شما بودید، چطور به ماجرا نگاه می‌کردید آقای داستایفسکی؟

قلم شیطان را شکستم و بیرون رفتم. اما شیطان این وسط چه کاره است آخر آدمیزاد؟! نمی‌دانم، بیا بگذر و وارد معقولات نشو.

مریضی انگار اسباب پهن کرده و ماندگار شده، هر روز هم به جایی سرک می‌کشد. از دیروز چشم‌هایم هم چرک کرده‌اند. سرفه‌ هم یک لحظه امان نمی‌دهد. اما امروز هوا بهشتی بود. آسمانِ آبی، خورشیدِ نورانی و ابرهای پنبه‌ای به سقف شهرمان برگشته بودند. نتوانستم این منظره را فقط از پشت پنجره تماشا کنم. کفران نعمت بود. اما همین که شروع کردم به حاضر شدن سوال‌ها و نظرات شروع شد. کجا می‌روی؟ برای چی می‌روی؟ چی می‌پوشی؟ این را نپوش سرد است، آن را نپوش گرم است. تازه بابا هم از راه رسید و گفت بیرون خیلی سرد است. هوا سوز برف دارد. مریض مریض کجا؟ همیشه همین بساط است. تابستان، زمستان، برف، باران، صبح، شب. فرقی نمی‌کند، هر بار باید از هزار خوان سوال و جواب رد شوم. آن وقت، همین دیشب، ساعت ده، برادر کوچکتر بنده، سوییچ ماشین را برداشت و رفت بیرون و کسی یک کلمه هم نگفت و نپرسید. اعصابم داشت به هم می‌ریخت و یک قدم تا کندن لباس‌‌ها و نشستن توی اتاق فاصله داشتم که دست خودم را گرفتم و کشیدمش بیرون. تا سر کوچه هم داشتم غر میزدم که دانه‌های برف که مثل غبار توی هوا می‌رقصیدند حواسم را پرت کردند. ماوقع را فراموش کردم، شال و کلاهم را سفت کردم و راهی کوه شدم. کوه خالی از آدمیزاد و ساکت نشسته بود. درختان سنجد پر بار و باقی درخت‌ها حتی برگ هم به تن نداشتند. به خاطر مریضی زود نفس کم آوردم و روی تاب نشستم. سگ نگهبانی شروع کرد به پارس کردن. بعد از کمی تاب بازی، دوباره راه افتادم و تا انتهای مسیر رفتم. امیدوار بودم خرگوش هم ببینم که هر چه گشتم خبری نبود. پایین که آمدم باز کمی تاب خوردم و بعد برگشتم خانه. همه‌اش یک ساعت بیرون بودم اما حال روحیم خیلی بهتر بود. خانه دعوا بود. بحث‌های تکراری حل‌نشده. من در فکر اینکه چطور باید از این وضعیت خلاص شویم، کمی غذا برای خودم کشیدم و رفتم توی اتاق. برادران کارامازوف را که دست گرفتم داشتم فکر میکردم اگر داستایفسکی بود این اتفاقات را چطور توصیف میکرد. چه جور تصویری از هر کدام ما می‌ساخت. بعد سعی کردم توی ذهنم یادداشت امروز را با زبان و لحن داستایفسکی بنویسم. بعد همانجا توی ذهنم به خودم گفتم چه گنده گویی‌ها دختر!

اما ایده‌ی بدی نیست، شاید بعدتر امتحان کنیم.هان آقای داستایفسکی؟

استخوان‌های گرسنه

خیلی بعید بود که پاییز تمام شود و حساب مریضی مردافکن امسالش را با ما صاف نکند. الحمدلله حواسش به این یک قلم خوب جمع است. خلاصه که دو روز تمام توی رخت خواب ماندم. حتی جان بلند شدن و دکتر رفتن هم نداشتم. مریضی را از مامان گرفته بودم و قرص‌های او را هم می‌خورم. امروز کمی بهتر بودم، بعد از ظهر دوش هم گرفتم تا بیشتر بهتر شوم، اما خب زود خسته شدم. حسابی هم گرسنه‌ام بود. به قول ما ترک‌ها " استخوان‌هایم گرسنه‌ بودند"، یعنی اینقدر از بُن جان گرسنه شده بودم. بعد از ناهار تنها توانستم کمی کتاب بخوانم. برادران کارامازوف را شروع کرده‌ام و راستش به کندی و بی‌رغبت جلو می‌روم. اما تا اینجا که خواندمش از یک قسمتی خیلی خوشم آمد. نوشته بود که:

