دزدکی پیر و علیلم ساختند
اوضاع گوش بابا کاملاً به هم ریخته و من نمیدونم اگر برای تولدش سمعک بخرم خوشحال میشه یا ناراحت.
اوضاع گوش بابا کاملاً به هم ریخته و من نمیدونم اگر برای تولدش سمعک بخرم خوشحال میشه یا ناراحت.
بابا خندههاش رو ازش گرفت؛
سرانجام غم انگیز یک ازدواج
که وصف ناکامی ما در کلام نگنجد.
که همین هم بهتر البته.
در لحظه یاد این نوشته کوتاه از سال ۹۷ در همینجا افتادم:
" آدم ها در رفت و آمدند. می آیند بدون اینکه در بزنند و میروند بدون آنکه حتی در را ببندند. هر بار که می آیند سر بلند میکنی ببنیشان و آنها قبل از آنکه چشم در چشمشان بدوزی رفته اند، حواست را به هم ریخته اند و تمرکزت را گرفته اند، بلند میشوی و دری را که باز مانده میبندی. سعی میکنی برگردی به جایی که بودی و سر نخ کار را به دست بگیری. موفق هم میشوی اما دوباره کس دیگری می آید.
ولی تو اینبار سر بلند نکن، نگاه نکن، اگر آشنا باشد خودش سلام میدهد"
بعد یاد موقعیتی که این را نوشتم، افتادم. دم دمای ظهر، نشسته روی صندلی ناراحت آتلیه، تکیه داده به دیوار، سرم توی لپ تاپ و حواسم به طرحها و نقشه، صدای در، سر بلند میکنم و تا به خودم بجنبم مسبب صدا از نظر محو شده.
چقدر تعمق میکردم قدیمها. الآن ولی درست مثل مورچهای که روی آب راه میرود رفتار میکنم، سطح تماس و تعمق و دریافتم با هر چیز تا حد مویینگی.
الآن باید عکس هفت پست قبلتر را بگذارم اینجا، و دو خط اولش را که گفتهام" ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم .....خیلی وحشتناک بود" را هم اضافه کنم، ولی بقیهاش را که اصلا متن مناسبی برای آن عکس نبود، اینطور ادامه بدهم که دقیق یادم نیست کدام صفحه و کجای ماجرا، محمود دولت آبادی در سلوک، جملهای نوشته بود با این مضمون که زنها به هم که میرسند، سر صحبت هم که مینشینند، خیلی زود میرسند به جزئیات روابطشان. جزئیات خصوصی رابطهشان با یک مرد. یا مثلا در سکانسی از فرندز، ریچل به مانیکا و فیبی میگوید که راس او را بوسید و بعد با جزئیات شرحش میدهد و آن طرف راس کل ماجرا را در یک کلمه هم میآورد: بوسیدمش.
سها ایستاده جلوی آینه و از ما میپرسد رژ صورتی بزنم یا قرمز؟ صبا میگوید خیلی فرقی نمیکنه، بوس و موس اینا میکنی پاک میشه دیگه، هر چند ببین کدومش خوشمزه تره. سها طعنه میزند و با خنده میگوید بدجنس. سها چند وقتی هست که با پسری آشنا شده که هر وقت میخواهد قربان صدقهاش برود، با لحن بچگانهای پشت هم میگوید: گاوه، گاو. به سها نگاه میکنم و از خودم میپرسم، یعنی حالا او عاشق است؟ آدمهای عاشق این شکلیاند؟ پس عاشق که بشوی، رنگ رژ و مزهاش مهم میشود؟
با فروغ نشستهایم سر سفره. شام کوفته خوابگاه را داریم. من سبزی خوردن هم دارم، طبق معمول پر از شاهی. فروغ شاهی خیلی دوست دارد اما میگوید این دفعه که رفته بود خانه نتوانست از شاهیهایی که مامانش از حیاط چیده بود بخورد. شوهرش، آخر چند هفته پیش عقد کرد، آمده بود خانهشان. مامان که شاهیها را گذاشته بود جلوش، او گفته بود شاهی دوست ندارد. فروغ میگوید همهاش باید حواسم باشد او چی میخورد، چی نمیخورد که من هم همانها را بخورم تا یک وقت دهنم بو ندهد. از خودم میپرسم آیا فروغ یک عاشق است حالا؟ عاشقها این شکلیاند یعنی؟ که بهداشت دهان و دندان مهمتر است برایشان؟
