من چای خوردم فقط، نه چیز دیگه

توی خواب می دیدم یه شرکتی به عنوان طراح استخدامم کرده اما بعد جلسات وظیفه نظافت اتاق ها و دستشویی هم با من بوده. تو خواب خیلی گریه کردم. به خاطر اینکه اونجا هم گیر یه عده آدم کثافت افتاده بودم که از تمیزی بویی نبردن.

قبلش اما خواب می دیدم که بارون و برف باریده. دقیقا عین دیروز. شهر برق می زد و دورترین کوه ها به شفافی قابل دیدن بودند. اومده بودم پشت پنجره اتاق و به کوه کناریمون و آسمون نگه می کردم و مثل همیشه شگفت زده میشدم. اما این بار دلیل محکم تری برای شگفتی داشتم. یه لایه ی محوی از نقشه زمین روی آسمون منعکس شده بود. خواهرم چهارپایه رو آورد گذاشت زیر پاش تا بهتر ببینه. نقشه محو زمین روی آسمون کمی شبیه صورتهای فلکی بود و شهرها ستاره بودند و برق می زدند. با خواهرم دنبال شهرهای مختلف روی نقشه آسمون می گشتیم که دیدیم یه گله اسب از یه جای کوه پیدا شده اند و دارند مسیر پیاده روی کوره رو یورتمه میرن. بی نهایت زیبا بود. زیبا، نه اون صحنه تنها بخشی از زیبایی بود یا شاید برعکس زیبایی و معنایی که ما ازش در ذهن داریم تنها بخشی از چیزی بود که من با چشم هام می بلعیدم. بی صبرانه دویدم دنبال گوشیم و چندتایی عکس ازشون گرفتم. به عمرم حتی عکسی به اون زیبایی ندیده بودم چه برسه به اینکه از نزدیک شاهد چنین چیزی باشم.

صبح که بیدار شدم دست بردم به گوشیم که دوباره اون عکسا رو تماشا کنم. اون اسب ها، اون کوه سبز و اون آسمون شگفت انگیز. هر قدر گالری گوشی رو گشتم نبود. اما خواب من خیلی واقعی بود.

***

توی هر جمع جدیدی که وارد میشم، با هر آدم تازه ای که آشنا میشم، صحبت به چای و قهوه که می رسه من باید متقاعدشون کنم که در جهان ممکن هست کسی علاقه ای به این نوشیدنی ها نداشته باشه یا حداقل نوشیدنی روزمره اش نباشه یا برعکس خیلیای دیگه تأثیر نامعمولی و ناخوشایندی روشون داشته باشه. من قبلاً ها خیلی مشکلی نداشتم با چای و قهوه. هر چند ماه یه بار، یه فنجون. اما از بعد خوابگاه این چند ماه یک بار، شده هفته ای دو یا سه لیوان. و بعدش یا تپش قلب یا بی خوابی های طولانی. دیشب سه استکان چایی خوردم به هوای اینکه نهایتاً بی خواب میشم و این وقتی که درگیر تحویل همزمان دو تا پروژه هستم بد نیست که خیلی هم خوبه. اما...

هیچ فکر نمی کردم این سه استکان چای همون تأثیری رو من داشته باشه که آدم ها از تأثیر مخدرات توصیف می کنند. توهماتی که من با سه استکان چای زده بودم اینقدر زنده بودند که حتی تو بیداری هم سراغم نیومده بود.

تا چشم‌ کار می‌کند سفیدیست

و بلاخره سعادت تماشای لحظه‌ی باریدن برف

شوکران

این همه دیوانگی را با که گویم؟

آبروی رفته‌ام را در کجا باید بجویم؟

دو باره، سه باره، ده باره... چرا تمومی نداره

"من اون کارو کردم"

انگار که داری به قتل اعتراف میکنی.

"دست‌های آلوده‌ام شاهدن، تیغی که اونجا روی زمین افتاده بود شاهده"

تکرار جنایت میکنی. درست مثل گذشته. درست مثل همیشه.

"من تن به این ذلت دادم"

همیشه راحتترین راه رو انتخاب میکنی. جوهرت آلوده‌است حالا هر قدر تلاش کنی، یه جا خودش رو نشون میده.

