با من بگو

. به من بگو مسافر بی‌راهه‌ام؟

- من هر آن چیز میدانم که تو خود میدانی.

اما مگر نمی‌شود از بی‌راهه به مقصد رسید؟

. چرا می‌شود. اما مقصد کجاست؟

- حالا، توی این اتوبوس: یک اتاق از یک ساختمان چهار طبقه از یک خوابگاه دانشجویی از یک شهر بزرگ.

. مسخره بازی درنیاور. مقصد زندگی را می‌پرسم.

- گفتم که من هر آن چیز میدانم که تو خود میدانی. اما چه کاری با مقصد زندگی داری. ول کن خودش لازم شد، پیدایش می‌شود.

. یعنی نباید دنبالش بگردم.

- دنبال چیزهایی بگرد که میشناسی. وقتی نمیدانی چیست، چه شکلیست، هر چیزی را ممکن است به جایش اشتباه بگیری.

. اشتباه گرفته‌ام؟

-

. جواب نمی‌دهی؟

- یک حرف را صد بار نمی‌گویند که. من هر آن چیز میدانم که تو خود میدانی.

. پس چرا آمدی؟ فایده بودنت چیست اصلا؟

-

.

***

از چه عکس میگیری انقدر؟

. از جاده

. فقط از جاده؟

. از آفتاب تازه برآمده، از تپه پرده پوش رویِ نشُسته خورشید، از تیرهای برق دورافتاده از هم، از درختان تک افتاده، از توده نور آبادی‌های دور دست، از ماشین‌های به خواب رفته کنار جاده، از جابجا زباله‌های گرفتار میان خار و بته‌ و از آسفالت پر زخم جاده.

_ چه زیبا.

به چه چیز گوش میکنی؟

. به موسیقی راننده، میخواند: من از آن روز که در بند توام آزادم، پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم

- اسیر بوده‌ای تا حالا؟

. بسیار. اما این شکل از اسارتی که حافظ می‌گوید نه. اسارت‌های من تلخ بوده‌اند.

- مطمئنی؟

. تو اینطور فکر نمیکنی؟

- به خواهر و برادرت فکر کن. به مادر و پدر.

. درست میگویی. اما حافظ قطعا خواهر و برادر یا پدر مادر را نمی‌گفته.

_ به ما چه که حافظ کی را میگفته. مفهوم را دریاب.

***

- یافتم

. چه چیز را؟

. غمم را.

- چه شکلیست؟

. شکل همین عکس از جاده. کشیده، پا خورده، ناهموار، اما منتهی به خورشید.

- کی بود که گفته بود " چه چیزی زیباتر از یک جاده است"

. کیش را یادم نیست. توی بوطیقای فضا خوانده بودیم.

- مرا با خودت جمع می‌بندی؟

. جمع نیستیم؟

-

.

- برای چه راهی شدیم؟

. برای تمام کردن چند کار نیمه‌ تمام. برای خداحافظی از این شهر، از آن خوابگاه دانشجویی، از آن اتاق.

و برای یک روز تمام شنیدن و گفتن و بودن در کنار یک نفر.

- این بودن در کنار این یک نفر کاریست که شروع شده؟

. بله، ولی من برای تمام کردنش راهی شده‌ام.

- چرا؟

. جور هم نیستیم.

- مطمئنی؟

. تو بگو. مطمئنیم؟

- از چند ماه پیش.

. پس چرا همان موقع تمامش نکردیم؟

- یادت نیست؟ تمام شده بود. تو حرفهایت را در کمال صداقت و ادب گفته بودی و تمام شده بود.

. پس چطور شد که دوباره شروع شد؟

- شک کردی. کمی. و باز هم در دام ادب و اخلاق افتادی.

. حالا از چه چیز مطمئنیم؟

- از همین که جور هم نیستیم. همه‌اش آدم را مجبور میکنی چیزهایی که خودت میدانی را تکرار کند. بس که کله‌ات سنگی شده، حرف تویش نمی‌رود.‌

.

