کار بدی کرده ام و آن اینکه چندین قسمت اپیزود چهل و سه پادکست دیالوگ باکس را پشت سر هم گوش داده ام.
***
از عشق سخن باید گفت؛ همیشه از عشق سخن باید گفت.
بی عشق، روزگارت را زندگی سیاه خواهد کرد.
بی عشق، مصیبت است برخاستن، کار کردن، خفتن، نگاه کردن، راه رفتن، نفس کشیدن.
بی عشق، هیچ سلامی طعم سلام ندارد؛ هیچ نگاهی عطر نگاه.
...
...
- قد بلند و راه رفتن خوبش را که نمی توانم نبینم آلنی اوجا!
- اما هیچ کس عاشق راه رفتن کسی نمی شود آلّا؛ پرت نگو! عشق از رنگ گونه آغاز می شود. اگر به صورت دختری نگاه کردی، و آن دختر، بی آن که به تو نگاه کند رنگ گونه هایش سرخ شد، این نشان می دهد که حق داری عاشق آن دختر بشوی، و آن دختر حق دارد عاشقش را عاشق باشد.
- من تجربه های تو را ندارم آلنی! من خیلی جوانم.
- برای چه کار جوانی؟ تجربه مطلقاً به کار عاشق نمی آید. کسی که تجربه دارد قبل از هر چیز می داند که نباید عاشق بشود. تجربه عشق را باطل می کند. بنابراین، تجربه، کل زندگی را باطل می کند. عشق چیزیست یگانه و یکباره، اما تجربه یعنی تکرار، یعنی بیش از یک بار. عاشق شدن، شرط اولش، بی تجربگی ست- آلّا!
- دانستن این مسئله، خودش، کلی تجربه می خواهد.
- درست است آلّا، درست است. کلی تجربه باعث شده من بدانم که شرط اول عشق بی تجربگی ست. و به علت دانستن همین مسأله است که بار دیگر نمی توانم عاشق بشوم؛ یعنی دانایی هم، خودش، ضد عشق است. آن صورت گل انداخته، از ندانستن است که گل می اندازد و از نبود تجربه. حالا اگر بگویی دانستن این نکته ها هم تجربه می خواهد، معلوم می شود که تاجری نه عاشق؛ یعنی دنبال تجربه و دانایی. خب! حالا اگر احساس آرامش می کنی و از آن هیجان زدگی نصفه شبانه افتاده یی، بگو که کیست این دختر خوش قامت خوشبخت که آلّای مهربان عاشقش شده؟
***
کار بد دیگرم هم همین است. همین که کتاب آتش بدون دود را شروع کرده ام؛ تقارنی خانمان سوز