همه رفتن

دیگه گمونم باید چند سالی منتظر بمونم همه رفتنیا برن، بعد من و ماهایی که موندیم از بین خودمون انتخابمون رو بکنیم.

خواهد گذشت آیا؟

موقعیت: در حال گذر از برهه‌ی حساس " خب الآن چه غلطی کنم با این زندگی".

پرنده‌ی من

همین حالا کتابم را تمام کردم. آخرین کتابی که خوانده و تمام کرده بودم انقدر از نظرم دور بود که فکر کردم این اولین کتابیست که امسال میخوانم و تمامش میکنم. بعد یادم افتاد " ناسور" را هم خوانده‌ام‌‌. حتما چیزهای دیگری هم خوانده‌ام و یادم نیست. آخر من که بی کتاب سر نمی‌کنم. شاید هم کرده‌ام و خودم خبر ندارم. آدم به خودش می‌آید میبیند دارد جوری زندگی را سر می‌کند که هیچ وقت فکرش را هم نمی‌کرده. من اما آنقدر اینجوری بوده‌ام که دیگر چیزی غیر از این را هم به فکرم راه نمی‌دهم. همینجور کسل، بی‌حوصله، دراز به دراز کنج اتاق، با کتابی در دست. "پرنده‌ی من". صبحی که شروعش کردم به نظرم کتاب خوبی بود که می‌توانست روحم را تازه کند و به نشانی، لبخندی روی لبم بنشاند‌. اما حالا که تمامش کرده‌ام روحم به کهنگی قبل است و لب و لوچه‌ام آویزان‌تر. این روزها گیر داده‌ام به " ایرانی"؛ کتاب ایرانی، فیلم ایرانی، غذای ایرانی، معماری ایرانی، موسیقی ایرانی، هنر ایرانی. به فارسی. به حروف الفباش، به ترکیبشان توی کلمات، به ایهام و سجع و مراعات‌النظیر و اغراق. می‌خواهم پا گیرتر بشوم انگار. میخواهم همه‌شان را بشناسم. قلابم را همینطور در دریای ایران رها کرده‌ام و هر از گاهی به چیزی گیر می‌کند که یا مرا به وجد می‌آورد و یا از آخرین قطره‌های امیدم سهمی برای خودش بر‌می‌دارد و می‌رود. گاهی هم هر دو این‌ها.

