آدم چطور باید زندگی کند تا بگوید لحظهای را تمام و کمال زیسته؟ "در لحظه زندگی" کردن ورای این سه کلمه و در عمل چگونه واقعیت پیدا میکند؟

چند روز پیش این عکس را در صفحه اینستاگرام عکاسش (علیرضا خطیبی) دیدم، چند فریم پشت هم از دانشکده معماری و شهرسازی تبریز. به این عکس که رسیدم بغضم گرفت، دلم تنگ شد، حسرت تمام وجودم را گرفت. شاید من بیش از اندازه به مکانها تعلق پیدا میکنم اما نه، قضیه این حرفها نیست. اینجا شاهنشین خانه قدکیست. نمازخانه دانشکده. درِ سفید سمت چپ را باز کنیم، سر از اینجا درمیآوریم:

من تمام سالهایی که دانشجوی این دانشگاه بودم، سعی کردم از نعمت و امکان بودن در چنین فضایی نهایت استفاده را کنم. یقین دارم که تمام لحظاتی که زیر این نورهای رنگارنگ و رو به حیاطی همیشه تمیز و سبز نشستهام به کار کردن، غرق لذت آن لحظه بودهام. خسته بوده ام، افسرده، کلافه و مستاصل اما از لحظه بودنم در آنجا نهایت لذت را برده ام. پس چرا حالا حسرت آن روزها را میخورم؟
شاید چون دیگر این امکان را ندارم، حداقل نه به آسانی گذشته. احساس از دست دادن یک پناهگاه خوب بی اینکه جایگزینی به همان اندازه خوب برایش پیدا کرده باشم. بله، جایگزین حال حاضر چیزهایی که در گذشته داشتهام به همان اندازه خوب نیستند. پس احساس من نسبت به لحظات گذشتهام تا حد زیادی از احساسم نسبت به لحظه حال متأثر است. اما گذشته و حال و آینده نسبی هست، نیست؟ همین لحظه اکنون هم گذشته است، هم حال و هم آینده. دیوآل عزیز با کلمات بازی نکن. میخواهم بگویم اینکه حالا چطور زندگی میکنم باعث میشود نسبت به گذشته هم احساس متفاوت تری داشته باشم. مثلا هیچ بعید نیست چند صباح دیگر اوضاعی بدتر از حال حاضر داشته باشم و با خودم بگویم یاد این دوران بخیر. آن هم دورانی که به واقع خالی از هر گونه خیر و خوشی هست.
گله مند نیستم. نباید باشم. من سالها آرزو داشتم دانشجوی دانشگاه تهران بشوم. سالها دلم میخواست، حتی برای مدتی کوتاه، در تهران زندگی کنم. و از اوایل نوجوانی دوست داشتم معلم کانون زبان بشوم. مثل هر آدم دیگری با آرزوهایم خیالها ساخته بودم و سفرها کرده بودم. و به همه این آرزوهام رسیدم. اما نه زندگی در تهران، نه درس خواندن در دانشگاه تهران و نه درس دادن در کانون زبان آن چیزی که خیال میکردم نبودند. شکست.
باشد، این درست. ولی پیش از همه اینها من خودم هم کسی که خیال می کردم نبودم. آن آدم جستجوگر، پر تلاش، سازگار و خوش مشربی که خیال میکردم نبودم. فرصت جایگزین من، فرصت مواجهه با واقعیت آرزوها و واقعیت خودم بود. واقعیتی بسیار متفاوت از تمام آن چیزی که خیال کرده بودم.
قصوری در کار بود؟ شاید، نمیدانم. بیشتر "ناتوانی" بود. من خیلی ساده نمیتوانستم. خیلی پیش میآمد که استادهام یا دوستانم با ذوق از اینکه در هنرهای زیبا درس میخوانم و فرصتهایی که دارم یاد کنند و من نفهمم از چه چیز حرف میزنند. و بعد احساس بیکفایتی کنم که چرا از فرصتی که بقیه آرزویش را دارند هیچ استفادهای نمیکنم. اما هنوز هم نمیدانم چه فرصتی، فقط احساس میکنم چیزی را از دست دادهام. شاید. شاید هم نه. با این حال میدانم که آدمها باهم فرق دارند و نگاهشان به موقعیتها هم متفاوت است. شاید آن فرهنگ، آن فضا و محیط برای آدم برونگرا و جمع پذیری فرصتی طلایی باشد اما برای من تنها فشار روانی بود. باید خودم را به خاطر شخصیتم سرزنش کنم؟ نمیدانم. حالا نه، بعداً شاید.
