ثبات

اینجوریه که به خاطر یه کاری که کردم یا نکردم خودم رو سرزنش میکنم، بعد به خاطر اینکه اینقد خودم رو سرزنش میکنم، یه دور دیگه خودم رو سرزنش میکنم.

یاد

از آنجایی که آدمیزادی که من باشم مدام نیاز به یادآوری دارد، گاهی همین‌جور توی یادداشت‌ها می‌لولم و مثل یک بیمار آلزایمری روزهای گذرانده و داشته نداشته‌هایم را به یاد خودم می‌آورم (بلکه حالا کمی قدرشناس‌‌تر با حوصله‌تر باشم) :

دلم چه زود به زود برای خانه تنگ می‌شود. این خیال چیست که وقتی آنچه میخواهیم را نداریم، جایش را با دیگری یا دیگرانی پر کنیم.

من حالا خانه‌مان را میخواهم. نه این اتاق اشتراکی کثیف، سیاه و بدبو را. خواهر و برادرم را میخواهم. خندیدن و دعوا کردن باهم مان. نه دوستانم را، هر قدر هم که مهربان باشند. شهرم را میخواهم و خیابان‌های آشنا و صداهایش را. نه این شهر دراندشت را، هر قدر هم زیبا باشد. من هیچ کدام از آن‌هایی که میخواهم را ندارم. و آن‌هایی که دارم را نمیخواهم. نه زندگی توی این اتاق، نه دوستان مهربان و نه شهری زیبا را. تنها می‌خواهم بخوابم و کاش وقتی بیدار شدم توی خانه‌مان باشم.

تغییر مخاطب

داشتن می‌خوندن:

کُشتی جوانان وطن، الله‌اکبر

کردی هزاران تن کفن، الله‌اکبر

بعد من یاد اون ردیف بی‌انتهای جسد‌های کهریزک افتادم. عجیبه واقعا. قدرت چیزه عجیبیه.

پ.ن: یا اینکه جدی آدم از هر چی بدش بیاد شبیهش میشه؟

پ.ن دوم: گویا هر کسی ظن خود شد یار من.

گذشتنِ گذشته

آخر شب است و من پای گاز ایستاده‌ام تا آب جوش بیاید. هوا یک دفعه سرد شد و لرز افتاده به جانم. این خانه هیچ وقت گرم نمی‌شود. پنج‌تا شوفاژ، با هم کار یک بخاری کوچک قاینار خزر را هم نمی‌کند. بچه بودم، حمام خانه توی اتاق خواب بود و پاییز و زمستان‌ که بخاری کوچک را راه می‌انداختیم، رخت آویز لباس‌ها را هم میگذاشتیم کنارش تا لباسها همانجا خشک شوند. از حمام که در می‌آمدم با بساط کتاب و دفترم مینشستم کنار بخاری، تا جانم گرم شود، بوی رخت‌های تمیز و نرم‌کننده را نفس می‌کشیدم و کم کم همانجا خوابم می‌برد. حالا هی خودم را میچسبانم‌ به شوفاژ تا فقط کمی، کمی این لرز آرام بگیرد. اما بی‌فایده. فکر کردم، بروم دوش آب گرم بگیرم، دیدم بعدش باید تا خود صبح بدتر از حالا به خودم بلرزم بس که این خانه همه‌اش درز و دورز دارد و سوز از همه‌جایش میخورد به سر و صورت آدم.