- ناراحت شدی؟

.فکری شدم.

- خب؟

.اما آدم خوبی هست.

- دقیقا به همین خاطر باید تمامش کنی.

. دوست نداشتنش اما شکل خیانت است.

- دقیقا به همین خاطر باید تمامش کنی.

. شاید بعدا...

- تو زندگی خودت را می‌توانی به بعدا و فردا و پس فردا موکول کنی، اما زندگی دیگران را نه.

. من کار بدی میکنم.

- گمان نکنم. تو حرفهایت را گفته بودی. او دوباره اصرار کرد.

.کاش نپذیرفته بودم.

- یاد میگیری قاطع باشی.

. به من بگو، اگر بد تمام بشود چه؟

-

.جواب نمی‌دهی.

- جوابی ندارم.

. بیا دعا کنیم که خوب تمام شود.

- دعا

. مضحکی

***

- به چه چیز نگاه میکنی؟

‌. به پسر بچه همسفرم که توی بغل خواهر بزرگش خوابیده. هر دو در نهایت زیبایی‌اند.

و همینطور به نگاه زینب سادات از دریچه تکنولوژی. خودش و نگاهش دوست داشتنی‌اند برایم.

- داری گریه میکنی؟

. بله. خیلی از تصاویر اشک به چشمان آدم می‌آورد.

- به خاطر تصاویر گریه می‌کنی؟

. نه به خاطر یک تشویش گریه می‌کنم.

- دوست داری واضح تر بگویی یا نه؟

. فکر اینکه چیزهایی را، فرصتهایی را دارم از دست می‌دهم مشوشم می‌کند.

- دنیا محل بده بستان است.

. می‌ارزید؟

- خودت هم باید کاری کنی که بیارزد.

. نباید بیشتر تحمل میکردم؟

- به اندازه خودت تحمل نکردی؟

. تو هم که همه‌اش سوال مرا با سوال جواب می‌دهی.

- من فقط چیزی را میدانم که تو خود می‌دانی.

. بله میدانم. تو خود منی. آن منِ پنهانِ آگاهِ عقلِ کل که فقط می‌‌آید که مرا مشوش کند.

- مشوشت کردم؟

. راستش نه. بودم از قبل. خودم خواستم حرف بزنیم.

- حالا خوبی؟

. بد نیستم. مسافرم.

اما نه آنقدر که بخواهم نمازم را نشکسته بخوانم. خیلی زود به خانه بر‌میگردم.

در مرز‌های آزاد خِنگی

باورم نمی‌آید.

به جای بلیط تبریز به تهران، بلیط تهران به تبریز گرفتم و کِی متوجه این اشتباه شدم، دقیقا جلوی تعاونی ترمینال تبریز، سه دقیقه مونده به ساعت حرکت.

لازم به ذکره که من قبل از اون لحظه صد بار بلیط رو چک کرده‌ بودم.

جدا من در جهان دیگری هستم که بعید بدونم کسی را بدان راه باشد.

جا می‌مونم از خودم

من دلم می‌خواد با سرعت کم‌تری بزرگ بشم.

چوب دو سر نجس

مهمه آدم نفرت رو با چه کسی تجربه کنه؟

فرضیه

پول فاصله رویا تا هدف رو پر میکنه. اگه نه همه‌اش، اما بخش زیادیش رو پر میکنه.

حرافی

این هفته که هیچی، هفته بعد که به آخر برسه بعدشم یه چند روزی که بگذره، شنیده‌ها و گفته‌ها که ته نشین بشن تو کاسه سرم، دیگه تکلیف منم روشن میشه. حالا میدونم که تکلیف من از سه ماه پیش با خودم روشن بود، اما سه چهار ماه کشش دادم تا برای بعد دیگه بهونه نداشته باشیم. گیرم این وسط قد چند سال فرسوده شدیم اما کی باکِشه. آدمیزاد با تجربه کردنه که بزرگ میشه. این صد بار.

