غریب آشنا
در نگاه غریبهشان چیزی آشنا میدیدم و تو بگو خیال میکردم این دیدن و این آشنایی را. احمق شدهام. گمکرده داشتن آدم را احمق میکند، نه؟!
در نگاه غریبهشان چیزی آشنا میدیدم و تو بگو خیال میکردم این دیدن و این آشنایی را. احمق شدهام. گمکرده داشتن آدم را احمق میکند، نه؟!
دیدی چی شد؟ دیوآل امروز هشت ساله شد و من همین حالا یادم افتاده.
راستش امسال این خونهی سپید از رونق افتاده بود اما امیدوارم هنوز صفایی بین دیوارهاش و توی دل صاحبخونه مونده باشه که چراغش روشن بمونه.
این دنیا زیادی گِرده.
امتحان زبانشناسی رو دادهبودیم و بچهها داشتن دربارهاش بحث میکردن و من انگار مطمئن بودم که خیلی خوب دادم و برای همین بعد از امتحان با خاطری آسوده نشستم ارمغان تاریکی دیدم. قسمتهای جدید و اتفاقات تازهای بود که تا اون موقع ندید بودمش توی فیلم. انقدر مشغول فیلم دیدن شدم که دیگه برای امتحان فردا نخوندم. حتی وقتی که رفتم سر جلسه از یکی از بچهها پرسیدم، امتحان امروز چیه؟ که گفت ریاضی. و منم در جا گفتم: خاک تو سرم. سر کلاس که چیز زیادی یاد نگرفته بودم، برای امتحان هم که نخونده بودم.
داشتم سعی میکردم به یاد بیارم علامت دیفرانسیل چه شکلی بود که اگر تو سوالی دیدمش ازش رد شم و وقت روش نذارم. چون هیچی، مطلقا هیچ چیزی ازش به یاد ندارم. از استرس ضربان قلبم رو هزار بود و از هر سوال به سوال بعدی که میرفتم مطمئن میشدم که این امتحان رو خواهم افتاد. حالم هی داشت بدتر و بدتر میشد که یکباره چشم باز کردم. همهجا هنوز تاریک بود. فهمیدم آرنجم رو گذاشتم روی چشمهام. برش داشتم و خورشید طلوع کرد و روز شروع شد.
آه، خدا رو شکر که دیگه امتحان دیفرانسیل ندارم. خدا رو شکر که عوضش روزی هزار جور امتحان دیگه دارم که دیفرانسیل باید جلوشون لنگ بندازه. آه، خدایا شکرت.
میخواهم مغزم را از توی سرم دربیاورم و قلبم را از سینهام. بگذارمشان روبهروی هم، بنشینند بی واسطه سنگهاشان را با هم وا بکنند. اصلاً آنقدر همدیگر را زیر سوال ببرند، آنقدر گیس و گیس کشی بکنند تا بلاخره به صلح برسند. یا اینکه عاقبت یکی ناک اوت شود.
بلاخره یا یاد میگیرند کنار هم مثل آدم زندگی کنند، یا دیگر این تن جای یک کدامشان هست فقط.
خب دیگه، بسه. برگردیم به خونه.
همین حالا سریال go on که عسل معرفی کرد رو تموم کردم. قبل از اون هم سریال shrinking رو دیده بودم. به شکلی اتفاقی. در هر دو سریال نقش اول مرد درگیر فوت زنش هست. آیا اینها نشانهی چیزی هست؟ آیا کائنات مرا برای اتفاقی آماده میکند؟ آیا همزمانیها معنایی دارند؟ آیا سیستم خط رو خط شده است؟
این روزا زیادی در بند نشانهها هستم و بابتش به خودم افتخار نمیکنم قطعا. به جاش دنبال منطق و واقع بینیم میگردم. انشالله که خواهم جُست.
بازگشت باشکوهی نیست، قبول. اما کی در بند شکوهه! زنده باد دیوآل بودن، هان؟!
بعضی وقتا میام اینجا رو نگاهی میندازم، میبینم هیچ چیز تازهای نیست. انگار که یه خوانندهی غریبهام، انگار که یادم رفته باید خودم لب باز کنم و حرف تازه بزنم. ولی نمیدونم چرا دست و دلم به نوشتن تو اینجا نمیره هنوز. آهای دیوال! ببینم هنوز در من زندهای؟!
اینجوریه که به خاطر یه کاری که کردم یا نکردم خودم رو سرزنش میکنم، بعد به خاطر اینکه اینقد خودم رو سرزنش میکنم، یه دور دیگه خودم رو سرزنش میکنم.
از آنجایی که آدمیزادی که من باشم مدام نیاز به یادآوری دارد، گاهی همینجور توی یادداشتها میلولم و مثل یک بیمار آلزایمری روزهای گذرانده و داشته نداشتههایم را به یاد خودم میآورم (بلکه حالا کمی قدرشناستر با حوصلهتر باشم) :
دلم چه زود به زود برای خانه تنگ میشود. این خیال چیست که وقتی آنچه میخواهیم را نداریم، جایش را با دیگری یا دیگرانی پر کنیم.
من حالا خانهمان را میخواهم. نه این اتاق اشتراکی کثیف، سیاه و بدبو را. خواهر و برادرم را میخواهم. خندیدن و دعوا کردن باهم مان. نه دوستانم را، هر قدر هم که مهربان باشند. شهرم را میخواهم و خیابانهای آشنا و صداهایش را. نه این شهر دراندشت را، هر قدر هم زیبا باشد. من هیچ کدام از آنهایی که میخواهم را ندارم. و آنهایی که دارم را نمیخواهم. نه زندگی توی این اتاق، نه دوستان مهربان و نه شهری زیبا را. تنها میخواهم بخوابم و کاش وقتی بیدار شدم توی خانهمان باشم.
داشتن میخوندن:
کُشتی جوانان وطن، اللهاکبر
کردی هزاران تن کفن، اللهاکبر
بعد من یاد اون ردیف بیانتهای جسدهای کهریزک افتادم. عجیبه واقعا. قدرت چیزه عجیبیه.
پ.ن: یا اینکه جدی آدم از هر چی بدش بیاد شبیهش میشه؟
پ.ن دوم: گویا هر کسی ظن خود شد یار من.