بیرون صدایی هست، به جای خوابی که در چشمان خیلی‌ها نیست.

شب از نیمه گذشته. هنوز راه است تا صبح ولی بیرون صدایی هست. کسی با چیزی به سنگ می‌کوبد. شاید فرهاد است که تیشه به دست گرفته. اما این دور و بر فرهاد چه می‌کند. نزدیکترین عاشق بی شب و روز به اینجا شهریار است که بنشیند و برای ثریا شعر بگوید. یا شاید با کوهی که عاشقش بود حرف بزند.

آی حیدربابا! دنیا، دنیای دورغی هست.

و مگر در جهان چه چیز محکم‌تر و قابل اعتمادتر از کوه است برای عاشق شدن.

تذکره اولیاء

فراموش نکن که زندگی همین است.

بزن  بُکش، بعد بگو ببخشید

معذرت خواهی هم از اون کارای بیهوده جهانه.

"معذرت میخوام" چی رو درست میکنه مگه؟

پ.ن: بهتره بگم کلامش بیهوده است، اما مفهومش اگر که فهمیده و عمل بشه میتونه بیهوده نباشه.

دنباله

پراکنده‌ام و پراکندگی‌ام را به بیهودگی گره زده‌ام. بیهوده بودن و زیستن و نگریستن. مثل پنجره‌ای بسته که با پرده‌ای ضخیم پوشیده شده است.

مِهرِ دورادور

وقتی نزدیک همیم نمی‌تونم دوستشون داشته باشم. نمیشه. اونقدر متفاوت و در تقابل همیم که تنها حسی که بهشون دارم آزردگیه. اما دور که میشم، دیگه تفاوتهامون نمی‌تونه آزارم بده و من راحت می‌تونم دوستشون داشته باشم، دلم براشون تنگ بشه و باهاشون مهربون باشم. دلم میخواد همیشه دور باشم از بابا و برادرم تا بتونم همیشه دوستشون داشته باشم.

شوره زار

چهارده

چشمه همه چیز در من خشکیده دیگر. چشمه الهامم که تنها سالی یک ماه جاریست. نشان چشمه محبت را هم گم کرده ام. اصلا نمیدانم هست یا نه. گاهی اثری ازش به چشمم می خورد اما هر چه راه میبرم به خودش نمی رسم. سرچشمه ذوق اما جوری خشک شده که انگار از ازل نبوده. وقتی هم که یک قطره ذوق نباشد " نبودنش همه جا هست" دیگر. از جاری شدن چشمه امید هم دیگر قطع امید کرده ام .این وسط چشمه اشک هم خشکیده حتی. این یکی را دیگر نمی فهمم. این چشمه که با این اوضاع زندگی باید با جوش و خروش در جریان باشد. از دل کوه غم و اندوهم چنان پر تلاطم جاری شود که مرا در خود بشوید، مرا در خود غرق کند و مرا با خود ببرد از اینجا.

پ.ن: قسمت داخل گیومه از فیلم دستهای خالی.

شاید تا اون موقع مردی

سیزده

میگم برگردم تهران. فقط برای کار کردن، نه برای زندگی کردن. من که اونجا زندگی نمیکنم. میگه: شاید چند وقت دیگه مردی. اون موقع میخوای آخر عمرت زندگی نکرده باشی.

***

میگم دلم یکی از باقلواهای تو یخچال رو میخواد. ولی شبه، نخورم بهتره. میگه: شاید فردا بیدار نشدی، اون موقع تو حسرت یه باقلوا میمیری.

***

بافت سفیدی که پارسال خریدم رو با روسری ترکمن جدید‌ پوشیدم و میگم: اینم از تیپ روز دفاع. فقط انقدر قشنگه که سخت میتونم تا اون موقع صبر کنم. میگه: شاید تا اون موقع مردی. امروز که میری پیاده روی بپوشش.

***

" حالا شاید تا اون موقع مُردی" جمله تشویقی اون برای زندگی در لحظه است. یک هفته، ده روز گذشته من بیشتر این جمله رو با خودم تکرار میکنم. دقیقاً از یکشنبه صبح هفته قبل.