بزرگ میشی.

پاییز امسال رو که شروع میکنی بزرگتری.

"دوست نداشتن" فعل پر‌رنگ این روزها.

افاضات

میفرمایند که :

میدونی بلاخره من هم باید یه کاری بکنم در راستای امیدوار کردنش. آخه مگه تا کی می‌تونه ازم نا‌امید نشه؟ هی اون بزرگی کنه و من هی کوچیک بمونم؟

همچنین:

اگه رفیقی، وقتی صداش میکنم اعتیاد، تو هم بگو اعتیاد، توجیهم نکن، دلداریم نده، دعوام کن عوضش، بزن تو گوشم، ولی کنارم بمون و یه کاری کن تو عالم رفاقت به خاطر تو هم که شده از سرم بیافته. اگه رفیقی بدون که من وقتی سالمم، حالم بهتره. و این کوفتی درست سلامت جسم و روانم رو نشونه رفته.

و همینطور:

یه عمره کار خیر نکردم من. از اون نیکی‌ها که بندازم تو دجله و انتظار داشته باشم به خودم برگرده. جاده ما یه طرفه بود، من ناکرده و اون تمام و کمال خجالتم داده. حالا اگه صداش نمیکنم نه اینکه هوا برم داشته باشه. دیگه روم نمیشه آخه. بالاتر از سیاهی اگه رنگی هست، رنگ روی منه.

حال حاضر

از تجربه زیسته:

"مخاطبی بوده‌ام که فقط قرار بوده حرف‌های زیادشان را بشنود و چیز خاصی هم برای گفتن ندارد. من دیگر نه بخشی از شبکهٔ روابطشان هستم، نه دوست مهمی در جمعی که بخشی از هویتشان را بسازد.

این را برای خودم می‌نویسم که سال بعد هم یادم بیاید که توقع تجربهٔ رویایی از حضور در تهران نداشته باشم. شاید قرار است این دیدارهای سالی یکبار رفع دلتنگی باشد، نه ایفا کردن نقشی و قرارگرفتن دوباره در موقعیتی که خودم را متعلق به آن می‌دانم.

حالم بهتر است. دوباره می‌بینم که من این شهر را و آدم‌های این شهر را دوست دارم، به رقم همه چیز. این است که حتی فرصت دیداری کوتاه غنیمت است؛ نه برای بدست‌آوردن یا بازسازی چیزی، و نه حتی برای برگشتن به تجربه‌ای، شاید حتی در حد مشاهده و عبور، شبیه گردشگری که از دیدن زیبایی‌ای که (دیگر) متعلق به او نیست لذت می‌برد."

چرا دست و پا نمی‌زنم؟

به اینکه چقدر فرق هست بین جاری بودن و اینکه بگذاری جریان تو را با خود ببرد فکر می‌کنم. نه فقط حالا یا امروز، که روزهاست هر لحظه به این فکر میکنم. وقتی به کسی سلام میکنم، وقتی که پشت میز می‌نشینم، وقتی که دست دراز میکنم خودکاری بردارم، کلیدهای کیبورد را که فشار می‌دهم، به چشمهایش که نگاه میکنم و وقتی لبخند میزنم، در تمام لحظات به این فکر میکنم که آیا این من هستم که در متنشان جاری هستم یا همه چیز، تنها جریانیست که به آن تن داده‌ام.

***
دیوآل شش ساله شده و من بیست و هفت ساله. اگر بچه‌ام بود حالا وقت مهد فرستادنش بود، اما دیوآل بچه‌ی من نیست که بزرگش کرده باشم. خانه است، پناهی‌ست که در آن بزرگ شده‌ام.