حالا اگر ازم بپرسند می گویم دستاورد هر اتفاقی لزوماً همیشه از جنس اضافه شدن نیست. گاهی از جنس کاستن است. از جنس عدم است. قطعا زمان لازم است. باید اجازه بدهم چند ماهی یا چند سالی بگذرد تا بفهمم که این برهه از زندگی دقیقاً چه تغییراتی در من به وجود آورده اما در لحظه اکنون تصویر انسان قدر شناس تری از خودم می بینم. در خوابگاه زندگی کردم و قدر خانه را بیشتر دانستم. با آدم های غریبه هم اتاق شدم و قدر همخانههای آشنایم را دانستم. بیمهری دیدم و قدر محبت را دانستم. بیکار شدم و قدر کار و کارگاه محبوبم را دانستم. در ساختن هر دوستی تازه و ارتباط عمیقی شکست خوردم و قدر دوستیهای عمیق قدیمی را دانستم. عادتهای بد پیدا کردم و قدر زندگی سالم را دانستم. قدر دانستن اما یک عبارت نیست. نباید باشد. باید دید در عمل چطور معنا پیدا میکند.
شاید کمی اغراق به نظر بیاید ولی حالا می توانم برای موقعیتهایی بگویم" دیگر از سن من گذشته است." و این اصلا برایم ناراحت کننده نیست. من بزرگ شدنی که همراه با عاقل شدن باشد، تجربه کردنی که همراه با درس گرفتن باشد را دوست دارم. حالا بزرگ شده ام، تجربه کرده ام و امیدوارم در عمل هم عاقل تر و درس آموخته تر از پیش شده باشم. این یعنی دیگر خطا نمیکنم؟ بعید میدانم اما اقلا برایش تلاش میکنم.
خب، می توانیم بگوییم که تقریبا تمام شد. آخرین کلاس های دوره ارشد برگزار شد، پروژه ها را کامل و ناقص تحویل دادم و تنها یک خوان دیگر جلوی رویم مانده و آن هم پایان نامه است. گذاشته ام برای بعد از عید. باید بروم پی کار و نمیدانم کجا باید دنبالش بگردم؟ تهران یا تبریز؟ مریم اصرار دارد تهران بمانم و خودش دست به کار شده و مرتب آگهیهای استخدام را برایم میفرستد. من میتوانم به خاطر پایان نامه تا یک سال دیگر خوابگاه دانشگاه را تمدید کنم. اما آیا میتوانم آن شکل از زندگی را برای خودم هم تمدید کنم؟ قطعاً نه. اما گاهی با خودم فکر میکنم من همیشه فرصت برگشتن و کار کردن در تبریز را خواهم داشت، ولی فرصت کار در تهران را دیگر نه. شاید بد نباشد این یک سال را تحمل کنم و دندان سر جگر بگذارم. این حرفها را که به خواهرم می گویم، محض قوت قلب دادن به من هم که شده، می گوید: آمدیم و فقط همین یک سال را زنده بودی و بعدش مردی. میخواهی آخرین سال زندگیت را همینطور زجر بکشی؟
تبریز، کار نه اینکه نباشد، هست اما چندان مرتبط با رشتهام نیست. بیشتر دنبال مهندس مکانیکی هستند که طراحی بلد باشد.
بین آگهیهاییها که نگه داشتهام، چندتایی کار خیلی بیربط به رشتهام هم هست؛ کارگر بستهبندی، ظرفشور. به خواهرم میگویم دلم یک چنین کاری میخواهد. خیلی با آدمها طرف نباشم و از مغزم هم کار نکشم. یک کار روتین عملی. شبیه یک فیلم آرام ژاپنی، صبح به صبح سوار سرویس بشوم، بروم کارخانه، دسته دسته لباسها را بچینم روی هم، ساعت ناهار چند کلمهای با آدمها حرف بزنم، بعد از ظهر با همان سرویس برگردم خانه، استراحت کنم، غذا بپزم و کتاب بخوانم. همین. بدون گره. بدون چالش. بی دردسر. آرام و خیلی حوصله سر بر. درست شکل خودم.
من یک بار به خودم گفتم" از زمان دادن به خودت نترس" و زمان دادم. کشیدم کنار و متوقف شدم. آن موقع در آستانه بزرگسالی بودم. حالا در میانه بزرگسالی چنین حرفی را به خودم میگویم؟ راستش خیلی دوست دارم که بگویم اما دیگر نمیتوانم کنار بکشم و توقف کنم. باید در حرکت، به خودم زمان بدهم، در حرکت فکر کنم و حتی در حرکت به دنبال آرامش باشم. زمان دادن به خود هم وقت و وعده خودش را دارد. بدون آن بیشتر شبیه شانه خالی کردن از مسئولیت است.
هنوز هم معتقدم ما نهایتاً بین بدبختیها (خوشبینها بخوانند مشکلات و چالشها) حق انتخاب داریم. زندگی اینطور نیست که بایستی سر دو راهی که یکی سنگلاخ است و دیگری هموار. همه راههای پیش رو صخرههای صعبالعبورند. فقط شیب یکی تندتر است، خاک یکی سستتر. یکی سرت را خواهد شکست، دیگری پایت را. ما خیلی اگر شانس داشته باشیم، بین این چیزهاست که حق انتخاب داریم. و اینکه پیشبینی کنیم انتهای هر مسیر کنار زخمهامان چهچیزهایی برایمان باقی میماند. میارزید یا نه؟
و در آخر هر طور که شد، رضا به داده دادهایم...
***
سالها دویدهام از پی خودم، ولی
تا به خود رسیدهام، دیدهام که دیگرم
(قیصر امین پور)