روزهای بیکلمه

گیرم حرفی ندارم که بشنوید، یا کلمهای که بخوانید.
اما همیشه یک قاب آبی توی چنتهام دارم که با هم بنشینیم تماشا کنیم و فکر کنیم چطور چنین زیباییای ممکن است؟

گیرم حرفی ندارم که بشنوید، یا کلمهای که بخوانید.
اما همیشه یک قاب آبی توی چنتهام دارم که با هم بنشینیم تماشا کنیم و فکر کنیم چطور چنین زیباییای ممکن است؟
توی ذهنم مرتب در حال نوشتن تو اینجا هستم. جملههام رو آماده میکنم که بیام و برای دیوآل از روزهام بگم. اما این بین هیچ روزی فرصت نمیکنم. اما به قول عسل جاریم این روزها.
هوا سرد شده. زمستون همون قدر که دیر میاد، دیرم از اینجا میره. اخبار میگه که سمت اسکو و سراب برف باریده. به آدم خوش قریحهای فکر میکنم که تصمیم گرفته اسم یک شهر رو بذاره " سراب". چه ایهام زیبایی:
از کجا میاید؟
از سراب
این طرفها یه شهر به اسم "مهربان" هم هست و یکی هم که اسمش " خدا آفرینه".
روی کوههایی که از پنجره خونه میشه دید هم سفیدی برف تازه نشسته. بچه که بودم وقتی برای اولین بار ازم پرسیدن میخوای بزرگ شدی چی کاره بشی، گفتم میخوام کوهنورد بشم. همه خندیدن که کوهنوردی که شغل نیست. ای جهان منطقی بزرگسالی، ببین که حالا من هم ساکن تو شدم و میدونم که کوهنوردی شغل نمیشه. اما خب آرزو که میتونه باشه. و من تو زندگی این روزهام باید جا برای آرزوهام باز کنم.
ماشین باسرعت توی اتوبان حرکت میکنه و من خسته سرم رو تکیه دادم به پشتی و جاده رو تماشا میکنم. با خودم میگم یعنی این راهیه که تو میخواستی من توش قدم بردارم؟ این همون چیزیه که تو میخوای؟ مخاطبم خداست و جوابی بهم نمیده اما ته دلم آرومم.
به در مسیر بودن یا به قول عسل "جاری بودن" فکر میکنم. از دور که نگاه میکنم میبینم در مسیرم. جاریام. هر چند کمی خسته و شلوغ به نظر میرسم اما کارهایی که میکنم در مسیر رسیدن به رویاهام هست. و راستش این مسیر گاهی اونقدر سخت میشه که خیال برم میداره نکنه رویای اشتباهی ساختم. اما نه، اینطور نیست.
مهمترین کار این روزها، حریف ناامیدی شدنه. غر ها رو نشنیدن، به بدگوییها اعتنا نکردن، مقایسهها رو ندید گرفتن. کاش میشد از آدمها دور بود ولی زندگی رو گذروند. البته که میشه. منتها یک مدت دوری یک مدت نزدیکی. حالا نوبه نوبهی نزدیکیه. حوصله کن. صبر داشته باش.
شلمبات گفته بود فیلم perfect days رو که ببینم، خوب درکش میکنم. خوب درکش کردم. انگار کنید آدم زندگی خودشو رو صفحه تلویزیون ببینه. فقط یک کمی متفاوتتر.
طبیعت زیبا شده. آسمون زیبا شده. قابهای زیبا زیاد شده خلاصه و من سعی میکنم که این زیباییها رو فقط نگاه کنم. کمتر عکس بگیرم. دلیل خاصی نداره. همونجور که تا پارسال عکس گرفتن از هر چیزی هم دلیل خاصی نداشت.
چقدر پراکنده گو شدم. انگار حرفی برای گفتن ندارم ولی توی ذهنم مرتب در حال نوشتن تو اینجا هستم. جملههام رو آماده میکنم اما تا بهشون میرسم، همشون سراب میشن. ته مونده سرابهام میشه این. نه سر نه تَهی اما جاری.
به نظر میاد از یه جایی به بعد سن آدم دیگه از طلاق گرفتن هم میگذره. دقیقا از همونجا به بعد آدما منتظر مرگ میمونن. مرگ خودشون یا مرگ طرف مقابل.
حالا مرگ هم اگر نه، نبودن. نبودن خودش یا طرف مقابل.

" ما در پیاله عکس رخ یار دیدهایم...
خیلی وحشتناک بود"
تلگرام را نصب کردم. دوست خواهرم رفته ملبورن و ما برای اینکه با او در ارتباط باشیم تصمیم گرفتیم که من، تلگرام نصب کنم. من هنوز در دوره ترک هستم. ترک چندتایی عادت بد که بیشتر شکل اعتیاد گرفته بودند. فضای مجازی و در کل راههای ارتباط از دور هم جزو همینهاست. از این قضیه که حرف میزنم هی عبارت "تزکیهی نفس" یا "کاتارسیس" توی ذهنم چشمک میزنند. چه ربطی دارد؟ خدا داند. حالا شاید چون کارم شبیه عزلت گزینی است. اما من که عزلت نگزیدهام. هی هر روز هفته از صبح علی الطلوع میروم بیرون و یک دم تا خود عصر با یک عالم آدم جدید معاشرت نمیکنم. یعنی اینکه میبینمشان، سلام و صبحبخیر و بعد هیچی. سکوت. مصاحبت؟ اصلا. این که عزلت گزینی نیست؟ هست؟
تلگرام را که نصب کردم رفتم سراغ کانال عکسی که آبان پارسال برای خودم ساخته بودم و هر چی عکس که از روزها و شبهام میگرفتم را با روز و تاریخ میگذاشتم آنجا و چند کلمهای هم زیرش. بین آنها این عکس هم بود با همین جمله. ته پیالهای که توش رب نسترن وحشی ( همان گیلدیک که قبلا برایتان گفتم) خورده بودم سعی کردم یک صورت با قاشق نقاشی کنم. غلظت رب برای نقاشی خوب بود حقیقتا، ولی فرم و اندازه خود پیاله دست و پاگیر بود، نگذاشت صورت قشنگتری بکشم. عیبی ندارد. هر کس به هر حال بخت و اقبال خودش را دارد.
ظاهر هم شاید آنقدرها مهم نباشد. مهم اخلاق است. اخلاق. که آنرا هم این روزها هر کسی ندارد. من هم ندارم راستش. داشتم، ولی تمام شد دیگر.
پ.ن: این متن ادامه دارد ولی من حوصله ندارم خیلی. یک هفته هست میخواهم بنویسم و نمیشود. بقیهاش باشد برای بعد.