"_ انسانیت را دوست می‌دارم، اما از خودم در شگفتم. هر چه بیشتر انسانیت را در مفهوم عام دوست می‌دارم، انسان را در مفهوم خاص، یعنی مجزا، به صورت فردی، کم‌تر دوست می‌دارم. در رویاهایم اغلب به طرح‌ریزی‌های ایثارگرانه برای خدمت به انسانیت رسیده‌ام، و اگر ناگهان پای ضرورت به میان می‌آمد، چه بسا با تصلیب روبه‌رو می‌شدم؛ و با این همه، به تجربه می‌دانم که نمی‌توانم روی هم دو روز با کسی در یک اتاق سر کنم. همین که کسی نزدیکم باشد، منش او حرمتم را به هم می‌زند و آزادیم را محدود می‌کند. طی بیست و چهار ساعت حتی از بهترین آدمها هم زده می‌شوم: از یکی به این دلیل که دیر دست از غذا می‌کشد، از دیگری به این دلیل که سرماخوردگی دارد و مرتب فین می‌کند. نسبت به آدم‌ها، در همان لحظه‌ای که نزدیکم می‌آیند، کینه‌دار می‌شوم. اما همیشه پیش آمده‌است که هر چه بیشتر از آدم‌ها به طور فردی بیزار می‌شوم، عشقم به انسانیت شعله‌ورتر می‌شود.

- خوب، چاره چیست؟ در این گونه مواقع آدمی چه چاره کند؟ آیا باید نومید شود؟

- نه، همین بس که خاطرت از آن در تشویش است. هر چه از دستت برمی‌آید بکن که به حسابت نوشته خواهد شد...."

خلاصه که این گونه.

ما که امروز همینقدر از دستمان برآمد، فردا‌ها که سلامت شوم شاید کارهای بیشتری از دستانم برآمد.

کوتاه

امروز هوا معرکه بود اما روز کوتاهی بود. همین که کل خانه را جارو کشیدم و حمام رفتم تمام شد. چه می‌شود کرد، بعضی روزها هم اینطورند. فاصله بین طلوع و غروبش انگار فقط چند دقیقه است‌.

گویند تلخ کامان زین تلخ‌تر سخن هم

بیشتر امروز هوا بارانی و برفی بود اما من همچنان خانه ماندم. از پشت پنجره ذوق کردم و انگار که بخواهم ابرها را تشویق کنم، دست‌هام را به هم زدم اما پایم را از خانه بیرون نگذاشتم. حتی تا پشت بام هم نرفتم. یادم نیست آخرین بار کی رفتم شهر. فکر کنم آبان بود. تا قبل از این، خرابی هوا را بهانه میکردم اما چند روز است که هوا بهتر شده و اصلاً جان می‌دهد که بعد از آن همه آلودگی، بروی بیرون و این هوا را نفس بکشی اما بیرون زدن از خانه، خود جان کندن است. می‌گویند این از علائم افسردگی هست. ممکن است. اما در من بیشتر به خاطر مستقل نبودن است. به این خاطر که از جواب پس دادن خوشم نمی‌آید. مهم هم نیست چطور ازم بپرسند، من تند و تیز جواب می‌دهم این روزها. پس نمی‌روم بیرون تا لازم نباشد به سوال‌های کسی جواب بدهم. توی خانه می‌مانم و هیچ کاری نمی‌کنم. بعد که به اندازه کافی هیچ کاری نکردم خودم را با سرزنش و سرکوفت خفه میکنم. جداً نمیدانم چه مرگم شده‌. امروز پیام دانشگاه برایم آمد. دیگر فارغ‌التحصیل شده‌ام و عملاً تمام شد. اما بعد از این تمام شدن باید چیزهای دیگری در زندگی‌ام شروع می‌شد. خیلی از آن چیزهایی که تا به این لحظه منتظرشان گذاشته بودم؛ کارها، فکرها، کلاس‌ها، کتاب‌ها، سفرها. اما هیچ خبری نیست. انگار در این انتظار همه‌شان را فراموش کرده‌ام. انگار فکر و برنامه‌ای برای ادامه زندگی ندارم و روزها را پشت هم به بیهودگی می‌گذرانم. میدانم. باید از خانه بزنم بیرون. زیاد که خانه می‌مانم اینطور می‌شوم. بزنم بیرون خود به خود درست می‌شوم. اما گفتم که بیرون زدن از خانه شده جان کندن.

