای معمول صرف نظر کنیم، سالم بودیم‌ همگی و بلاخره تونستم دو کلمه پایان نامه بنویسم. دی ولی روز از نو و روزی از نو که آخرین یادگاریش هم شد بخیه‌ی روی چونه‌ام. بهمن بابا مریض بود. مامان سفر بود. خواهرم سر کار. و برادرم دانشگاه. منم هر روز جون میکندم تا کارهای خونه رو تا ساعت ده تموم کنم، بلکه برسم به پایان‌نامه و دفاع بیست و هشتم. که خب، نرسیدم. اسفند که شد باز مریض شدم ولی مختصر‌تر از دفعات پیش. مریم عروس شد و من از تماشاشون قند تو دلم آب شد. تو یه شب هم رقص مازندرونی رو از نزدیک دیدم هم خیام خونی بوشهری. سارا رو هم دیدم و فهمیدم دوستیمون شاید کمی کمرنگ شده باشه اما به قوت قبل سر جاش هست. خیلی از بچه‌ها رو بعد از چند سال دیدم و واقعا از دیدنشون خوشحال شدم. از سفر که برگشتم دوباره مریض شدم. خیلی خیلی بدتر از هر مریضی که قبلا داشتم. انگار چهارصد و سه تمام همتش رو گذاشته بود برای آخرش تا کاملا به یاد موندنی تموم شه. و تموم شد. نیمه اول که در استیصال به سر شد و نیمه دوم با درد شروع شد، با درد ادامه داد و با درد تموم شد. راستش فکر که میکنم بهش، انگار بود و نبودش خیلی فرقی هم نداشت. وقتی شروع شد و وقتی که تموم شد، چیز زیادی فرق نکرده بود. من در طول این یک سال شاید چند قدمی جلو رفتم اما به مرور همون‌ها رو به عقب برگشتم و آخر سال باز جایی بودم که وقتی شروع می‌شد ایستاده بودم. آره، حالا که رفته، بذارید بگم چهارصد و سه برای من سالی بود که بود و نبودش چندان فرقی نداشت. به حساب عمرم نمی‌نویسمش.

(حالا شاید تا تولد چند ماه بعدم تجدید نظر کردم، ولی فعلا که اینطوره به نظرم.)

۶. دو نگاه

توی محله ما، مثل خیلی از محله‌های دیگه این شهر و به تحقیق شهرهای دیگه، زن های همسایه، معمولاً سه شنبه هر هفته، جمع میشن خونه یکی و برای ظهور امام زمان نماز می‌خونن. اسم نماز هم نماز امام زمان هست. من وقتی که کوچیک بودم، چندباری توی همین مراسم خونده بودم و چند باری هم وقتی که رفته بودیم جمکران. اما حالا دیگه خیلی وقته که نمیخونم. از اصل دور نشیم. چند وقت پیش، دقیقا دو سه روزی قبل از سی‌اُم دی گذشته، مادرم این مراسم رو انداخت خونه ما. همه چیز خوب پیش رفت و نماز تموم شد و مهمانها رفتند و ما به کار و زندگیمون داشتیم می‌رسیدیم که چند روز بعدش، من شب خوابیدم و صبح خونین و مالین جلو آشپزخونه بیدار شدم.

هفته‌ای که گذشت هم این مراسم خونه دوست مادرم بود. اونجا هم همه چیز خوب پیش رفت و نماز تموم شد و مهمانها رفتند. اما دختر صاحب خونه از شب قبل که خوابیده بود تا بعد از رفتن مهمانها، حتی لحظه‌ای چشم باز نکرده بود. یا تکونی نخورده بود. دوست مادرم که میره بیدارش کنه میبینه بدنش سرد سرد شده. خودشون رو میرسونن بیمارستان و میفهمن قند بچه توی خواب انقدر پایین اومده که کمی دیرتر ممکن بود به کما بره.