بزرگ شده‌ام؟
این سوال هر ساله‌ی من، حوالی سالگرد‌ تولدم از خودم هست. ببینم دختر، به اندازه‌ی یک سال بزرگ شدیم؟

نمی‌دانم. این نمی‌دانم‌ها پیر من و همه زندگیم را درآورده. همه چیز نسبی‌ست و زندگی از اطمینان خالی. شما بگویید، به نظرتان این آدمی که کلماتش را می‌خوانید بزرگ شده؟

***

من که هر چه میجورم یک چیزهایی را در درونم کم می‌بینم؛ بزرگسالی، بلوغ، دخترانگی، ایمان و عشق.

صورتم کودکانه‌است، اگر قد نکشیده بودم خیلی راحت میشد خودم را یک دخترک تازه دبیرستانی جا بزنم. همین باعث می‌شود که معمولا آدمها سنم را سه چهار سالی کوچکتر حدس بزنند و من ناخودآگاه دچار یکجور تناقض میشوم. از درون هم حس میکنم کوچک مانده‌ام. رشد نکرده‌ام. حس میکنم بیست و چهار ساله‌ام یا حتی کوچکتر. می‌توانم باز چیزهای جدیدی را تجربه کنم. رشته جدیدی را شروع کنم، دانشگاه جدید، یک شهر دیگر، استادهایی دیگر، آدمها و موقعیت های تازه. یادم می‌رود من همه‌ی اینها را یکبار از سر گذرانده‌ام. مدرسه‌ام سالهاست که تمام شده، کنکور داده‌ام، لیسانس گرفته‌ام و چند صباح دیگر هم فوق لیسانس تمام می‌شود. باید باور کنم که تمام شده‌اند، من همه اینها را گذرانده‌ام و حالا اگر هوس چیز جدیدی کرده‌ام باید پی موقعیتهای شایسته بیست و هفت سالگی باشم.
موقعیتهای تازه و شایسته یک بیست و هفت ساله چیست؟
رفاقت جدید، ازدواج و خانواده جدید، کار و محیط کاری جدید؟
نه. من اعصاب و توان تحمل هیچ کدامشان را ندارم. دلم هنوز همان قبلی‌ها را میخواهد. اینجاست که حس میکنم به بلوغ هم نرسیده‌ام. مگر میشود آدم بیست و هفت سال زندگی کرده باشد و از همه‌ی این اهمّ های زندگی گریزان باشد. مگر میشود بالغ باشد و هنوز پی فرار کردن از مسئولیت زندگی، معطل لحظه‌ای رهایی تا ساعتها رویاهای خامش را بپزد. کِی بود که نوشته بودم: باید چرخ‌های کمکی دوچرخه‌ام را باز کنم. باید مسئولیت زندگیم را خودم به عهده بگیرم‌. در عمل تا حد زیادی این کار را کرده‌ام اما خسته و غمگینم و دلم برای زمانی که چرخ‌های کمکی را داشتم تنگ شده. برای همین حس میکنم کارهام صرفا تظاهر به بلوغ و عقلانیت هستند. من در عمق خودم میخواهم که بچه‌ای نابالغ باشم که بقیه برایم تصمیم بگیرند.
از دخترانگی دور افتاده‌ام. اگر موهایم را که اجازه داد‌ه‌ام کم کم بلند شوند، چون دلم برای گیس کردنشان تنگ شده، قلم بگیریم هیچ وجه دخترانه دیگری در خودم پیدا نمیکنم. من هیچ وقت برای خودم لوازم آرایشی نخریدم. هیچ وقت ناخن‌هایم را لاک نزده‌ام. هیچ روتین روزانه، ماهانه یا هر چیز دیگری ندارم. لباس پوشیدنم شکل دخترها نیست، هیچ ذره‌ای از ناز و لوندی دخترانه هم در من نیست. اینها شاید ملاک درستی برای رد جنسیت خودم نیستند، من‌ هم انکارش نمیکنم اما شکل پایی می‌شود که لنگ می‌زند یا دستی که قطع شده، شکل یک نقص عضو که معمولا میخواهم از همه پنهانش کنم.