جان کندن عبث را بر خود کنیم شیرین

یک‌چند کوه می‌کند بیهوده کوهکن هم

کوزت وارگی

امروز صبح اول وقت، بعد از رفتن بابا و برادر و خواهرم، چنان سکوتی خونه رو گرفت که من و مادر بر خودمون واجب دیدیم از این سکوت نهایت استفاده رو بکنیم. برای همین برگشتیم به رخت خواب و دوباره خوابیدیم. حوالی ده صبح که بیدار شدم صدای بارون میومد. خونه مثل همیشه بازار شام بود و من مثل همیشه از یک طرف این بازار شروع کردم به جمع و جور کردن. اول رخت‌خوابها رو جمع کردم گذاشتم سرجاشون، بعد رو فرشی رو تکوندم و جمع کردم، لیوان و استکان‌ها رو از گوشه کنار خونه برداشتم، سفره وسط حال رو جمع کردم، رخت‌های خشک شده رو تا کردم و مال هر کی رو گذاشتم تو کشوی خودش، سرامیک‌ها رو دستمال کشیدم، دستشویی رو شستم و سطل زباله رو خالی کردم. این وسط بابا اومد دنبال مامان و بردش درمانگاه، وقتی برگشتن خرید هم کرده بودن. رفتم سراغشون. میوه‌ها و تخم‌مرغا رو شستم و سبزی‌ها رو پاک کردم. شلغم و هویج‌ها رو هم گذاشتم برای مامان آبپز شه. شیربرنج رو هم گذاشتم رو گاز. خواهرم که از سر کار برگشت، گفت سرش درد میکنه. براش قهوه درست کردم. قرصهای مامان رو هم جدا کردم و با شلغم و هویج و یه لقمه نون، پنیر سبزی براش بردم. ظرف‌ها رو شستم که بیام کمی بشینم، داداشم سر رسید و همون دم در گفت گشنه‌امه، غذا داریم؟ آش روی گاز رو که دید لب و لوچه‌اش آویزون شد. براش املت درست کردم. همونجور که دوست داره پر ملات و بدون سفیده. یکی دو لقمه هم خودم خوردم. بعد سفره رو جمع کردم. غروب شده بود و نزدیک اومدنای بابا. چایی رو حاضر کردم و رفتم نماز بخونم. بابا که اومد، براش چایی ریختم و نون خرمایی گذاشتم کنارش. مامان و داداش خواب بودن. بیدار که شدن، بلند شدم شام رو آماده کردم. شام که تموم شد، ظرفا رو شستم و روی میز و اُپن و کابینت‌ها رو دستمال کشیدم و آشپزخونه رو مرتب کردم. کمرم و زانوی سمت راستم درد میکرد. گوشی و کتابم رو برداشتم و نشستم کنار شوفاژ، پام رو دراز کردم تا دردش کمتر شه. شیفت کاری تموم شده بود دیگه. میرفت تا فردا صبح که دوباره روز از نو و روزی از نو. همین کارها شاید با اندکی تغییر.