آخر شب است و من بد جور هوس نودل کردم. هوس یک کاسه نودل داغ که بخارش به صورت آدم بخورد و عطرش مجالم ندهد و گرمایش، دهانم را بسوزاند. دو بسته نودل برای مواقع اضطراری گذاشته بودم توی کشو. بسته قارچ و پنیر را بر‌میدارم و مکعب نودلی را درسته می‌اندازم توی آب جوش، بعد هم ادویه‌اش را. فکر می‌کنم کاش به جای آب، شیر ریخته بودم. نودل میزدیم به نیت سوپ قارچ. ولی خب، کار از کار گذشت. اما نه، کمی خامه را با آب نودل و کمی هم شیر هم می‌زنم و می‌ریزم توی قابلمه. کاسه‌ام را که پر می‌کنم، کمی هم جعفری خرد شده می‌ریزم رویش. خوشمزه و گرم است. همان چیزی که می‌خواهم. کمی را هم می‌گذارم سرد شود تا بخورم. عجیب است. یک بسته نودل در حالت عادی برای من خیلی زیاد است. اما همه را می‌خورم. یاد نودل‌های علی آقا توی کارگاه افتاده‌ام. اه، مدتی است بعد از به یادآوردن هر خاطره‌ای به خودم تشر می‌زنم که ای کاش با گذشتن گذشته کنار بیایی بلاخره. بله، حتما سعیم را میکنم. حالا که آخر شب است. باشد از فردا.

برف بر خوشه‌های سنجد

غروب دیروز، بالای کوه، تک و تنها مدتی ایستادم و نشستن برف روی درختان سنجد که هنوز بار بر شاخه داشتند را تماشا کردم. سنجد میوه دوست‌داشتنی است و خوشه‌های نارنجی و قهوه‌ای آن زیر سفید‌ی برف، زیبا بود. تلاش کردم آنقدر بی‌حرکت بایستم تا طبیعت مرا بیگانه‌ای که به حریمش پا گذاشته نداند. و شاید خرگوشی که سال قبل آنجا دیده‌ بودم را دوباره ببینم. یا حتی موجودی دیگر را. البته چیزی جز سگ‌سانان. اما در آن خلوت تنها کمی صدا شنیدم. صدایی شبیه صدای جیرجیرک، اما کمی بلند‌تر و بم‌تر از آن. و صدای باریدن برف. پیشتر، وقتی که آن پایین، توی شهر برف می‌بارید، میگفتم وَه که چه بی‌صدا و ساکت اتفاق می‌افتد. اما آن بالا صدایش را شنیدم، شبیه باریدن بارانی نرم و ریز اما با سرعتی بیشتر. برف روی کوه‌ کم کم می‌نشست اما خیابان‌ها را خیس می‌کرد. صدای اذان که بلند شد، به سمت پایین راه افتادم. چراغ‌های کافه‌ای که کمی پایین‌تر است، روشن شده بود و زیر برف صحنه‌ی قشنگی ساخته بود. نمای کافه شبیه قصرها‌ی چینی طراحی شده و اسمش هم قصر اژدهاست. اما در منو آن هیچ غذای چینی وجود ندارد. این را وقتی متوجه شدم که به مسافری چینی توی آن کافه برخوردم که به خیال غذایی که مزه خانه را بدهد راهش را تا آن بالا کج کرده بود‌. من فضای داخلی کافه را بیشتر دوست دارم. البته گویا مدیریتش عوض شده و من هم خیلی وقت است که آنجا نرفته‌ام. هوس شکلات داغ کرده بودم. اما داشت دیر می‌شد. شاید باری دیگر موقع پایین آمدن از کوه، راهم را سمت آن کافه کج کنم و ببینم باز فقط به ظاهر اکتفا کرده‌اند یا اینکه بلاخره توی منو هم خبری از غذای چینی هست یا نه. حداقل به خاطر دل مسافری چینی که این همه راه را به هوای آن گز می‌کند. برف زیادی روی خودم هم نشسته بودم، صورت و دستهام خیس خیس بود، و پایین شلوارم هم همینطور. هوا ولی بسیار خوش بود‌. آنقدر که آدم را زور میکرد که فعلا دل به زندگی بدهد و فکر کند که هنوز زیباست و ارزشمند. این بالا شاید ولی آن پایین که من و ما زندگی می‌کنیم، نه زیاد. ما آنجا، در چرخه‌ای گیر کرده‌ایم که مدام می‌میریم و بعد از مدتی برمی‌گردیم و از خود می‌پرسیم، خب داشتیم چه کار میکردیم که مردیم و باز زنده شدیم؟ کجا بودیم؟ حالا این مرتبه و از اینجا به بعد چطور باید زندگی کنیم؟