***

زندگیم مثل همین نوشته بالاست. یک دفعه ذهنم خالی می‌شود، یادم می‌رود، یا تصویر تازه‌تری چنان در نظرم پر رنگ می‌شود و باقی صحنه و آنچه لحظه‌ی قبل جلوی چشمم بود تار و مبهم می‌شوند که دیگر نه می‌توانم ادامه‌شان بدهم و نه می‌دانم چطور باید این کار را بکنم اصلا. پرنده‌ی من که تا چند لحظه پیش روی شانه‌ام بود پرواز می‌کند و می‌رود. " پَر واز". چه ترکیب قشنگی. "پَر باز کردن". چه کار قشنگی. ظرف پلاستیکی پنیری را که برای پرنده‌ها آب می‌کردم و می‌گذاشتم توی تراس تا توی این گرما نصیبی از دعای خیرشان به من برسد، باد با خودش برده. به مامان می‌گویم ظرف دیگری بگذارم. میگوید ببرم بگذارم توی حیاط که پرنده‌ها به مزد آب دادن، فضله‌شان را برایمان جا نگذارند توی تراس. می‌گویم می‌خواهم بیایند بشینند اینجا و ببینمشان. توی حیاط که نمیبینمشان دیگر. اینکه می‌آیند، صدایشان را می‌شنوم و دزدکی جوری که نفهمند و نترسند تماشایشان میکنم، بعد پریدنشان را نگاه میکنم، اینها را دوست دارم. و اِلا برای آن‌ها که آب و دانه همه جا هست. این جا نه، جایی دورتر. خرجش، چندتا بال بیشتر زدن است. مثل بال بال زدن‌های من و ما که بی‌ثمر نیست. بگذار جمع نبندم اصلا. همین من کافی هست برای ناکام بودن. داشتم فکر می‌کردم از گِل من قرار است چه چیزی دربیاید آخر. در کارگاه ازل برای چه کاری مرا سرشته‌اند. بناست کوزه آبی شوم بی رنگ و لعاب یا جامی خوش نقش روی رَف. بنا بود چه باشم من؟ من که هیچ کاری را خوب و تند و به موقع انجام نمی‌دهم. تنها کاری که اینطور انجامش می‌دهم کتاب خواندن است. بخواهم هم نمی‌توانم کتابی را نصفه رها کنم. هر قدر هم حوصله سر بر، پراکنده یا به کل بد و به درد نخور باشد. کاش که این پیگیری و پشتکار را برای چندتا کار دیگر هم داشتم. نه که به کل نداشته باشم. اول هر کار هر کس مرا ببیند انگار بمبی دیده که به جای باروت از انگیزه و ایده و امید انباشته شده. اما بمب یک دفعه انگار خنثی می‌شود. گاهی شده که بر اثر اتفاق نا‌گواری بترکد اما بیشتر اوقات خود به خود خنثی می‌شود و دیگر برای آن کار مشخص عمل نمی‌کند. شاید هم گم می‌شود. بله این تشبیه درست تری است. شروع میکند به قایم باشک بازی با من. که پیدایش کنم، ببینم کجا و برای چه کاری باز دارد از امید و انگیزه پر می‌شود. حالا من هر چقدر سر جایم بایستم، بگویم بچه‌جان نباید کارها را اینطور نصفه نیمه رها کنیم، باید تمرکز کنیم، باید تقسیم قوا کنیم، به آخر خط برسیم، بعد بازی تازه‌ای شروع کنیم، گوشش بدهکار نیست که نیست. من را بی‌پشتکار و بی امید رها می‌کند. از دنیای تشبیه بیاییم بیرون. من از امید جمع کردن خسته‌ام امروز اما از نا امید بودن و غر زدن بیزارم. نه امروز. که همیشه. از پراکنده بودن، هم خسته‌ام و هم بیزار. به همین خاطر از این نوشته خودم هم خوشم نمی‌آید. از " پرنده‌ی من" هم خوشم نیامد. جفتشان داستان ندارند. هیچ کس انگار بلد نیست یک کار را درست و حسابی و معقول به آخر برساند. نقل‌ها جمع نشدند یک جا که بفهمیم تهش چه شد؟ همینجور آمدند یک حرفهایی زدند و بعد راهشان کشیدند که بروند. به قول مامان: هِچ هِچه. بله، هیچی به هیچی. پرنده رفته و لابد من هم باید به دنبالش بروم ولی کاش صبر می‌کرد کارم تمام میشد بعد با هم می‌رفتیم.

عامل نفوذی

من نمی‌فهمم اینی که توی سرم جا خوش کرده مغز من است یا مغز دشمن من؟
نشد ما یک کاری بخواهیم بکنیم و این تکه گوشت در هم پیچیده ساز مخالف نزند. میخواهی عادت جدید بسازی مقاومت می‌کند. میخواهی عادت قبلی را ترک کنی، راه نمی‌دهد. می‌خواهی بخوابی، خفاش شب می‌شود. می‌خواهی بیدار بمانی، هوس خواب اصحاب کهف می‌کند. می‌خواهی کار کنی، خسته است. میخواهی خستگی در کنی، برای لحظه لحظه‌اش عذابت می‌دهد. می‌خواهی در موضوعی عمیق شوی، در سطح می‌ماند. میخواهی سطحی برخورد کنی، تا فیها خالدون مسئله پیش می‌رود. میخواهی از جهان و جهانیان فارغ باشی، عاشق می‌شود. میخواهی در عشق غرقه شوی، تو را در نا‌امیدی از عالم و آدم غرق می‌کند. میخواهی فراموش کنی، ملکه ذهنت می‌سازد. میخواهی تا ابد به یاد داشته باشی، ثانیه‌ی بعد از یادت پاکش می‌کند. میخواهی بمیری، عمر نوح می‌کند. میخواهی زندگی کنی، خودش را تا آخر این خط هم نمی‌رساند.