***

خواب بودم. خواب دیده بودم یا نه رو یادم نیست اما توی خواب صدای سرفه میشنیدم. چشمهام رو باز کرده بودم، چراغِ روشن آشپزخونه رو از لای در دیده بودم و دوباره صدای سرفه‌ها رو شنیده بودم. بابا بود. شاید آب دم دستش نبود. من باید بلند می‌شدم. یادم هست که به چراغ روشن آشپزخونه نگاه کردم، یادمه که لحاف رو کنار زدم. اما توی صحنه بعدی که یادم میاد، افتادم و باز خواب رفتم. خواهرم که داد زد بیدار شدم. ازم می‌پرسید چی شده؟ من نمی‌دونستم. همه بالای سرم بودن، نگران و ناراحت. خواهرم دستش رو گذاشته بود روی فکم و از مامان دستمال میخواست. بابا دستم رو گرفته بود و موهام رو از روی پیشونیم کنار می‌زد. فکر کردم توی زمان سفر کردم شاید. برگشتم به سه سالگی. به حیاط خونه‌امون که تاب و درخت گیلاس داشت. بابا که داشت به باغچه آب میداد و من و خواهرم که داشتیم دور ماشین می‌دویدیم. می‌دویدیم و میخندیدیم. من همیشه خنده‌هامون رو خراب میکنم یا شاید هم کسی منتظره کمی بخندم تا اشکم رو دربیاره؟ نمیدونم. فقط فهمیدم که پام گیر کرد به دستگیره جایی که کنتر آب بود، با سر خوردم به قرنیز مرمر پای دیوار. گریه می‌کردم و همه بالا سرم بودن، نگران و ناراحت. برمیگردم، دور و برم رو نگاه میکنم، اینبار کنار اُپن آشپزخونه افتادم. من کِی بیدار شدم؟ کِی راه رفتم؟ چجور افتادم زمین؟ کجا خوردم که اینجور همه‌جام خونی شده؟ سرم گیج رفت، چیزی رو ندیدم یا موقع راه رفتن خوابم برده باز؟ هیچی یادم نیست. خواهرم میپرسه‌ برای چی بلند شدی؟ میگم بابا داشت سرفه میکرد، پاشدم براش آب ببرم. لکه‌های خون، همه جای لباس زردم رو کثیف کرده. باید بریم بیمارستان. مجبور میشم به دکتر بگم که قرص میخورم. شاید عوارض اون‌ها بوده. مامان از اینکه ازش قایم کردم ناراحت میشه. من رو سرزنش میکنه. خودش رو سرزنش میکنه. من نمیدونم چه جور بهش بفهمونم که به جایی رسیدم که عوارض افسردگی برام خطرناکتر از عوارض این قرص‌هاست. میگه اینا اعتیاد آورن. فکر میکنم. فکر میکنم. هنوز صبح زوده و باید منتظر دکتر باشیم و من روی تخت بیمارستان کلی وقت دارم که فکر کنم. مثلاً به اینکه اعتیاد مگه چیه؟ مگه جز اینه که مامان وقتی یه روز صبحش رو با چایی شروع نکنه، کلافه میشه، بد خلقی میکنه و در اولین فرصت سراغ کتری و قوری چای میره. مگه جز اینه که ابوالفضل برای اینکه کچلی نگیره باید تا آخر عمرش، صبح و شب، یه محلول تقویت کننده رو به موهاش بزنه. مگه غیر اینه که اگه خواهرم یکی دو روز آبرسان و مرطوب کننده صورتش رو استفاده نکنه، خشکه میزنه و پوست پوست میشه. مگه غیر اینه که بابا عادت داره چاییش رو با سه تا قند بخوره و به خاطر مریضیش هم که شده تن به چایی با کشمش و مویز نمیده. مگه اینا جز اعتیادن. مگه وابستگی نیستن، عادت‌ها و خواسته‌های بدن از ما نیستن. چه فرقشونه؟ معلومه که من اینا رو از مامان نمی‌پرسم. صبر میکنم.

بعد باز هم صبر میکنم‌. کار دکترا با من تموم میشه و برمی‌گردیم.