صدای تقه‌ای توی گوشم می‌پیچد، نمی‌دانم حواسش نبود یا به عمد این کلمه را گفت: خانومم.
تقه بعدی: زوج درمانی.
واژه‌ها پشت هم ریسه می‌شوند: زوج ، ازدواج، عروس، مشاوره، آزمایش، شوهر، تاهل!
دایره‌المعارف وحشت!

جداً چه موقعیتهای وحشت‌ناکی که عادی می‌شوند. یاد هم اتاقیم می‌افتم و احوالش دم دمای روز عقد. مستاصل تمام. چطور از پسش برآمد؟ این همه آدم ازدواج کرده‌اند، چطور از این همه وحشت گذشته‌اند؟ با چه قوت و قوّه‌ای؟ مهر؟ اعتماد؟ عشق؟
پس من چرا هیچ قوّه‌ای پیدا نمی‌کنم. من سراسر ترس و انزجارم. فکرش تنم را مور مور می‌کند. کجاست آن احساس قویِ قوت بخش؟ کجاست آن بی‌تابی؟ نه، حتی از عشق حرف نمی‌زنم آنقدر که از من دور هست، از کمی اشتیاق می‌گویم؟ کجا مانده که نیست؟ حتی شبحی شبیه به آن هم نیست؟ حالا به صداقت تمام روایت‌های عاشقانه شک دارم. که اگر واقعی هستند پس چرا من نمی‌توانم کسی را دوست داشته باشم؟ چرا عاشق نمی‌شوم؟ بیست و هفت سال بی اینکه لحظه‌ای احساس کنم ضربان قلبم از بودن کسی دچار نوسان شده.
میخواهم از عشق نا‌امید باشم دیگر.
مسیر نیمه را برگردم و بپذیرم که یک چیزهای از زندگی برای من نیستند و احتمالا هرگز نصیب من نخواهند شد. چه کسی تمام و کمال زندگی کرده که من دومیش باشم؟
اما دلم می‌خواهد پی ایمان بروم. حس میکنم همیشه از درون خالی بوده‌ام و فقط به داشتنش تظاهر کرده‌ام. دلم می‌خواهد پی چیزی بروم که از جنس آدمیزاد نباشد. میخواهم عمق بگیرم. در سطح مانده‌ام و همه‌اش شده‌ام ظاهر. زلزله سر پل ذهاب که آمد، لابه‌لای گزارش‌های تلویزیون از مردم زلزله زده، یک مرد بلند قامت با لباس کردی ایستاده بود جلوی دوربین، صدایش اشک آلود، داشت خرابه‌های خانه‌اش را نشان میداد، اما آخر حرفش سر تکان داد و گفت راضیم به رضای خدا. ایمان برای من این شکلیست. همین نقطه است. می‌خواهم به اینجا برسم.

***

احساس میکنم جاری نیستم دیگر. جاری بودن، عاملیت دارد. اما من دقیقا شکل کسی هستم که تنها تن به جریان داده است. اگر پیش می‌روم به خاطر تلاش خودم نیست، آنچنان دویدن‌ و زور زدنی هم در کار نیست. بلکه فقط با پیشامدها همراه می‌شوم. برای آن که در جریان باشم. خوب است یا بد، نمی‌دانم. به نظر وجه مثبتی ندارد، اما به هر حال بهتر از راکد ماندن هست. نیست؟

***

نوشته‌ها بیات می‌شوند. این متن هفته‌ها بنا بود نوشته و منتشر شود. هی حرف پشت بندش می‌آمد توی ذهنم اما انگار قید کرده بودم تا این‌ را تمام نکرده‌ام چیز دیگری نگویم. شرطی کردن‌های بی‌خود و بی‌فایده.