سیزده
میگم برگردم تهران. فقط برای کار کردن، نه برای زندگی کردن. من که اونجا زندگی نمیکنم. میگه: شاید چند وقت دیگه مردی. اون موقع میخوای آخر عمرت زندگی نکرده باشی.
***
میگم دلم یکی از باقلواهای تو یخچال رو میخواد. ولی شبه، نخورم بهتره. میگه: شاید فردا بیدار نشدی، اون موقع تو حسرت یه باقلوا میمیری.
***
بافت سفیدی که پارسال خریدم رو با روسری ترکمن جدید پوشیدم و میگم: اینم از تیپ روز دفاع. فقط انقدر قشنگه که سخت میتونم تا اون موقع صبر کنم. میگه: شاید تا اون موقع مردی. امروز که میری پیاده روی بپوشش.
***
" حالا شاید تا اون موقع مُردی" جمله تشویقی اون برای زندگی در لحظه است. یک هفته، ده روز گذشته من بیشتر این جمله رو با خودم تکرار میکنم. دقیقاً از یکشنبه صبح هفته قبل.
***
خواب بودم. خواب دیده بودم یا نه رو یادم نیست اما توی خواب صدای سرفه میشنیدم. چشمهام رو باز کرده بودم، چراغِ روشن آشپزخونه رو از لای در دیده بودم و دوباره صدای سرفهها رو شنیده بودم. بابا بود. شاید آب دم دستش نبود. من باید بلند میشدم. یادم هست که به چراغ روشن آشپزخونه نگاه کردم، یادمه که لحاف رو کنار زدم. اما توی صحنه بعدی که یادم میاد، افتادم و باز خواب رفتم. خواهرم که داد زد بیدار شدم. ازم میپرسید چی شده؟ من نمیدونستم. همه بالای سرم بودن، نگران و ناراحت. خواهرم دستش رو گذاشته بود روی فکم و از مامان دستمال میخواست. بابا دستم رو گرفته بود و موهام رو از روی پیشونیم کنار میزد. فکر کردم توی زمان سفر کردم شاید. برگشتم به سه سالگی. به حیاط خونهامون که تاب و درخت گیلاس داشت. بابا که داشت به باغچه آب میداد و من و خواهرم که داشتیم دور ماشین میدویدیم. میدویدیم و میخندیدیم. من همیشه خندههامون رو خراب میکنم یا شاید هم کسی منتظره کمی بخندم تا اشکم رو دربیاره؟ نمیدونم. فقط فهمیدم که پام گیر کرد به دستگیره جایی که کنتر آب بود، با سر خوردم به قرنیز مرمر پای دیوار. گریه میکردم و همه بالا سرم بودن، نگران و ناراحت. برمیگردم، دور و برم رو نگاه میکنم، اینبار کنار اُپن آشپزخونه افتادم. من کِی بیدار شدم؟ کِی راه رفتم؟ چجور افتادم زمین؟ کجا خوردم که اینجور همهجام خونی شده؟ سرم گیج رفت، چیزی رو ندیدم یا موقع راه رفتن خوابم برده باز؟ هیچی یادم نیست. خواهرم میپرسه برای چی بلند شدی؟ میگم بابا داشت سرفه میکرد، پاشدم براش آب ببرم. لکههای خون، همه جای لباس زردم رو کثیف کرده. باید بریم بیمارستان. مجبور میشم به دکتر بگم که قرص میخورم. شاید عوارض اونها بوده. مامان از اینکه ازش قایم کردم ناراحت میشه. من رو سرزنش میکنه. خودش رو سرزنش میکنه. من نمیدونم چه جور بهش بفهمونم که به جایی رسیدم که عوارض افسردگی برام خطرناکتر از عوارض این قرصهاست. میگه اینا اعتیاد آورن. فکر میکنم. فکر میکنم. هنوز صبح زوده و باید منتظر دکتر باشیم و من روی تخت بیمارستان کلی وقت دارم که فکر کنم. مثلاً به اینکه اعتیاد مگه چیه؟ مگه جز اینه که مامان وقتی یه روز صبحش رو با چایی شروع نکنه، کلافه میشه، بد خلقی میکنه و در اولین فرصت سراغ کتری و قوری چای میره. مگه جز اینه که ابوالفضل برای اینکه کچلی نگیره باید تا آخر عمرش، صبح و شب، یه محلول تقویت کننده رو به موهاش بزنه. مگه غیر اینه که اگه خواهرم یکی دو روز آبرسان و مرطوب کننده صورتش رو استفاده نکنه، خشکه میزنه و پوست پوست میشه. مگه غیر اینه که بابا عادت داره چاییش رو با سه تا قند بخوره و به خاطر مریضیش هم که شده تن به چایی با کشمش و مویز نمیده. مگه اینا جز اعتیادن. مگه وابستگی نیستن، عادتها و خواستههای بدن از ما نیستن. چه فرقشونه؟ معلومه که من اینا رو از مامان نمیپرسم. صبر میکنم.
بعد باز هم صبر میکنم. کار دکترا با من تموم میشه و برمیگردیم.
آدم همیشه وقتی یه اتفاقی بخیر میگذره به این فکر میکنه که ممکن بود بدتر از این بشه؟ مثلاً ممکن بود به جای فکم، میخورد به چشمم، یا پام میتونست عوض کبود شدن و کمی درد داشتن، حالا شکسته و توی گچ باشه. یا شاید هم مرده بودم اصلاً. شاید این یه مکانیزم دفاعیه برای امید داشتن. چون میشه به این هم فکر کرد که چرا بهتر از این نشد؟ یا اصلا چرا اتفاق افتاد. اما به هر حال من به بدتر اینها فکر میکنم و خدا رو شکر میکنم که اینم بخیر گذشت.
***
میگذره دیگه. من هم شاید نه هم پای اون، اما بلاخره دیر یا زود میگذرم ازش. باز از همه چیز و همه جا عقب افتادم و دو ماه آخر این سال رو باید بدوم، جوری که آن ور سال یک دونده ماراتون حرفه تحویل خودم بدم. قهرمان احتمالی مسابقات دوگانه، سه گانه و چند گانه سالهای آینده. اما کنارش این روزا سعی میکنم کاری که میشه حالا انجام داد رو به وقت و وعده دیگهای موکول نکنم. چون کی میدونه، شاید تا اون موقع مُردم. آگهیهای کار تهران رو میبندم. تیپ روز دفاع رو برای پیاده روی میزنم و موقع برگشتن هم باقلوای تازه میگیرم.