آدم همیشه وقتی یه اتفاقی بخیر میگذره به این فکر میکنه که ممکن بود بدتر از این بشه؟ مثلاً ممکن بود به جای فکم، میخورد به چشمم، یا پام میتونست عوض کبود شدن و کمی درد داشتن، حالا شکسته و توی گچ باشه. یا شاید هم مرده بودم اصلاً. شاید این یه مکانیزم دفاعیه برای امید داشتن. چون میشه به این هم فکر کرد که چرا بهتر از این نشد؟ یا اصلا چرا اتفاق افتاد. اما به هر حال من به بدتر این‌ها فکر می‌کنم و خدا رو شکر می‌کنم که اینم بخیر گذشت.

***

میگذره دیگه. من هم شاید نه هم پای اون، اما بلاخره دیر یا زود میگذرم ازش. باز از همه چیز و همه جا عقب افتادم و دو ماه آخر این سال رو باید بدوم، جوری که آن ور سال یک دونده ماراتون حرفه تحویل خودم بدم. قهرمان احتمالی مسابقات دوگانه، سه گانه و چند گانه سالهای آینده. اما کنارش این روزا سعی میکنم کاری که میشه حالا انجام داد رو به وقت و وعده دیگه‌ای موکول نکنم. چون کی میدونه، شاید تا اون موقع مُردم. آگهی‌های کار تهران رو می‌بندم. تیپ روز دفاع رو برای پیاده روی میزنم و موقع برگشتن هم باقلوای تازه می‌گیرم.

مرا بشنو از دور

دوازده

دلم نمی‌خواهد یک عدد باشم. خوبی وبلاگ همین است. تو را به عدد تبدیل نمی‌کند. خوبی دیگرش این است که اطلاعات اضافی ازت نمیخواهد و اطلاعات اضافی هم بهت نمی‌دهد. اگر دنبال چیزی هستی، خودت برو پی‌اش. پیشنهادی برای تو ندارد. امکاناتش هم به قدر رسالتش اندازه است. همیشه هم همین است. از صد سال پیش همین بوده تا حالا. به روز کردن چیست آخر و چرا همه‌ چیز باید به روز شود؟ یک چیزی وقتی خوب هست، چرا باید عوضش کرد؟

این سوال آخر ولی درگیری همیشگی طراح و کارفرما هم هست. اما من که نمیخواهم الآن از این موضوع صحبت کنم. می‌خواستم بگویم بی اختیار درگیر مقایسه وبلاگ با باقی بسترهای مجازی هستم. مدتی هست دلم نمی‌خواهد صفحه‌ یا کانالی را دنبال کنم. آن‌هایی که دوست دارم را هر از گاهی میروم، سری میزنم و می‌آیم بیرون. درست مثل وبلاگ خواندن. دلم نمیخواهد جزئی از K ها باشم. جزئی از یک توهم. وبلاگ خلوت است. می‌توانی باشی، بی هیچ اثری. عشقت کشید ابراز وجود کنی. یا گفتگو‌های خلوت داشته باشی. اما باقی جاها همه آنقدر شلوغند، همه آنقدر حرف میزنند که سرسام میگیرد و گم می‌شود آدم. توی وبلاگ ولی همیشه در این گمان و خیال و امید می‌مانی که آیا کسی میخواندت، آیا می‌شنوند تو را. وای از وقتهای معدودی که کسی چراغ این خلوت سرا را روشن کند. چه ذوقی. انگاری هر چیز زیاد که باشد ارزشش کم می‌شود، به اندازه که باشد، خوب است ولی کم که باشد، غنیمت است. وبلاگ هم برای من شده سرزمین غنایم.

"مینی" دختر

یازده

یک خط کج و پهن سه سانتی که انگار با دست چپ کشیده باشندش. هی میروم و می آیم، فکم را میدهم بالا، توی آینه تماشاش میکنم. ابوالفضل می پرسد درد داره. می گویم نه. ولی نمی توانم بخندم. یعنی نمیتوانم قهقهه بزنم. خیلی ملیح و محجوب فقط لبخند میزنم. لقمه هام هم باید کوچک باشد. قد یک بند انگشت. احساس میکنم یک دختر ژاپنی هستم. مثل آنها در همه چیز "مینی"؛ کوچک، ملیح و محجوب. البته به اجبار.

چون چاره ندانم

دَه

صبر کن

صبر کن

صبر کن

بر همه چیز صبر کن

برای همه چیز هم صبر کن