اشتباه است اگر فکر کنم لحظه‌ای به فکر بقای من است. به حال خودش که بگذارم، تا مرا به نابودی و نکبت نکشاند ول کُنم نیست. طوری شده که در حساب سختی هر کار، مقاومت مغزم بیشتر از بقیه‌ی مشکلات و مصائب سهم دارد.
چرا آخر؟ اصلا من نمی‌فهمم اگر این مغز من است، پس آن موقع که با هم دست به یقه هستیم، من دارم از چه چیزی دستور می‌گیرم پس؟ با چه چیز دارم فکر می‌کنم؟ اصلا کی دارد با کی مبارزه می‌کند؟

کسی هم نیست بیاید میانجی‌گری کند، بگوید: صلوات بفرستید آقا جان، زشت است به خدا. قلب و معده و کلیه چه می‌گویند آخر. دست ما را بگذارد توی دست هم و وادارد روی هم را ماچ کنیم. بگوید: با هم به از این باشیم که با خلق جهانیم.

عقبگرد

چرا کسی جایی که باید حرف نمی‌زند. حرف بزنید بابا جان من. یک چیزی بگویید. اصلا بیایید بگویید اینقدر چرند نگو. بیایید بگویید قبل از حرف زدن دو دقیقه فکر کن. بیایید دهن کج کنید، ادایم را دربیاورید و بگویید: چیرا کیسی حیرف نیمیزنه!! اما یک چیزی بگویید آخر. بیایید گفت و گو کنیم. من بگویم، تو بشنوی. تو جواب بدهی و من گوش کنم. این چرخه چرا دیگر درست نمی‌شود. همه‌اش یکی دارد می‌گوید و باقی یا چیزی نمی‌گویند یا یک شکلک نشانش می‌دهند. آخر وقتی گفت و گویی نباشد انگار همه‌اش داریم بلند بلند فکر می‌کنیم. بلند بلند با خودمان حرف میزنیم. اصلا این شکلک‌ها را از کجا درآورده‌ایم ما. بشر میلیون‌ها سال عمر نکرده که خط اختراع کند، هزار جور زبان درست کند که بعد ما انسان‌های قرن بیست و یک با علائم و شکلک حرف هم را بفهمیم. به خدا که کسی از دور نگاهمان کند می‌بیند که چقدر شبیه انسان‌ها نخستین هستیم. حتی ناتوان‌تر از آن‌ها.

میفهمم. کسی حوصله این چیزها را دیگر ندارد. می‌دانم که بیهوده‌است.

کنترل کردن معادل فارسی ندارد؟

گویا خیال این وظیفه را هم به عهده دارد که قدر شناسی آدم نسبت به لحظه حال را کاهش دهد و دست به دست حسرت بدهد و با هم نگذارند تا تمام لذت آن لحظه حال که به چشم بر هم زدنی از برابرت میگذرد را دریابی. مثلا خیال کنی جای چه کسی یا کسانی در این لحظه در کنارت خالی هست، یا اگر این لحظه در مکان دیگری جریان داشت چقدر بهتر ‌می‌بود، یا فکر کنی که چند بار دیگر ممکن است لحظاتی این چنین در زندگیت تکرار شوند و کم و کیف آن‌ها را هم خیال کنی و برای آن دفعه‌های بعد هنوز از راه نرسیده برنامه بریزی. بله، خیال گاهی نه راه فرار، که اینطور بلای جان آدم می‌شود. و باز یقین می‌آورم به اینکه هر چیز خوب و بد دارد. جا و مکان دارد. و اندازه نگه داشتن می‌خواهد. اصلا گویا آدمیزاد مهمترین وظیفه‌ای که به عهده دارد کنترل کردن است. همه چیز را باید کنترل کرد. باید تشخیص داد و کنترل کرد.