توی ترکی یه عبارتی داریم که ترجمه اش میشه بلاهایی که عقل آدمیزاد بهشون قد نمیده. توی دعا و راز و نیاز هم خیلی اوقات از خدا میخوایم که ما رو از این بلاها حفظ کنه. این دو تا اتفاق هم از اون بلا‌ها بود که یک لحظه هم به ذهن آدم خطور نمی‌کرد. مامان که این ماجرا رو برام تعریف کرد، تقارن این اتفاقها با اون مراسم نماز بیشتر به چشمم اومد و گفتم: این نماز امام زمان هم بلاهای عجیبی سر آدم میاره‌ها! اون از من، این از دختر دوستت، بقیه رو هم شاید خبر نداریم.

و مامان با تعجب نگام کرد، بعد کمی خندید و گفت: ما اینجا میگیم این نماز و امام زمان بچه‌های ما رو نجات داد‌ و بهمون برگردوند و اِلّا می‌تونست خیلی بدتر از این بشه و اون وقت تو میگی برامون بلا داشته؟!

تفاوت زاویه دیدمون برام جالب بود. دو نگاه کاملاً متفاوت. یکی برآمده از تردید مخلوط با خرافه و اون یکی از روی ایمان مطلق به منشا خیر. کی میدونه کدوممون داریم درست نگاه می‌کنیم؟

۵. جوان بدون گناه نمی شود

کار بدی کرده ام و آن اینکه چندین قسمت اپیزود چهل و سه پادکست دیالوگ باکس را پشت سر هم گوش داده ام.

***

از عشق سخن باید گفت؛ همیشه از عشق سخن باید گفت.

بی عشق، روزگارت را زندگی سیاه خواهد کرد.

بی عشق، مصیبت است برخاستن، کار کردن، خفتن، نگاه کردن، راه رفتن، نفس کشیدن.

بی عشق، هیچ سلامی طعم سلام ندارد؛ هیچ نگاهی عطر نگاه.

...

...

- قد بلند و راه رفتن خوبش را که نمی توانم نبینم آلنی اوجا!

- اما هیچ کس عاشق راه رفتن کسی نمی شود آلّا؛ پرت نگو! عشق از رنگ گونه آغاز می شود. اگر به صورت دختری نگاه کردی، و آن دختر، بی آن که به تو نگاه کند رنگ گونه هایش سرخ شد، این نشان می دهد که حق داری عاشق آن دختر بشوی، و آن دختر حق دارد عاشقش را عاشق باشد.

- من تجربه های تو را ندارم آلنی! من خیلی جوانم.

- برای چه کار جوانی؟ تجربه مطلقاً به کار عاشق نمی آید. کسی که تجربه دارد قبل از هر چیز می داند که نباید عاشق بشود. تجربه عشق را باطل می کند. بنابراین، تجربه، کل زندگی را باطل می کند. عشق چیزیست یگانه و یکباره، اما تجربه یعنی تکرار، یعنی بیش از یک بار. عاشق شدن، شرط اولش، بی تجربگی ست- آلّا!

- دانستن این مسئله، خودش، کلی تجربه می خواهد.

- درست است آلّا، درست است. کلی تجربه باعث شده من بدانم که شرط اول عشق بی تجربگی ست. و به علت دانستن همین مسأله است که بار دیگر نمی توانم عاشق بشوم؛ یعنی دانایی هم، خودش، ضد عشق است. آن صورت گل انداخته، از ندانستن است که گل می اندازد و از نبود تجربه. حالا اگر بگویی دانستن این نکته ها هم تجربه می خواهد، معلوم می شود که تاجری نه عاشق؛ یعنی دنبال تجربه و دانایی. خب! حالا اگر احساس آرامش می کنی و از آن هیجان زدگی نصفه شبانه افتاده یی، بگو که کیست این دختر خوش قامت خوشبخت که آلّای مهربان عاشقش شده؟

***

کار بد دیگرم هم همین است. همین که کتاب آتش بدون دود را شروع کرده ام؛ تقارنی خانمان سوز

اینا که حرف دهن من نیست

منم خیلی جدی وارد معقولات میشم. حس طنزت کجاست دختر؟

۴. ترمینال

به قول شوهرِ هم اتاقیِ جدید هم اتاقی سابقم، این ماه رمضون چشم سفید کرده، نمیره.

