به تماشای نهنگ‌ها شاید

روز خوبی برای زندگی‌ست. اما جایی خارج از اینجا. یک جزیره با مختصاتی کمی تغییر یافته.

کز کرده‌ام کنج اتاق و تلاش میکنم چیزی نشنوم. اصلا علاقه‌ام به موسیقی، آن هم سبکهای پر سر و صدا ترش از همین تلاش برای نشنیدن است. صدایی یا فریادی چنان بلند که صداهای هرز و بیهوده اطراف را خفه می‌کند و من با عشق گوش میسپارم به این فریادها. و حسد بردن به کسی که می‌تواند این چنین فریاد بزند.

روز خوبی برای زندگی کردن است. بیرون زدن از خانه، رفتن پی کار، سر زدن به دانشگاه یا کتابفروشی محبوب، گز کردن خیابانی که درخت‌های دو طرفش طاق شده‌اند بالاسر پیاده‌ها و سواره‌ها، تماشای بچه‌ها موقع تعطیل شدن مدرسه‌ها، آرام شدن قدم‌ها، کند شدن ریتم همیشگی زندگی زیر سایه برف. یا ماندن توی خانه، سر و سامان دادن نشانه‌های حضور آدم‌ها، نشانه‌های روشن و وقت گیر، اما در روزی که برای زندگی کردن خوب است ازشان می‌گذریم، کشیدن تمام پرده‌های خانه و باز گذاشتن پنجره، دوش گرفتن، صبحانه‌ای گرم، نشستن پشت میز، پای مقاله‌ها، ارائه‌ها، کار و کار و کار. و حس خوب سرما. بوی تمیز و سپید. آسمان درخشان.

اما کز کرده‌ام کنج اتاق. و خودم کم کم به جزیره‌ای تبدیل می‌شوم که کسی را به آن راه نیست. آنقدر دور و تنها که مقصد هیچ موجی هم نیست. در روزی که به اندازه کافی برای زندگی کردن خوب بود.

***

I don't want to blame
I just want to leave this horrid place the way I came
But here we are again
I don't want to wait
For another wave to come and rule another day

I don't want to stay
I just want to wash away this vile and awful taste
But here we are again
Got nothing more to say
Only want to leave it and not seek for it again

And I'll be an island
And the shore were I stand
Can't be reached by more than waves
I told my sharks
That I need an island
For I know the violence
And I'll make the same mistakes
Again

I don't want a flame
I don't want to risk a fire that leaves a toxic waste
But here we are again
And I don't want to play
Only want to breathe again, be free and let it end

And I'll be an island
And the shore were I stand
Can't be reached by more than waves
I told my sharks
That I need an island
If it turns to violence
Then I swear I'll drift away
I cross my heart

All will in time mend
When the moment is right, will the feeling die?
Who am I inside then?
When I know when I fight, all I want is to hide and

All will in time mend
When the moment is right, will the feeling die?
Who am I inside then?
When I know when I fight, all I want is to hide and

All will in time mend
When the moment is right, will the feeling die?
Who am I inside then?
When I know when I fight, all I want is to hide and

All will in time
When the moment is right, will the feeling die?
Who am I inside, who am I inside?
When I know when I fight, all I want is to hide and

And I'll be an island
And the shore were I stand
Can't be reached by more than waves
I told my sharks
That I need an island
If it turns to violence
Then I swear I'll drift away
I crossed my heart

I know my heart
I know my heart
I know my heart
I sold my heart

I don't want to blame
I just want to leave this horrid place the way I came
But here we are again

دلم میخواهد متن انگلیسی این آهنگ اینجا باشد. دلم میخواهد برای اولین بار یک آهنگ انگلیسی را تمام و کمال از بر کنم.

شب های روشن

چشم باز کردن زیر سقف خانه، غلت خوردن لای رخت خواب خودت

دیدن نور قرمز و نارنجیِ آسمان زیرِ سفیدی نازک پرده، پس زدن خیال برف

کشیدن پرده از صورت شفاف پنجره و مواجهه با واقعیتی که همیشه تازه و زیباست برای من

برف نشسته روی همه جا و من هم خانه ام

پ.ن: طبیعت بیشتر از هر چیزی و هر کسی شور زندگی به من می دهد. هر قابی زیبایی از آن خواب را از سرم میپراند و هوشیارم می کند. کاش زیبا باقی بماند.

بازگشت به خانه

جرئت بیرون آمدن از دایره امن. حتی به قدر سرک کشیدن به راه پله‌ دانشکده هنرهای نمایشی.

پ.ن: طراحی پوسترهای دهه شست و هفتاد خیلی زیبا و فکر شده هستند. از هشتاد رو به افول. حالا هم که فرمان طراحی دست هوش مصنوعی است. که جای ما فکر کند.