می‌دانید انگار من میخواهم یک چیزی بگویم‌ها، همانی که توی سرم هست را، اما نمی‌دانم چرا آنطور که هست را نه می‌شود نوشتش، نه می‌توان گفتش و نه می‌توان همانجور آنجا رهایش کرد. آدم امید می‌بندد به فهم بیشتر مخاطب که ناگفته را هم می‌شنود گاهی. خلاصه که اینطور. میفهمید که چه می‌گویم.

کاری برای هر روز

همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت. صبح زود بیدار شده بودم، صبحانه‌ی خوبی خورده بودم، به خانه و زندگی رسیده بودم، دوره آموزشی‌ام را پیش برده بودم، اندکی مجازگَردی کرده بودم، ناهار مفیدی خورده بودم و نشسته بودم پای مدل کردن طرح‌ها و آزمایش کردنشان. اما خیلی کاری از پیش نبرده بودم که مهمان نخوانده‌ای از راه رسید. برای تسلیت آمده بودند، ساعتی نشستند و بعد رفتند اما آنقدر بدو بدو کرده بودم و خیس عرق شده بودم که بعد از رفتنشان و جمع و جور کردن خانه، دراز به دراز افتادم و توی گوشی فرو رفتم. به خودم آمدم دیدم ساعت ده و نیم شده، اهالی خانه شام خورده‌اند و خوابیده‌اند. تلویزیون و چراغ‌های حال روشن مانده بود. خاموششان کردم و به خودم و کارهام قول فردا را دادم و خوابیدم.

***

می‌دانید اینطور نمی‌شود. نه که بخواهم بهانه بیاورم اما باید یک معنی پشت این کار باشد. منظورم همین هر روز از آن روز نوشتن باید معنایی داشته باشد. اصلا آدم برای اینکه کاری را هر روز بتواند انجام بدهد، نیاز دارد که آن کار برایش معنایی داشته باشد. اینکه بیایم و هر روز را به همین شکلی که بالا نوشتم، بنویسم برایم نه جالب است، نه آسان و نه معنادار. خب البته که خیلی‌ها این کار را می‌کنند. اما آن‌ها آنقدر خوب و قشنگ این کار را انجام می‌دهند که آدم دلش می‌خواهد هر روزشان را بخواند. اما من حتی دستم نمی‌رود از روزم بنویسم. راستش بیشتر دلم میخواهد یک کاری باشد که هر روز انجامش بدهم. با خودم فکر کردم چه کاری بهتر از هر روز نوشتن. گمانم اشتباهم همین‌جاست. خب لازم نیست هر روز نوشتنم به معنی هر روز را نوشتن باشد. اینطور کارم معنادار می‌شود؟ راستش نمی‌دانم. راستش فکر کنم این هم از آن کارهایی باشد که به مرور خودش برای خودش معنا پیدا کند. شاید.

دورفلکی که درنگ ندارد

چه طلوع خنکی صورتم را نوازش می‌کند.

روز ها گر رفت

جداً من با زندگیم چه کار میکنم که نمیفهمم از کجا، بیست شد بیست و پنج، شد بیست و هفت و حالا هم رسیده به بیست و هشت. گذر ایام، تا وقتی که در میانه‌شان هستم به کندی میگذرد، اما بعد که ازشان دور شده‌ام با خودم فکر می‌کنم که چه زود گذشت. مثلا نفهمیدیم بهار و تیر امسال از کجا آمدند و به کجا شدند. گمانم فراموش کار هستم. جدای از اینکه بی برنامه هم هستم. به همین خاطر هست که زندگی را نمیفهمم. شاید نوشتن اینجا هم مثل خیلی اوقات دیگر روشنگر باشد. نوشتن از روزهایی که زندگیشان میکنم بی اینکه روز بعد به خاطر بیاورمشان.