***

به مریم میگم: چرا ما اینجوری شدیم؟ بقیه هم اینجورین یعنی؟

مریم میگه: باید از خودشون بپرسیم.

باید برم سراغ بقیه، ازشون بپرسم آی آدم ها! که بر ساحل نشسته، شاد و خندانید، آیا شما هم همش منتظرید؟

منتظرید سال کهنه تموم شه؟ منتظرید سال نو شروع شه؟ منتظرید تابستون بره؟ یا که زمستون بیاد؟ منتظرید تنها بشید؟یا اینکه دورهم جمع بشید؟ منتظرید بلاخره بیاد؟ منتظرید که شاید بره؟ منتظرید سکوت بشه؟ منتظرید یکی یه چیزی بگه؟ منتظرید ماه رمضون تموم شه؟ منتظرید کار و دانشگاه شروع شه؟ منتظرید پروژه ها بسته شن؟ که بعدش پروژه های جدید باز بشن؟ منتظرید بچه ها بزرگ شن؟ منتظرید بزرگترا ... دور از جونشون، هیچی. منتظرید کار پیدا کنید؟ بعدش منتظرید یه روز مرخصی بگیرید؟ منتظرید بلاخره چشمه اشک خشک شه؟ یا که یه روزی خنده مون بند بیاد؟ منتظرید غذا آماده شه؟ منتظرید غذا تموم شه؟ منتظرید این کتاب به آخر برسه؟ منتظرید درس و دانشگاه تموم بشه؟ منتظرید خوب بشید؟ سلامت بشید؟ منتظرید برسید؟ یا که منتظرید برید؟ منتظرید قسمت جدید بیاد؟ منتظرید قسمت آخر بیاد؟ منتظرید درست شه؟ منتظرید خراب شه؟ فراموش شه؟ شب تموم شه؟ بخوابید؟ منتظرید روز جدید شروع شه؟

منتظرید؟ شما هم همش منتظرید؟

آخه من مدتهاست هر لحظه، شب و روز منتظرم. جوری زندگی میکنم انگار هیچ کاری جز منتظر بودن ندارم. جوری که انگار نشستم روی صندلی ترمینال و توی شلوغی منتطر بلیتم. منتظر یه اتوبوس و یه صندلی خالی توش که سوارش بشم و راه بیافتم. بلاخره سفرم شروع شه و حرکت کنم به سمت یه مقصدی. جوری که انگار فقط باید سرم رو گرم کنم تا وقت بگذره. منتظر بشینم تا این انتظار تموم شه.

***

درست نیست اینطوری. درست نیست. اصلا درست نیست خانم دیوآل. همه جای این کار میلنگه. لنگیش میزنه کل سیستم رو پیاده میکنه.

انتظار باتلاقه. نباید منتظر موند. مشق اولت اگر بی اعتنا بودنه، مشق دومت منتظر نبودنه. منتظر هیچی نباش. از اون صندلی بلند شو بیا بیرون از ترمینال. حتی شده پیاده، اما راه بیافت.

۳. آبلیوییت

اگر ممکن بود یک قدرت جادویی داشته باشم، آن قدرتِ فراموش شدن بود. بله، فراموش شدن و نه فراموش کردن. دوست داشتم توانایی این را داشتم تا از ذهن آدم‌ها، خودم را پاک کنم و کاملاً فراموششان بشوم.