سیری

اون شب، بعد اون همه دردسر و سرخوردگی، وقتی داشتم برمی‌گشتم خوابگاه اونقدر دلگیر و ناراحت و خسته بودم که هر جا چراغ مسجدی به عزا روشن بود و حجله‌ای به پا، دلم میخواست عزای من می‌بود. نگاهِ دیوار میکردم و اسم خودم رو اعلامیه می‌دیدم.

اون شب که گذشت، امشبم می‌گذره خب.

تداعی

چونان آبی که تشنه‌ترم می‌کنی.

اختلاف نداریم، مختلفیم.

آدم‌هایی هستند که دوستشان دارم. آدم‌هایی هستند که بینش‌شان را به خیلی چیزها می‌پسندم یا حس میکنم که من هم همینطور فکر میکنم. یا دوست دارم اینطور باشم. اما اوقاتی هست که همان آدم‌ها و من با‌ هم فرق می‌کنیم. در چیزی شبیه لهجه. چیزی شبیه شکل لباس پوشیدن. رشته تحصیلی. اسم. چیزی دور از آنچه که مرا در ابتدا جلب آن آدم کرده بود. درست و غلط مطرح نیست. حتی بزرگ و کوچکی این تفاوت هم مهم نیست. مهم این است که کلنجاری را با خودم شروع میکنم که آیا میخواهم در این موقعیت هم شبیه به او بشوم؟ شکل او حرف بزنم، رفتار کنم، اسم او را داشته باشم یا شبیهش لباس بپوشم؟ یا اینکه خودم باشم. یکجاهایی مشترک با او و یکجاهایی در افتراق.

پ.ن: تعادل برقرار کردن بین این دو برایم کمی سخت است. همین که آدمی را یکجا تایید کنی و شبیهش باشی و یکجا فرق کنی با او.

راه‌حل

بپر، پرواز کن، دیوانگی کن، ز جمع آشنا بیگانگی کن.

چک چک لباس‌های خیس روی بند

۱. همیشه و در همه حال یه چیزی هست که خسته‌ات کنه.

۲. هیچ گزینه‌ای برای انتخاب نداشتن ناراحت کننده‌است. ولی من تو اون موقعیت نیستم. عقبترم. معلم از همه امتحان گرفته جز من. من حتی روی سوالارو هم نمیدونم.

۳. همانا آنان که تو را به ماندن دعوت می‌کنند از روزها و شب‌هایی که بر تو می‌گذرد بی‌خبرند. و بی‌خبر هم خواهند ماند.فلذا...

خیلی به حرفای بیرون گود توجه نکن. خودت صلاح خودت رو بهتر میتونی تشخیص بدی.

شمع رَه

نشسته ایم پهلوی بی ذوق ترین آدم دنیا و آلبوم عکس ها را ورق می زنیم. همه به شکلی وسواس گونه تفکیک شده اند؛ آلبوم گردش ها، آلبوم بچگی ما، آلبوم دوران مدرسه، مهمانی ها، جشن ها، آدم های غریبه- آشنا، مرده- زنده. من از بین آن همه، آلبوم نامزدی مامان و بابا را یواشکی برمیدارم و می آیم توی اتاق. می خواهم از تماشا کردنشان ذوق کنم. می خواهم توی چهره شان دقیق شوم و احساس آن لحظه شان را حدس بزنم. لباسهاشان را و جوانی شان را با دقت تماشا کنم و ته دلم غصه این را بخورم که دیگر از جوانی گذشته اند. آه که چه اندازه جوان تر از حالای من بودند.

جوانی مصیبت خالص است. تمام عیار. جنگ و جدالی مداوم. اصلاً جوانی و جدال هم پیمان ابدی هم هستند. البته کین عجوزه ی اغواگر، عروس هزار داماد بدتر از خودش است؛ جستجو، آوارگی، استیصال، تنهایی، سرخوردگی...

جوانی خیلی ها را که می بینم و به همین تجربه چند ساله خودم از جوانی که نگاه می کنم، پر رنگ تر از هر چیزی رنج را میبینم. شکلش فرق می کند اما رنج، رنج است. بودنش را می فهمی فارغ از ماهیتش. رنج و شکست و تحقیر که با صلابت سایه انداخته اند روی جوانی. روی شر و شور جوانی. اما این شر و شور به چه کار آید؟ به کار جنگیدن؟! زندگی صحنه نبرد است و جوانان سربازهای آن؟! اما حاصل همه ی جنگ های ما که فقط سرخوردگی و دلمردگی بعدش هست.