***

حال و هوای خانه، شبیه حال و هوای مرداد سال چهارصد و یک است. وقتی که همه‌ی اهالی خانه، با هم کرونا گرفته و هر کداممان یک طرف خانه دراز به دراز افتاده بودیم. من و خواهر و مادرم سرما خورده‌ایم. نمیدانم قبلا‌ها هم سرما‌خوردگی اینقدر دردناک بود یا اینکه بعد کرونا دیگر سرماخوردگی ور افتاده. به هر حال که هر سه‌تامان به نوبت مریض شدیم و افتادیم توی رخت خواب. بابا هم موقع کار با سنگ فرز، پایش را بریده. خدا رحم کرده و زخمش سطحیست اما فعلا نمی‌تواند زیاد حرکت کند و باید خانه بماند. چهلم پسر دایی نزدیک است. با این وضعیت هیچکداممان نمی‌توانیم برویم. اما مامان تنهایی می‌رود. برایش بلیط میگیرم.

***

تابستان دلگیر و غبار آلودی شده. هوا گرمتر است اما من به خاطر مریضیم اصلا ناراضی نیستم. امروز چشم که باز کردم، دل درد و کمر درد و سرفه و بدن درد را جلو چششم دیدم. هی بینی‌ام را بالا کشیدم و هی سعی کردم شروع روز را تا غیب شدن آن‌ها به عقب بیاندازم. اما نشدند. با هم رفتیم دست و رویمان را شستیم و نشستیم پای سفره صبحانه. دو لقمه نان و پنیر و خیار خوردم. بعد چندتایی قرص بالا انداختم و باز دراز کشیدم. خوابم نبرد و فقط با گوشی وقت تلف کردم، اما به خودم که آمدم دیدم از کمر درد و دل درد خبری نیست. رفته بودند انگاری. منم هم بلند شدم، باز دست و رویی شستم تا سرحال شوم و بنشیم پای کارهام. تا همین چند دقیقه پیش در گیر و دار همین کارها بودم و بلاخره تمامشان کردم. آن وسط‌ها البته یک ساعتی خوابیدم و قدر یک کوه شیرینیجات خوردم. اغراق میکنم البته اما به این خاطر که حسابی از سلامتی غافل شده‌ام و نتیجه‌اش شده هر دو روز یکبار مریض شدن و از کار و زندگی افتادن. مثلا امروز تنها چیزی مفیدی که خوردم همان تخم مرغ آبپز سر شب و چند پر سبزی خوردن بود. روزها هم هست که خانه هستم و بیرون نمی‌روم که تحرک خاصی داشته باشم. خلاصه که اوضاع جالبی نیست.

حالا هم بد جور خوابم می‌آید و هر کلمه را هزار بار می‌نویسم و پاک می‌کنم تا غلط املایی نداشته باشد. فعلا از امروز همین.

سمساری خداوندگار

این عاریه تن ما هم انگاری جدی جدی عاریه است. گمونم قبل من، یه سی سالی زندگی کرده و حالا که با من رسیده به حوالی سی سال دومش، درست مثل یه بدن شصت ساله هر روز یه جاییش سر ناسازگاری داره. گمونم صاحب قبلیش، بدتر از من، اصلا حواسش بهش نبوده که اینقدر پژمرده شده. شاید هم لوس بارش آورده که اینقدر نازک‌نارنجی شده. کاشکی صاحب قبلی عاریه تن من، یک کمی راه اومدن و وقت شناسی یادش می‌داد. القصه که گمون کنم جنس دست دوم بهمون انداختن باری تعالی! و اِلا که منِ جوون بیست و هشت ساله که نباید یه روز درمیون مریض باشم. اصلا من نباید بیست و هشت سالم باشه.