دلم نمی‌خواهد در نبودنم چیزی برای دیگران یادآور حضورم باشد. دلم نمی‌خواهد کسی از من خاطره‌ای در ذهن داشته باشد. جاودانگی سودای بیهوده‌ایست برایم. وقتی هستیم، چه جور بودن دست خودمان است اما وقتی نیستیم می‌افتد دست خاطرات. اما به یادآوردن خاطراتِ آدمی که دیگر نیست رنج آور است. و من دلم نمی‌خواهد برای کسی، بخصوص آن‌ها که دوستشان دارم، این رنج را بسازم. فراموش شدن همان قدرتیست که می‌گذارد ردپایم را از ذهن و زندگی و خاطرات آدم‌ها پاک کنم تا نبودنم اصلا وجود نداشته باشد. چون نبودن وقتی معنا پیدا می‌کند که کسی بودنت را به یاد بیاورد.

اما بیشتر که فکر میکنم اعجاز جادوی فراموش شدن بیشتر پیدا می‌شود. فراموش که بشوم، تبدیل می‌شوم به یک آدم جدید. به یک آدم آزاد. بدون گذشته‌ و یک عالم لحظه پیش رو که می‌توانم بدون تکرار اشتباهات قبل کنار آدم‌ها زندگی کنم. می‌توانم رد زخمی که از من خورده‌اند را پاک کنم یا خاطراتی که امتحان خودشان را پس داده‌اند را بهتر و قشنگتر برایشان بسازم. حتی می‌توانم خیلی راحت بدجنس باشم. کسی اگر بدی در حقم کرد، خودم را از ذهنش پاک میکنم و بعد جوری که نفهمد از کجا خورده انتقامم را میگیرم. دلم که خنک شد، باز خودم را فراموشش میکنم تا یک وقت هوس انتقام توی سر او هم نیافتد. این قلم را شوخی کردم. فقط خواستم از امکانات قدرت جادوییم گفته باشم.

که اگر روزی من دانش آموز هاگوارتز بشوم، اولین وردی که یاد می‌گیرم، همانیست که، هرماینی گرنجر (اوایل قسمت ششم) قبل از ترک خانه، رو به پدر و مادرش خواند و همه‌ی خاطرات، عکس‌ها و لحظه‌های بودنش را برایشان پاک کرد. آخرین لطف من برای آدمهایی که سهمم از زندگی بودند؛ آبلیوییت.

۲. انگار نه انگار

معتقدند که من خیلی به همه چیز گیر می‌دهم. اما خودم معتقدم که من تنها به چیزهایی که روی من تاثیر می‌گذارند گیر می‌دهم. فقط به صداها و هر چیز و هر کسی که باعث تولید صدا می‌شود. به مامان که با صدای زیرِ بلند و ناواضح از صبح تا شب یک چیزی میخواند، به برادرم که با صدای بلند درس می‌خواند یا با صدای بلند آهنگ گوش می‌دهد، به خواهرم که وقت چک کردن صفحه‌ها، ویدئو دیدن یا گوش دادن پیام‌ها گوشی نمی‌گذارد، به بابا که صدای تلویزیون را تا آخر بلند می‌کند و هر دو ثانیه یک بار، بلند داد میزند: ای خدا، ای الله، به هم اتاقیم که با صدا غذا می‌خورد، یا آن یکی که هر وقت آب می‌خورد آنرا توی دهانش میچرخاند و صدایش حالم را به هم می‌زند، یا یکی دیگر که آدامس می‌جود. و البته به یخچال و فن و لپ و تاپ و جارو برقی و تلویزیون و این جور چیزها هم گیر می‌دهم. فقط همین‌ها.

اما چرا، به تمیزی هم گیر می‌دهم. به مرتب بودن کشو‌ها، به تمیز بودن اتاق، به پاک بودن لباس‌ها، به اتو داشتن همه چیز، به بوی خوب دادنشان. به این جور چیزها فقط. به چراغ های روشن، به درهای باز، به ظرف‌های نشسته، به کتابهای جابجا شده، به شلوغی فایل‌های لپ تاپ، به بدخلقی آدمها، به خودخواهی‌شان. به همه‌ این‌ها هم گیر می‌دهم.

