برای دیوارهای سپید این خانه
پنج سال پیش چند ساعت قبل از این لحظه، با اولین آجرها شروع کردم به چیدن این دیوآل. حالا برای خودش شده است یک خانه که شاید به قول عسل دیوارهاش سپید است. روزها و شبها من تکیه دادهام به این دیوارها و توی کنج خلوتم آرام گرفتهام، گریه کردهام، داد زدهام، خندیدهام و آواز خواندهام، دوستهای تازه پیدا کردهام که شبیه هیچ کدام از دوستیهای خارج از اینجا نبودهاند، هر وقت نطقم کور شده گذاشتهام صداهایی که دوستشان داشتم میان دیوارهاش پژواک کنند و هر موقع چشمم از چیزی لذت برده، قابش کردهام، زدمش به دیوارهای این خانه.
روزها و شبهایی هم ازش بیزار بودهام، فراری، دلم خواسته خرابش کنم، بولدوزر باشم، بروم روی تک تک آجرهاش. بروم توی مغز خودم نشانیاش را پاک کنم، بگذارم بروم و دیگر هرگز سراغش نیایم.
دیوآل، این خانه سپید، این روزها خیلی رنگ غم گرفته است. میدانم. از ناخوش احوالی صاحب خانه هست که زندگی حوصلهاش را سر برده. دست و دلش به هیچ کاری نمیرود. از یک ماه پیش میخواستم چیزی برای امسال و بیست و پنج سالگی بنویسم. آن نوشتهها ناتمام مانده اما اگر بخواهم ارزشمندترین دستاورد این سال را بگویم، برگشتن معنای خانه به خانه است. پیدا کردن پناههایی برای آرام گرفتن در این زندگی. خانه پدری، اتاق آبی و اینجا، دیوآل. حالا، در اوایل بیست و شش سالگی میدانم که خانه همین است. حداقل برای من همین شکلیست. جایی که هر بار آرامم میکند. بعد بی قرار میشوم، دوری میکنم و به محض دور شدن مطمئن هستم که باز که میگردم برای مدتی آرامم خواهد کرد. میان این همه اینجا هنوز امنترین و آرامترین کنج این زندگی هست.
(یه حسی میگه اگه زندگی منه که الآن میزنه بلاگفا کل وبلاگ رو با خاک یکسان میکنه :))

این عکس هم شاید بیربط است شاید هم با ربط. از یک طرف این جوجه تخس قشنگ که انگاری تازگیها سر از تخم درآورده که هنوز مثل بقیه همنوعانش از آدمیزاد نمیترسد و از طرفی هم این نشستن و خرابکاریش روی رختهای تازه شسته شده که شبیه زندگی این روزهاست. آدم فقط میتواند بهش بخندد.