هنوز کار پیدا نکردم. و وقت‌هایی که بیکارم اوضاع همینه. وقت‌هایی که درآمدی ندارم تا توی هزینه‌های خونه شریک باشم، کوزت وارانه به تمام کارهای خونه می‌رسم. نه اینکه کسی چیزی بگه یا انتظاری داشته باشه. نه، اصلا. انتظار من از خودمه. انگار بر خودم واجب میدونم که در ازای این رفاه هر کاری می‌تونم بکنم. حتی اگر از تک تک این کارها، از حجم ملال و بیهودگیشون و از نقش کوزت بیزار باشم.

فردا اگر برفی نباشد، خاطرات دیروز مرا با خود خواهد برد

یک عکسی مریم نه سال پیش از من گرفت که هر سال، امروز یادش میافتم. با اختلاف جزو قشنگترین عکسهاست. نه اینکه از من گرفته، قشنگ باشد‌ها، نه، اصلاً. کلیت ماجرا قشنگ است.

شانزده آذر سال ۹۵، ترم دو کارشناسی، صبحِ خیلی سرد و برفی، کلاس نه، اما قرار بازدید از کارخانه داشتیم. فرداش هم امتحان تاریخ هنر. از بازدید کارخانه که برگشتیم، بچه‌ها رفتند جشن روز دانشجو. من و مریم گفتیم می‌رویم کتابخانه برای امتحان درس بخوانیم. اما عوض درس خواندن دو ساعت زیر برف از هم دیگر، از تمام درهای چوبی دانشگاه، از آب راه خالی، از مجسمه‌ها، از دیوارهای آجری، از درخت‌ها و از همه چیز عکس گرفتیم. آخر سر رفتیم سمت کتابخانه، جلوی پنجره‌‌اش، توی آن قاب چوبی برف جمع شده بود، ایستادم و به مریم گفتم اینجا هم ازم عکس بگیر. تا مریم آمد قاب ببندد، مدیر دانشکده‌مان از در آمد بیرون، چشم تو چشم شدیم و رد که شد من خنده‌ام گرفت. به بی‌خودترین چیز دنیا داشتم می‌خندیدم و دستم را که از سرما سرخ سرخ بود، جلوی دهان گرفته بودم و باد، برف را میکوبید توی صورتم که مریم عکس را ازم گرفت. خنده‌ام دیده نمی‌شود، اما چشم‌هام آنقدر کوچک شده‌اند که پیداست دارم از ته دل می‌خندم. از ته ته دلم. بچه‌ها میگفتند آدم این عکس را می‌بیند، خودش هم خنده‌اش میگیرد.

عکس را چند دقیقه پیش برای مریم فرستادم. کل آن روز را دوباره مرور کردیم و گفتیم شکر خدا که چنین خاطرات خوب و تصویرهای قشنگی ساختیم. گفتیم چقدر خوب بودند آن روزها. گفتیم اوضاعمان داغون بود، اما خوش بودیم کنار هم. گفتیم حالا هم اوضاع داغون است، اما نه خوشیم نه کنار هم. آخرش هم برگشتیم به خدا گفتیم که می‌شود باز هم حواست به ما باشد که بخندیم، که برف ببارد، که برف بازی کنیم کنار هم، که ما هنوز جوانیم برای این همه غصه و نا امیدی.

پ‌ن: امروز هم آسمان نبارید. شاید فردا. اگر خدا بخواهد، که ای کاش بخواهد.

گنگ و کدر، چون آسمانی که روز و شب نمی‌شناسد.

یک.

به خود راه ندارم انگار. به خود هیچ راهی ندارم.

دو.

کسی بچه‌ای را به دنیا آورده. آدمی از نو عاشق شده. نوجوانی با شور سرشار در آغاز راه ایستاده، مردی ماشین تازه‌ای خریده و زنی گردنبدی طلا...این همه امید، که مرا از آن سهمی نیست. حتی وقتی سایه شوم جنگ بالای سرمان بود، اینطور نبودم. اینطور که خشکسالی و دروغ ریشه‌ی امیدم را خشکانده.

سه.

حسرت روزهای گذشته همیشه به معنی شیرینی دیروز نیست. که گاهی به خاطر تلخی بیشتر امروزه.

چهار.

یادداشتی از ۲۴‌ام آبان، بعد از چند قطره باران:

دلم میخواهد اینجا باشم. دلم میخواهد کار کنم و زندگی هنوز ادامه داشته باشد.