قبل از عید بود. رفتیم با ندا یک بسته پودر کیک خریدیم و روی اجاق خوابگاه و توی قابلمه برای خودمان کیک پختیم. با کلی اسمارتیز و خامه صبحانه که با شکر و آرد و قهوه هم زده بودیم هم تزئینش کردیم. شب من گرسنه نبودم و ندا داشت میرفت سر قرار. دوست پسرش از همین خوابگاه پایین میآمد دنبالش. چهار سالی هست که باهمند. ندا پرسید یک برش از کیک را براش ببرم؟ گفتم خوب شده، آره حتما ببر. فکر کردم، عاشقها لابد دلشان نمیآید چیز خوشمزهای بخورند و معشوقشان از آن نچشد. بعد از عید که ندا برگشت خوابگاه همهی گلهای خشک شده، چندتایی عروسک و دستبند و خنزر پنزر دیگر را ریخت توی جعبه و گفت میخوام بریزمشون دور. گفت توی تعطیلات عید پدرش فهمیده با پسری دوست هست و گفته نه. خانواده پسر گفتهاند بیایند خواستگاری و پدر باز گفته نه. اصرار کردهاند و پدر گفته دخترش را به پسر هم سن و سال نمیدهد. شب ندا میرود بیرون. از خودم میپرسم یعنی او حالا شکست عشقی خورده؟ آدمها وقتی در عشق شکست میخورند این شکلی میشوند؟ که همهی چیزهای یادآور آن عشق را میریزند دور؟
دو هفته بعد ندا میگوید که دارد ازدواج میکند. با پسر یکی از اقوامشان. بغلش میکنم و تبریک میگویم، کمی از پسر برایم تعریف میکند و از خجالت کشیدنهای خودش و نگرانیهاش بابت دوست پسرش. طاقت نمیآورم ازش میپرسم چه تفاوتی بین احساسش به این پسر و احساسی که به دوست پسر سابقش داشت هست؟ میگوید حس میکند حالا واقعا عاشق شده. اسم پسر را هم توی گوشیش "عشقم" ذخیره کرده. از خودم میپرسم یعنی واقعا عاشق شده؟
گلی و دوست پسرش درگیر برنامه ریزی برای عقد و عروسی و رفتن زیر یک سقف مشترک هستند. من نشستهام پهلوی گلی و بهش مجسمه ساختن با کامپیوتر را یاد میدهم. حواسش نیست. کلافه است، بلند میشود میایستد جلوی آینه. در مورد گرفتاریهاش حرف میزند. از اختلاف خانوادهها، اصرارشان سر چیزهای بیخود و تنبلی دوست پسرش. هر چه بیشتر میگوید، انگار بیشتر متقاعد میشود که دارند بهش زور میگویند و بیشتر عصبانی میشود. میگویم شاید بهتر باشد این حرفها را رک و رو راست به دوست پسرش بگوید. یک دفعه داد میزند: Hey Siri! Call my life.
حدس میزنم میخواهند بحث کنند باهم. به بهانه چای از اتاق میروم بیرون. بر که میگردم میبینم درست حدس زدهام. سر خانه و معیارهای هم به توافق نمیرسند. سر عروسی گرفتن و نگرفتن هم. دوباره میروم بیرون. صدای گلی که قطع میشود برمیگردم توی اتاق. باز حرف، سعی میکنم برش گردانم سر مجسمه. یک ساعت بعد دوست پسرش پیام میدهد که: خونه بدون تو خیلی سوت و کوره. گلی بلند و کشدار میگوید: عزیزم. اشکم دراومد. بعد یاد بحثشان میافتد و میگوید: دندش نرم، خیلی دوست داره پاشه بیاد اینجا. از خودم می پرسم پس عاشق ها این شکلی اند؟ که وسط بحث و دلخوری، حواسشان هست که عاشق هم هستند؟
"ح" هر ازگاهی از دوست دخترهای سابقش برایم میگوید. بیشتر اوقات اما مینویسد. از کم و کیف احساسش نسبت به آنها. میگوید آدمِ چند عشقی هست و حتی همین حالا هم که با کسی نیست، عاشق تک تکشان است. از خودم میپرسم یعنی "ح" عاشق واقعی است؟ که حتی کسانی که سالهاست ترکش کردهاند را هم عاشق است؟ یعنی عشق ممکن است که منحصر به یک فرد نباشد؟
نامههای مامان و بابا ته یک چمدان قدیمی شیری رنگ توی انباری بالا هست. هر بار که مامان چمدان را میآورد پایین، من به بهانهای نامهها را کش میروم و یک گوشه مینشینم به خواندنشان. لحن غریب اما دلنشینی دارند. خیلی رسمیتر از چتهای من هستند. و پُرند از شعر و دقت در جزئیات و اندک جایی ابراز علاقهای پوشیده، از ترس نامحرمی که ممکن بود نامه به دستش بیافتد. مادرم توی نامهها جزئینگرتر است. در مورد حرفها و حتی لحن حرفها مینویسد و توضیح میدهد. از خودم میپرسم آیا آنها عاشق بودهاند؟ عاشقها این شکلی میشوند؟ این اندازه جزئی نگر و دقیق؟ و چه بلایی سر این عشق آمده که حالا هیچ ردی ازش نیست؟ انگار که هرگز نبوده؟ انگار که یک خواب؟
