بی روزن و تاریک
کجا میروم که این اندازه غمگین و گریانم؟
به خودم که نگاه میکنم، مسافر بیراههام و دلم در وحشت فرداست.
کجا میروم که این اندازه غمگین و گریانم؟
به خودم که نگاه میکنم، مسافر بیراههام و دلم در وحشت فرداست.
حالا هر چمدانی که بسته میشود، هر بلیط و هر سفری فقط دلم را آشوب میکند.
بیتاب چیزی هستم که در من ریشه کند. بدود، ببالد، بزرگ شود و در نهایت، در برم گیرد.
افراط چیز بسیار آزار دهندهایست. و همه در همه چیز در حال افراط کردن هستند انگار. حتی در خود افراط.
میم تازه از سفر کربلا برگشته و از وقتی هم آمده ساعتها میرود توی اتاق و با صدای بلند نوحه و روضه گوش میکند. حالا هم نزدیک یک ساعت و نیم است که توی اتاق هست و من نمیدانم چطور با دستهایم هم کتابی که دارم میخوانم را نگه دارم و هم گوشهایم را بگیرم تا صدایش را نشنوم. از اتاق هم که آمد بیرون رفت سراغ تلویزیون. آنجا هم عزاداری. دیگر بلند شدم آمدم توی این یکی اتاق. میدانم، ایراد از گوشهاست که همیشه و در همه حال کار می کنند. خواهرم اینجا کنار شوفاژ خوابیده. خودش را پیچیده لای پتو و خیلی قشنگ خوابیده است. از زیباترین تصاویر زندگیم همین قاب خواهر و برادرم وقتی که خوابند هست. ساعتها میتوانم با لذت و لبخند به این تصویر نگاه کنم. چراغ را نمیخواهم روشن کنم. خواهرم اذیت میشود. توی هال هم که دارند تلویزیون میبینند. خوابگاه یک خوبی داشته باشد همین است که تلویزیون ندارد. منتظرم شهریور تمام بشود و برگردم خوابگاه و آنجا بلکه بتوانم نظم و سامانی به زندگیم بدهم. فعلا ولی از حجم استرس هر چند دقیقه یکبار توی خلسههای طولانی بلاتکلیفی فرو میروم. حالا مادر داد میزند: بچهها خط قرمز. برایم جالب نیست اما اصلا نمیخواهم دمدمای رفتن دل مادرم را بشکنم. کتاب را میگذارم کنار میروم پیشش. همین.
فقط اینکه از طرف من هر کجا آدم متعادلی دیدید سر و رویش را ماچ کنید.
احساس میکنم دوستام فکر میکنن من به دارک نت دسترسی دارم که هر اطلاعاتی رو که خودشون نمیتونن پیدا کنن رو از من میخوان. به ولله که منم با همون گوگل سرچ میکنم.
ما اینجا بودیم دوست من. کنار این مجسمههای رقصان و دستافشان. روی این نیمکت طویل و زیر سایهبانی که در آن ساعات روز فایده چندانی برای ما نداشت. ما اینجا نشستیم و در ولع کشف و جستجو، به عشق و تعلق جوانی نه گفتیم.
ما اینجا بودیم دوست من. قبل از جوانی. روی این صندلی چوبی، پشت میزهای چند نفره تنها مینشستیم. همیشه کنار این پنجره بزرگ رو به باغچهای کوچک اما بسیار سبز. پنجره چقدر آن وقتها تمیز بود. ما اینجا نشستیم و در ولع پیشرفتن به شادی و بازیگوشی نوجوانی نه گفتیم. آفاق، یادم نیست که به چه چیزهای دیگری نه گفتیم و به کدامها آری. اما ما گیر کردهایم دوست من. هر جا که پا گذاشتهایم، همانجا گیر کردهایم انگار. بعد به زور خودمان را کَندهایم، و میکَنیم و این ور و آن ور میبَریمش. تکه تکه کردهایم خودمان را که چه؟ چطور بود اگر جای " نه" ها و " آری" های زندگیمان عوض میشد اصلا؟ به شادی گفته بودیم آری، به عشق گفته بودیم آری، به ماندن گفته بودیم آری، به بیقراری گفته بودیم نه، به فرار کردن گفته بودیم نه. ما که چه بخواهیم چه نخواهیم پایمان گیر بود. آن وقت شاید اقلاً با دلِ خوش پاگیر میشدیم. شاید اینقدر غمزده نبودیم دوست من.
حالا تو توی گوش من هی ورد میخوانی که گیر نکن، جاری باش، بگذر، حرکت کن. بله دوست من. ما باز همین کار را میکنیم حتماً. اما باز هم در هر گذر چیزی از ما کنده میشود و جا میماند. آخر چهچیزی را میخواهیم به کدام مقصد برسانیم؟ لاشه را راهی بهشت میکنی؟
گفته بودم هر روز در بهترین حالت به بدی دیروزه؟!
الآن تاکید میکنم که هر روز در بهترین حالت به بدی دیروزه.