اما هیچکس و هیچ چیز عین خیالش نیست. فقط می‌گویند که گیر میدهم و می‌روند. من می‌مانم و مغزی که قفل کرده و قلبی که رنجیده.

***

می‌دانم که زندگی عادی‌ ندارم. اینطور که پیش می‌رود، روز به روز غیر عادی‌تر می‌شود. می‌دانم که حق با بقیه‌ است. آستانه حساسیتم پایین آمده و تقریباً همه چیز و همه کس را فقط دارم تحمل میکنم. از همه آزرده و عصبانیم و می‌خواهم که دور شوم و دور بمانم. آخر چرا مغزم فقط روی اینجور چیزهای بیخود و بیهوده قفل می‌کند؟ مثلاً چرا برای خوش اخلاق بودن، یا وقت شناس بودن یا منظم و با برنامه بودن ذره‌ای وسواس به خرج نمی‌دهد؟

هر چند که وسواس همه جورش مرض است.

***

می‌خواهم بی اعتنایی پیشه کنم. به همه چیز و همه کس بی‌اعتنا باشم. به خانه و اتفاقات بی‌اهمیت تمام نشدنیش، به محیط کار و همکارها، به دانشگاه و گره‌هایش. به خیلی چیزها. باید سعی کنم بی‌اعتنا باشم تا بلکه سطح حساسیتم به مسائل مثل یک انسان عادی بشود. به همان اندازه که لازم هست، مفید هست. نه اینطور که همه چیز شده اسباب ناراحتی و میخواهم اطرافم را از آدمها و اشیا خالی کنم تا شاید بلاخره آسوده شوم. این اتفاق محال است و اصلا بهتر که اینطور است. اما ذهنم را که می‌توانم خالی کنم. باید بتوانم وزنشان را در ذهنم سبک کنم. کوچکشان کنم. کوچک و کم اهمیت. کوچک و کم پیدا. کوچکِ کوچک. انگار نه انگار.

***

خسته شده‌ام. بگذار یک مدت هم از این ور بوم بیافتیم. هان؟

تکان دهنده

ناراحتم؟

به خاطر حسی که از زندگیم حذف شده، ذوق هایی که کور شده، آره ناراحتم. ولی مهم نیست.

به احساساتم نیازی ندارم.

۱. مسری

شب شده. رو به پنجره، رو به آسمان ابری و جنبش آهسته و خاموش شهر می‌پرسم: به نظرت الآن خوش به حال کیه؟

میگم: خوش به حال کسیه که امروز، وقتی از خواب بیدار شد میدونست چی کارا باید بکنه و حالا که میخواد سر بذاره رو بالش، نگاه میکنه و میبینه چیزی از امروزش نمونده برای فردا و فرداها. خوش به حال اونیه که میدونه فردا باید چیکار بکنه و میدونه که میتونه به همشون برسه. خوش به حال اونی که چرایی و چیستی خودش و زندگیش رو، حتی شده موقت، پیدا کرده. خلاصه خوش به حال اونی که میدونه داره چیکار میکنه.

می‌پرسم: دیگه خوش به حال کی؟

میگم: خوش به حال اونی که وقتی وایستاده رو به پنجره، رو به این آسمون ابری شب، به جای اینکه خودش بپرسه و خودش جواب بده، کسی کنارش هست تا نگفته‌هاش رو بشنوه.

میپرسم: تنهایی؟

میگم: بی همزبونم و آدمها فکر میکنند چه ساکت و آرومم.