آدمها، کنارشان مینشینم، بهشان گوش می کنم، حرف می زنیم و نگاهشان میکنم و وقتهایی که حواسشان نیست از خودم میپرسم یعنی کدامشان عاشقترند؟ واقعیترند؟ کدامشان به مقصد میرسند؟ و اصلا مقصد کجاست؟
به چشمهای خودم توی آینه نگاه میکنم و میپرسم یعنی کجا بلاخره عشق سراغی از تو میگیرد؟ کِی چشمهات از حضورش برق می زند؟ چه کسی سبب سازش میشود؟ چطور میفهمی؟ کی بلاخره وقتش میرسد؟ اصلا میرسد؟ و تو را تا کجا با خودش می برد؟ و اگر هیچ وقت نشود چه؟
به جای جواب یادم می آید که گفته بودند و ما هم شنیده بودیم و بعدتر هم خواندیم که:
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد *** تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت *** به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
یه تماس تلفنی چیه، همونم نمی شه داشت. هی برو پشت بوم، هی بگرد دنبال یه کنج خلوت و آروم. آقا هرگز از من نپرسین حریم چیه ها؟ آدم چیزی که نداره رو چطور توصیف بکنه آخه؟ خوبه حالا چت و ایمیل هست باز.
خیلی بد شد.
کاش فردا نشه.
اینایی که من میگم "شد" و میخوام که "نشه" خیلی قابل شرح نیست فقط همینقدر بگم که از "شدِ" امروز شرمندگیش برای من مونده، و اگه فردا "نشه" شاید بتونم زودتر جبرانش کنم. و اِلا که تا یکشنبه شب خودم رو میکشم. آلت قتاله؟! خودخوری، سرزنش، افسوس.
شبیه تازه عروسی که وقتی پلههای محضر را یکی یکی بالا میرود تا برسد به سفره عقد و لحظه گفتن بله، پشت همه تصویرها، به روزی فکر میکند که تک تک این پلهها را برای پس گرفتن بلهاش بالا خواهد آمد. و این تصویر آنقدر واضح است که در وقوعش شکی ندارد. یا مثل سربازی که انتهای روز اول آموزشی، وقتی دارد پوتینها را از پاهای خستهاش میکند خودش را اینطور دلداری میدهد که: چیزی نیست، همهاش چهاده ماهه. یا مثل نوجوان هجده سالهی شهرستانی که از خانه و خانواده و آدمهای دوستدارش کَنده و به هوای تجربههای جدید و آدمهای جدید و پیشرفتن، آمده است یک شهر بزرگتر. اما با واقعیت زندگی دانشجویی و خوابگاهی و شکل واقعی غربت که روبهرو میشود، هر صبح به روزی فکر میکند که بعد چهار سال برمیگردد خانه و بلاخره زیر سقف جایی که دوستش داشته باشد چشم باز میکند، و آدمهایی که دوستشان دارد کنارش هستند.
در محیط کاری جدیدم یک چنین حسی دارم. چند وقت نشده که اینجا مشغول به کار شدهام و تنها اهرم انگیزه بخشم، موقتی بودن این موقعیت است. به اینکه بلاخره یک روزی، حالا یک سال بعد، یا دو سال بعد بروم بگویم من دیگر نیستم. خوب که فکر میکنم در تمام عمرم، در اکثر موقعیتها، تنها اهرم انگیزه بخشم همین دلخوش کردن به موقتی بودن اوضاع بوده. در همه موقعیتها به این فکر کردهام که هیچ چیز ابدی نیست و بلاخره تمام میشود و اینطور شده که برای تمام شدنش تلاش کردهام. وضعیتهای ابدی، و هر چیز مادامالعمر یا طولانی ترسناک است. و تنها خوبی زندگی همین است که موقتیست. و شاید مرگ هم به همین خاطر ترسناک است؛ چون که ابدیست.
ما موقتا زندهایم و وقتی مردیم، تا ابد مردهایم.
عجب! چه حرفا سر صبحی به ذهن آدم خطور میکند.
موقتی بودن حتی اگر در واقعیت، موقتی بودن موقعیتهای بد پشت سر هم باشد، باز هم امیدوار کننده است. همین که برگردی ببینی این نیز گذشت.
(شاید قبل از مرگ ترسناکترین موقعیت ابدی که آدمیزاد تجربه میکند، والد بودن هست. پدر مادرها تا ابد پدر و مادر میمانند، حتی وقتی که دیگر بچهای نداشته باشند.)