جوانی همه چیز را از آدم می گیرد. می گیرد و بعد مجبورش می کند که دانه به دانه آن ها را از نو بسازد. باورهای نو، لذت های نو، خانواده ی جدید، آزادی و تعلق های تازه. حالا یا آن ها را می سازی و یا با نبودشان کنار می آیی. اما جوانی کار خودش را حتما می کند. همه چیز را از تو می گیرد و به یکباره از همه چیز زندگی قبل تهی می شوی. مقصودم را می فهمید احتمالا. همه چیز آن بیرون سر جای خودش هست، حتی آدم ها همانند و مکان ها و خیلی چیزهای دیگر. اما جوانی دورن توست و همه ی این اتفاق ها آنجاست که می افتد.

پس چه چیزی هست در این جوانی؟ چه چیزی در این عکس ها اینقدر حسرت برانگیز است؟ آن چیزی که می گذرد و تو قدرش ندانی چیست؟ آهی که روبه روی هر قاب از سینه بلند می شود برخاسته از کدام فکر است؟

چرا فکر کردن به جوانی، دیدن جوانان یا حتی تماشای این لحظه های گذشته که فقط صورتی تار از آن ها به جا مانده، اینقدر سبز است؟

سبز است. باور کنید سبز است.

من با همه اینهایی که گفتم، با همه این بدبختی ها که به چشم خود می بینم و به کام خود می چشم، هر روز خودم را اینطور دلداری می دهم که عیب ندارد، عوضش ما هنوز جوان هستیم. نمی فهمم چه می گوید. منظورش چیست که ما جوان هستیم. خب که چه. ولی راستش را بخواهید با این حرف توی دلم جوانه ای سبز می شود انگار. آنقدر لطیف و زیباست، آنقدر کوچک است که مجبورم می کند دوباره بلند شوم و پی نور و آب برای جوانکم بروم. به خیال من تنها زیبایی حسرت برانگیز جوانی همین امید رسیدن به نور و آب است. امیدی که آدم به خودش دارد. نمی دانم. شاید جوانی برای تو چیز دیگری هست؟ و شاید اصلاً جوانی چیز دیگری هست.

مجنون بی لیلا

دل من، دل تو، دل ما، دل همه ی آدما مگه چی می خواد؟

به آیینه نگاه کردم، به چشمان بادامی‌ام

روزهاست این قسمت از شعر الیاس علوی با صدای خودش در ذهنم تکرار میشه و بعد با صدای خودم در گوش‌هام شنیده.

به آیینه نگاه کردم

به چشمان بادامی‌ام

که مرا از صف نان بیرون می‌کرد

***

امروز از تمام چیز‌هایی که من رو از دیگران متمایز می‌کنه بیزارم. از تمامیت خودم متنفرم. از دست و پا‌های بلندم، قیافه‌ کودکانه‌ام و رنگ مو‌هام. از مغز کوچیکم و چیزهایی که توش هست. از باورها و عقایدم. از چیزهایی که بر پایه‌شان زندگی میکنم. بر پایه‌شان آدم‌ها رو از خودم می‌رنجونم و نشون می‌دم که چه اندازه لایق محبت نیستم. از این وسواس تمام نشدنی. از اینکه بعد از هر بار دستشویی، پا‌هام رو میشورم. از اینکه برای پهن کردن لباس‌ها بند رخت مخصوص خودم رو دارم. از ظرف‌های طوسیم. از عطری که میزنم. از مرتب بودن میز و کمدم. از اینکه کفش‌هام رو میذارم تو جعبه، از لباس‌هایی که می‌پوشم. از صدام که حالا گرفته است، و گوش‌هام که هنوز می‌شنوند. از لهجه‌ام. از نوشته‌هام. طراحی هام. میگن هر طراحی خط مخصوص به خودش رو داره. من از اون خط هم بیزارم.

من نامرئیم و به چشم نمی‌‌آم معمولاً و ناراحت میشم خیلی اوقات از این بابت. اما جاهایی‌هم دیده میشم که لازم باشه از دور کنار برم. و همه چیزهایی که با‌هاشون دیده میشم‌، همینان. همینایی که امروز ازشون بیزارم.

دلفین‌ها پرواز نکرده‌اند اما...

من حالا همه‌ این‌ها را می‌فهمم. همه این حرف‌ها را من هم گفته‌ام. درست وقتی که مثل تو بودم. خیلی نگذشته. دو سال فقط. حالا روبه‌روی تو‌ام. دیگر خیلی چیزها را محال نبینم. انکارشان نمی‌کنم. بهشان نمیخندم. خیلی‌هاش در عرض دو سال از کراهتی که نسبت بهشان داشتم رسیده‌اند به اشتیاقی که حالا برایشان دارم. شاید دو سال بعد هم اتفاق دیگری بیافتد. کسی چه می‌داند. فقط می‌دانم که هیچ‌ چیز محال نیست. همین.