دلم می خواست امشب یه ستاره دنباله دار میدیدم. دلم می خواست خونمون حیاط داشت و مثل بچگیامون سه تایی دراز میکشیدیم تو حیاط و ستاره ها رو تماشا می کردیم. خونه مون دیگه حیاط نداره اما باز کنار هم دراز میکشیم، از دریچه یک متر مربعی پنجره به آسمون نگاه میکنیم و با این صدا میون ستاره ها غرق میشیم. خوشه پروین رو برای اولین بار از همینجا دیدیم. کاش امشب یه ستاره دنباله دار ببینیم. دلم یه نور ادامه دار میخواد. یه خط باریک اما نوارنی و امیدبخش.
اما اگر ندیدیم هم اشکالی نداره بچه ها. نور که همیشه توی آسمون نیست. اینجا هم هست. توی این قاب.

بلاخره امروز تموم شد. کاش فردا هم یکم دیرتر شروع بشه. یه ذره بخوابیم این وسط.
بدترین روزها از بدترین تابستان عمرم تا به همین لحظه زندگی
یک
" دمصبح باران گرفت. باد شلاق کش به شدت به پنجره میکوبید. زن دکتر بیدار شد، چشم باز کرد و زیر لب زمزمهای کرد، گوش کن باران میبارد. دوباره چشمهایش را بست، اتاق تاریک بود، دوباره چشم فروبست و خوابید. یک دقیقه نگذشته بود که فوراً بلند شد، باید کاری میکرد، خودش هم نمیدانست چه کار، باران به او میگفت بلند شو، باران چه میخواست، ..... تمام آسمان یکپارچه ابر بود و باران مثل سیل میبارید. کپه لباسهای کثیف کف بالکن بود. کیسه نایلونی کفشها هم آنجا بود، با کفشهایی که قرار بود شسته شود. شستن. آخرین پرده خواب هم پاره شد باید همین کار را میکرد. ..... لباس خواب خیس خود را درآورد و به شستن لباسها و کفشها پرداخت و با بارانی که بر سر و روی او شلاقکش آب میریخت خودش را هم شست. صدای آبی که او را در میان گرفته بود نمیگذاشت متوجه شود که تنها نیست. دم در بالکن زن اولین مرد کور و دختر با عینک تیره ایستاده بودند. ..... زن دکتر وقتی آنها را دید گفت کمکم کنید. زن اولین مرد کور گفت، چطور کمک کنیم ما که نمیبینیم. لباسهاتان را دربیاورید، هر چه کمتر خیس بشود بهتر است، کارمان راحتتر میشود. زن اولین مرد کور گفت ولی ما نمیبینیم، دختر با عینک تیره گفت مهم نیست، هر کاری از دستمان برآید میکنیم، من هم بعداً کار را تمام میکنم، هر چیزی را که کثیف است میشویم، زود باشید وقت تنگ است، ما تنها زن دنیا هستیم که دوتا چشم و ششتا دست دارد. .... شاید ما این باشکوهترین لحظه تاریخ شهر را نمیتوانیم درک کنیم، کاش من هم میتوانستم همراه با آن جاری شوم، پاک و برهنه و مطهر. زن اولین مرد کور گفت فقط خدا ما را میبیند، زن که به رغم ناامیدی اعتقاد دارد خدا کور نیست، زن دکتر میگوید آسمان ابری است حتی او هم نمیبیند، فقط من شما را میبینم. ..... سهتایی زیر باران میایستند. سه پری، این لحظهها تا ابد دوام نمیآورد."
دو
همهی چیزهایی که لازم داشتیم را جمع کردهایم. لباسهای دم دستی و راحت پوشیدهایم. مادر چادرش را جمع کرده و لگن پر از ظرفهای کثیف و بطریهای خالی آب را بغل زده. من کیف دستی که تویش دستمال کاغذی، مایع دستشویی، چند تکه لباس تمیز ، مسواکها و خمیر دندان را گذاشتهام در دست دارم و خواهرم یک زیرانداز تمیز و یک بطری خالی دیگر. داشتیم میرفتیم پی آب. پارکی، مسجدی، جایی. هر جایی که بشود شست. حالا جلوی در پارکینگ خشکمان زده. باران چنان میبارد که چشمها را از خوف سیل بترساند. قطرهها چنان خودشان را به زمین میکوبند که هزار تکه میشوند. بیآبی و این همه باران. هوس خیس شدن زیر این آبشار چندان بعید نیست. توی کوچه کسی نیست. هر از گاهی فقط ماشینی میگذرد و در همان حین ما را هم از زیر چشم میگذراند. یاد رمان کوری افتادهام. یاد تصویر بکر سه زن در شهر کورها، روی بالکن خانهای در حال حمام کردن و شست و شو. ما که کور نیستیم. فقط خسته و کلافهایم. خدا هم کور نیست. نشانهاش همین بیرون است. همین بالایسر.
یک چیزی در من نیست. خیلی چیزها در من نیستند البته. اما این چیزی که نیست خودم هم نمیدانم که چی هست. فقط آدمها را که تماشا میکنم میفهمم یک چیزی کم دارم. شبیه یک نقص عضو.
بقیهی آدمها روی پاهاشان راه میروند و من انگار فلج هستم. آنها حرف میزنند و من لال هستم. میبینند و من کورم. میچشند و من سِر شدهام. چیزی شبیه همینها.
چیزی که با داشتنش آنها دوست داشته میشوند و من انگار تنها میمانم. تنها. و تماشاگر.