" دروغ میگی"

ثابت کن

" ثابت میکنم"

برای هزارمین‌ بار

" برای آخرین بار"

از بندگان عقده ای درگاهت

چند دقیقه پیش از اتاق اومد بیرون، لباس پوشید، سوئیچ ماشین و کارت بابا رو گرفت و رفت. نه خودش چیزی گفت نه کسی ازش پرسید کجا؟ کسی نگفت این وقت شب؟

اون وقت ما روزِ روزشم همچین امکانی رو نداریم. حسادت حق نیست الآن؟ خشم حق نیست؟ کینه حق نیست؟

" دیگه مشاوره و روانشناسی جواب نمیده،

بارالها! باید جهان دیگه ای خلق کنید"

و خواهشاً این مرتبه با ما مهربان تر باشید یکم.

خط یک طرفه

دارم میرم که سردرد بگیرم. از اول صبح، نه، از همون لحظه ای که چشم باز کردم، یکی هی توی گوشم، توی سرم تمام نداشته ها و ناکامی هام رو داره وز وز میکنه. بدیش اینه من صدای اون رو می شنوم اما صدای من به اون نمیرسه که برگردم بهش بگم: خب به درک. به جهنم.

هر چند ترجیح میدادم به جای صدا دستم بهش می رسید، اون وقت بهتر باهاش ارتباط برقرار می کردم. خیلی بهتر.

اَبراتو بردار و برو

بگذار تا بِگِریَم
چون ابر در بهاران

بهاران‌های قدیم البته، الآن آخه دیگه بهار و تابستون و خزون و زمستون ما توفیری ندارن. چرا که

" آسمون،

قهره دیگه از ما خدا".

تاریک بود اما

سُهیل

سُهیل

سُهیل

می درخشید

نگران

در این جهان کاری هست به نام پرنده نگری.

من؛ کارمند غیر رسمی این حوزه.

هشت ترم کارشناسی و چهار ترم هم ارشد، روی هم میشن دوازده بار انتخاب واحد. من تو همه اینا با هم انقدری اضطراب نداشتم که این یه بار برا انتخاب واحد برادرم داشتم. یاد وقتی افتادم که مسئول خرید وسایل ماکت سازی خواهرم بودم. خواهر برادرم اگر بدونن چه جونی از من کم میشه وقتی یه کاری بهم می سپارن.

جانِ خسته

زمان دارد میدود و من شکل همین ماشین که ماه‌هاست از جایش جنب نخورده، نشسته‌ام خستگی راه‌های نرفته و کارهای نکرده را در میکنم.

یک نفر بیاید گوشم را بکشد لطفاً، یک چک آرام بزند به صورتم، تنه‌ای به تنم بزند، هلم بدهد، دادی سرم بکشد، بلکه بلند شوم، هم قدم با زمان بدوم. بعد یکجاهایی ولش کنم، بگذارم او تنهایی بدود و من خستگی کارهایی که کرده‌ام را در کنم. نه مثل حالا که خستگی توی دستها و پاهام نیست، جای دیگریست دور از دسترس.

روان خسته نمی‌خواهم. تن خسته ولی چرا، می‌خواهم.

دیروز از یک نفر شنیدم که هیچ وقت حوصله‌اش سر نمی‌رود.

چطور ممکن است؟ چطور ممکن است؟

بعید‌تر از آن، یعنی می‌شود یک مدتی من هم حوصله‌ام سر نرود؟

جهنم شاید منم. مصیبت خود منم. که اگر نبودم خب بلاخره بین این همه فرار و در به دری، یه جایی روی خوشی و آرامش می دیدم.

همه گوسفندن و لابد گرگی وجود نداره اصلا

نه طلاق میگیرن، نه جدایی غیر رسمیشون رو میپذیرن و نه عین آدم با هم زندگی میکنن. تنها کاری که خیلی خوب دارن انجامش میدن دیوانه کردن خودشون و اطرافیانشونه. یه چاقو که تا آخر عمر، خودش و زخمش جزئی از تنته.

شرم حضور و خشم لبریز شده

هگ وت نیا یگدنز.

تنها آینه میفهمه من چی میگم.

بوم سفید و خالی زود‌تر لک میشه و به چشم میاد. طبیعیه که بیشتر مواظبش باشم.

این دو روز طی بشه، فردا و پس‌فردا رو که رد کنم، تحویلای این ماه رو که برسونم، بعدش من اگر اسم ادامه تحصیل آوردم، همه حق دارن با پشت دست بخوابونن تو دهنم. البته این حق فقط تا دو سه سال اعتبار داره.

بسیار بیشتری، بسیار بزرگتر

خواهرم همان وطنی هست که کاش همچون بنفشه‌ها می‌شد با خود ببرم، هر کجا که خواست.

امیدوارم از زیر این بهمن جون سالم به در ببریم و به اسفند برسیم.