تراژیک

همان سال‌های اولی که آمدیم این خانه، لولای پنجره اتاق خواب ترک برداشت. یکبار هم یادم هست که بابا خواست درستش کند اما مثل باقی کارهاش سمبل کاری. و بعدها هم هی پشت گوش انداخت تا ما از صرافتش افتادیم. زمستان‌ و پاییز که پنجره بسته‌ است مشکل خاصی نیست. اما تابستان‌ها که بابا دلش میخواهد تمام پنجره‌ها که سهل است، تمام دیوارها را از میان بردارد تا به قول خودش از خنکای کولر خداوند لذت ببرد، باید پنجره اتاق را هم باز بگذاریم. بعد، هر بار که با وزش باد لنگه پنجره مثل آونگ از این طرف به آن طرف می‌رود دلمان شور بزند که الآنه لولا می‌شکند و لنگه پنجره کنده می‌شود، می‌افتد پایین. اوج تراژیک ماجرا آنجاست که من درست زیر پنجره میخوابم. یعنی جایم که از اول آنجا بوده، حالا هم فقط آنجا خوب و راحت میخوابم. هر جای دیگر خانه که بروم یا خوابم عمیق نمی‌شود یا همه‌اش خواب‌ها‌ی درهم و برهم میبینم. حالا راه حلم برای این اوضاع چه بوده؟ به جای اینکه طوری بخوابم که سرم زیر پنجره باشد، تابستانها رخت‌خوابم را سر و ته می‌کنم و طوری می‌خوابم که پاهایم زیر پنجره باشند. راحت نیستم اما باز بهتر از جابجا شدن کامل هست. تراژیک‌تر اگر به این قضیه نگاه کنیم، در حقیقت من هر شب دارم بین اینکه اگر خدای نکرده برای لحظه‌ای صبر این لولای پوسیده تمام شود و لنگه پنجره از آونگ بودن خسته شود و خودش را جدا کند و بیاندازد روی من که پایین پایش به خواب رفته‌ام، من در نتیجه این اتفاق مرگ مغزی بشوم و جابجا بمیرم یا اینکه احتمالاً فلج بشوم. خب در انتخابی تراژیک غریزه بقا، پیروز هر شب میدان است و ترجیح میدهد که حتی با سختی بسیار بیشتر از چیزی که تا حالا تجربه کرده‌ایم به این زندگی ادامه بدهد. به قول خانم آنا گاوالدا: زور زندگی خیلی زیاد است. خیلی زیاد.

پ.ن: البته که اگر این اتفاق بیافتد و نتیجه‌اش هر چه که باشد، خودش محصول حماقت ماست. یکی نیست بگوید به جای فلسفه‌بافی قبل از اینکه کار دستت بدهد بلند شو این پنجره را تعمیر کن زن.

گردنه‌ی " چه خبر؟"

خیلی دلم می خواهد بنویسم، اما از چه چیز؟ از خودم می پرسم از چه بنویسم که لایق نوشتن باشد؟ درست مثل وقت‌هایی که خیلی دلم می‌خواهد با کسی، دوستی یا آشنایی حرف بزنم و از خودم می‌پرسم آخر از چه چیز؟ سلام و حال‌، احوال و چطوری را رد کنیم و برسیم به چه خبر؟ درست سر همین پیچ " چه خبر" من شبیه راننده‌ی نابلدی دست و پا گم ‌میکنم و از ادامه‌ی راه در‌ می‌مانم و از شروع گفتگو پشیمان می‌شوم. چه خبر؟ هیچ. هیچ خبر خاصی نیست.