پنج.

روزهاست حسرت همان روز و همان چند قطره باران را دارم.

گفته‌اند اگر خدا بخواهد فردا باران خواهد بارید. اگر خدا خواست و آمد شاید باز دوست داشته باشم که زندگی هنوز ادامه داشته باشد.

خیلی ساده " نشود"

ای کاش خیلی از کارها هم این شکلی بود‌. همینجور که بیایم و گلگی کنم که فلان است، بهمان است، من زیاد حرف میزنم و این حرف‌ها، بعد بزند و دو ماه و بیشتر هیچ چیز نگویم. نه اینکه نخواهم بگویم. بلکه خیلی وقت‌ها، توی ذهنم حتی، حرفهایم را آماده کنم که بیایم اینجا و هزار صفحه بنویسم ولی آخر سر نشود. خیلی ساده "نشود". ای کاش خیلی کارها هم همینقدر ساده "نشوند". اصلا دلم میخواهد امتحان کنم بلکه این مرتبه‌ هم جواب داد.

خب، ببینید من نه تنها آدم حرافی هستم، که بسیار کم حوصله، بی امید، بی انگیزه، بی‌کار، بی‌عار، بی‌مسئولیت، بی‌عاطفه، بی‌منطق، بی‌ایمان و بی‌سوادی هم هستم. نه، این خوب نیست. این‌ها اصلا آن مسئله اساسی نیستند. عمده‌ی این نقطه ضعف‌ها از یک خصیصه خاص سرچشمه میگیرند. یعنی فکر کنم که میگیرند. آن هم انفعال است؛ انفعال شخصیت. بله، من همه‌ی این‌ها هستم، چون در حقیقت به همه‌ی این‌ها تن می‌دهم. خیلی ساده و حتی فوری می‌پذیرمشان. اجازه می‌دهم دیگران، آدم‌ها و محیط اطراف به سهولت و سرعت روی من، کارها، فکرها و رفتارم تاثیر بگذارند. اشتباه نشود. نمیخواهم توپ را قل بدهم توی زمین دیگران. اتفاقاً خودم توپ را دو دستی گرفته‌ام و دارم توی زمین خودم دنبال عیب و اشتباه می‌گردم. بله، مسئله اساسی همین است که من مرد رزم نیستم. بنده‌ی تسلیمم عوضش. همت و جسارت جنگیدن را که ندارم هیچ، انگار مشتاق شکست هم هستم. از بیرون که اینجور به نظر می‌آید. معطل یک بهانه که پرچم سفید را بالا بیاورم، بعد پرچم و خودم و همه چیز را به دست باد بسپارم. خب حالا که چه؟ بنشینم منتظر که از فردا در من جنگجویی متولد شود که هیچ سر تسلیم ندارد؟ که نمی‌شود. بیست و هشت سال نشده آخر. اما جنگجو باید نقشه جنگ داشته باشد، نه؟! تاکیتیک داشته باشد. و از همه مهمتر دوست را از دشمن تشخیص دهد. چه دارم میگویم. نمی‌دانم. از یک طرف میل به شکستن این سکوت دارم. از یک طرف انگار دارم بجای حرف درست و حسابی، باز وِر می‌زنم فقط. بگذریم. فقط اینکه ای شخصیتِ منفعلِ عزیز من، بدان و آگاه باش که جنگجوی پیروز خوشحال‌تر از جنگجوی در حال مبارزه‌ است و جنگجوی در حال مبارزه و خسته امیدوار‌تر از جنگجوی شکست‌خورده. اما حتی جنگجوی شکست‌خورده هم بسیار شریفتر از جنگجویی است که به جای شمشیر، پرچم تسلیم را همان اول کار بالای سر می‌برد. رسم رزم را یاد بگیر.

شاید که این‌‌ها جمله‌ی قصاری باشند. شاید هم باید همین حالا پاکش کنم. شاید بهتر است اصلا این سکوت را اینجور نشکنم؟! ندانم. که چه دانم‌های بسیاریست ولیکن من نمی‌دانم.