***

شب شده و جلو پنجره، رو به آسمون ابری به فردا فکر میکنم. که شاید بارون بباره. که شاید برم بیرون. که شاید شور یک شروع تازه، بیرون دیوارهای این خونه به منم سرایت کنه. که شاید امید و شوق زندگی شکفته روی شاخ و برگ‌ها، مسری باشه. گَرده‌شون بیاد بشینه توی روحم. شاید پس از فردا بدونم دارم چیکار میکنم.

شیطنت

بلا روزگاری شده ها! تا میای همه ی زورت رو بزنی، زندگی رو دو قدم ببری جلو، یه کاری میکنه به قاعده ده قدم برگردی عقب.

پ.ن: انگاری بازیش گرفته باشه. می مونی بخندی یا گریه کنی. ولی میخندی. آخه نگاه کنی جدی جدی شکل بازیه. تو بازیم باید بخندی دیگه. وقتی باختی باید بیشترم بخندی.

من این همه نیستم

حالا ولی من اونقدرام که وبلاگم نشون میده، آدم غمگینی نیستم.

شمایل

بله، من خیلی خوب شما را میشناسم. اصلا از آمدنتان غافلگیر نشدم.حتی منتظرتان هم بودم. همیشه همین موقع‌ها سر و کله‌تان پیدا می‌شود.

همین وقت‌ها که ماه‌ها و روزها نشسته‌ام به فکر کردن، سبک سنگین کردن، عاقبت اندیشی و مقایسه و امکان سنجی و و و ... و سر آخر رسیده‌ام به یک تصمیم که فکر می‌کنم درست هست. بعد مصمم شده‌ام و پاشنه کفش‌هام را ور کشیده‌ام و خواسته‌ام که قدم اول را بردارم. پایم می‌رسد به زمین، زمین زیر پایم سفت و محکم است هنوز. نصف راه را میروم اما در یک آن تا بیایم قدم بعدی را بردارم میبینمتان که از پشت بهم نزدیک می‌شوید. دست می‌اندازید به همان پایی که در آستانه بلند کردنش بودم. پایم را از چنگتان میکشم بیرون، دست می‌برید به پای دیگر. میافتید به جانم که برگرد. مسیر رفته را برگرد که شاید اشتباه کرده باشی. برگرد که شاید سعادت در همان راه نرفته منتظرت باشد. راه برنگزیده. برگرد که این راه به ترکستان است.

یادتان هست گاهی با همین حیله مرا برگردانده‌اید. باید یادتان باشد که برگشته‌ام و باز در مسیر جدید هم همین بلا را سر من آورد‌ه‌اید. خرده نمیگیرم. پیشه شما همین است. همین که " خوره" باشید، بیافتید به جانم و درست مثل جذام ذره ذره مرا بخورید. مغزم را زیر دندان بگیرید و متلاشی‌ام کنید. حالا هم منتظرتان بودم. حاضر و آماده. آماده دفاع؟! نه، ابداً. که آماده تسلیم. جنگ با شما بی‌فایده است. یاد گرفته‌ام که در برابر خوره جان باید بی هیچ تلاشی تسلیم شوم. بگذارم کار خودتان را بکنید و تنها در خودم مچاله شوم. بعد که خسته یا سیر شوید، راهتان را بکشید و بروید، کمی که بگذرد کمر راست کنم و دست به کار تیمار خودم بشوم. تکه‌های خودم را جمع کنم، بِریسمشان به هم. آخر سر یک چیز عجق وجقی بسازم که فقط شمایلی از من را داشته باشد. بعد شمایل دوباره راه می‌افتد‌‌. قدم بر میدارد. جلوی رویتان بلند می‌شود و راهش را ادامه می‌دهد که شاید روزی از این راه به مقصد برسد. نرسید هم اگر، غمی نیست. که گر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم.


پ.ن: و خیلی کوشیدم من.

الا ای طبیب، الا ای حبیب

ای مُنعم آخر بر خوان وصلت

تا چند باشیم از بی نصیبان