در زندگی من هیچ خبر خاصی نیست که بشود در موردش به کسی گفت. نه اینکه همان همیشگی باشدها، نه. اما خبر خاصی هم نیست. آخر شما فکر کنید سالی، ماهی یک بار با کسی سر صحبت را باز کنید و هیچ خبر خاصی هم نداشته باشید‌. نه ازدواجی، نه طلاقی، نه مهاجرتی، نه استخدام تازه‌ای، نه اخراجی، نه جایزه‌ای، نه جزائی. هیچ. هیچ خبر خاصی نیست. اما تا دلت بخواهد خبرهای غیر خاص هست. مثل ایده‌های جذابی که هر روز نزدیک سحر و در خواب و بیداری بر تو نازل می‌شوند و تو هیچ وقت پِیِشان نمیروی، مثل زخم تازه حواس پرتی روی دستت، مثل ماکارونی شفته اما بسیار خوشمزه دست‌پختت، مثل خانه‌ی تازه کشف شده‌ای در محله که به لیست " خانه‌هایی که ای‌کاش زندگیشان کرده بودم" اضافه شده است، مثل پوسته پوسته شدن ناخن‌هات، مثل کتاب تازه‌ی شیرینی، مثل خریدن اولین پیراهن زرد رنگ زندگیت، مثل همان بحث‌های همیشگی با مامان، مثل قشنگ بودن آسمان دم‌دمای غروب، مثل گرفتگی گردنت که سه روز است پیرت را درآورده، مثل مسیر طولانی و غم‌انگیز خانه تا کارخانه، مثل کوتاه کردن موهات، مثل شکستن ساعت شنی هدیه مریم، مثل تماشای یک فیلم خوب، مثل دور بودن و دورتر شدن‌های پیوسته، مثل عادت کردن به دلتنگی‌های بی‌وقفه. مثل هزار چیز غیر خاص دیگر که هیچکدام نمی‌توانند خبرهای خاصی باشند که وقتی آدم بعد سالی یا ماهی با کسی سر صحبت را باز می‌کند، و او در‌می‌آید و ازت می‌پرسد که چه خبر؟ برگردی و با هیجان بهش جواب بدهی که وای اگر بدانی چه اتفاق‌هایی این مدت افتاده. آن وقت ته اتفاقت این باشد که برای اولین بار توی زندگیت یک پیراهن زرد برای خودت گرفته‌ای. نمی‌شود.

انگاری نمی‌‌شود و وقتی که هیچ خبر خاصی نداشته باشی، " چه خبر" می‌شود جمله شومی که نحسیش دامن همه‌ی دوستی‌ها و روابط را میگیرد. وقتی دوری، تنها راه نگه‌داشتن دوستی‌ها همین پیام‌های سالی یا ماهی یکبار هستند و آن وقت تو همین‌ها را هم برمیداری از خودت و دوستی‌هایت دریغ میکنی، چون زندگی‌ات بی هیچ خبری که بتوانی " خاص" بودن را بهش بچسبانی، در جریان است. اما خیالت درست نیست بچه جان. آدمی که هر روز ازدواج نمی‌کند، طلاق نمی‌گیرد، بچه نمی‌آورد، هر ماه که کارش را عوض نمی‌کند، هر هفته که مهاجرت نمی‌کند و سفر دور دنیا نمی‌رود. اگر دنبال این خبرهای خاص باشی تا دو کلام با کسی حرف بزنی، باید سال‌ها و ماه‌ها به انتظار بنشینی. زندگی همین روزمره‌های ساده و خبرهای غیر خاص هم است. همین ناهار چی خوردی و کتاب جدید چه خواندی و ببینم باز چه گندی به موهات زده‌ای. خلاصه که دنبال " خبر خاص" برای " چه خبرها" نباش. از غیر خاص‌ها بگو و بشنو چون غرض این نیست که خبر خاصی از خودتان به هم بدهید، غرض خود همین گفتگوست. غرض نگه داشتن همین دوستی‌های دورِ عمیق به کمک همین گفتگوهاست.

درست مثل همین نوشته که غرضش تنها نوشتن بود و بیرون زدن از صف مردگان. همین.