از چهامین روز آذر گذشته

از صبح که بلند شدیم همه مان توی اتاق مشغول کاری بودیم و او همانجا نشسته روی تختش گریه میکرد. زهرا از یزد دو تا بادمجان خیلی بزرگ و عجیب آورده بود که همه مان از دیدنش چنان ذوق زده شدیم که کارهامان را ول کردیم و رفتیم سراغشان تا ببینیم چقدر شبیه بادمجان هایی هستند که تا به آن لحظه خورده بودیم. اما او هنوز از همان بالای تختش غمزده ما را نگاه میکرد. ناهار جمعه دستپخت مشترک حدیث و زهرا بود، تابه را که روی میز گذاشتیم، با دست بال زدیم تا توجه او را که هندزفری گذاشته بود توی گوشش و نم چشمهایش را با دستمال میگرفت جلب کنیم. تشکر کرد و گفت که نمیخورد. به سحر پیام دادیم بیاید بالا ناهار بخوریم با هم. سحر از همه ما بزرگتر هست. وقتی آمد با لحن مادرها تهدیدش کرد که بیاید پایین و غذا بخورد. بلاخره آمد و در سکوت چهارپایه ی کوچکش را گذاشت کنار میز و چند لقمه غذا با ما خورد. میز را مرتب کردیم و دوباره رفتیم سراغ کارهامان و او روی تختش که میرفت گفت میخواهد فیلم ببیند. یک فیلم در مورد مرگ.

کجاست سرزمین های سبز من؟

I only know there's nothing here for me
Nothing in this wide world left for me to see

But I'll keep on waitin' 'til you return
I'll keep on waiting until the day you learn
You can't be happy while your heart's on the roam
You can't be happy until you bring it home
Home to the greenfields and me once again

شب های بارانی

در آن لحظه چه چیز به اندازه نوای سه تار می توانست غم و شادی را در هم آمیزد؟

برگردیم؟

میشه برگردیم به اولین یکشنبه آبان ۹۹. من زندگیم رو دوباره از اونجا ادامه بدم. قول میدم تصمیم های بهتری بگیرم این بار.

(عاقل درون: اما آخه کی میدونه چی بهتره دختر؟!)

هر کسی به بهانه‌ای برمیگرده. یه چیزی پیدا میشه که برش گردونه. یه عطری، مزه‌ای، لمسی، یادی، تصویری و صدایی.

امروز و خیلی روزهای دیگه موسیقی هنوز برام نجات دهنده‌است. احیا کننده است. بازگرداننده است.

چه غمگینانه زیباست

دارد باران میبارد. نیمه شب بیست و پنجم تیر هزار و چهارصد و دو. من دلتنگ بودم قبل از باریدن. آنقدر که به مادرم نگاه میکردم و میپرسیدم: از به دنیا آوردنم پشیمان نیستی؟ و بی اینکه منتظر جوابش بمانم میگفتم: اما من از به دنیا آمدنم پشیمانم. و او را ناراحت میکردم. ناراحت از اینکه بیست و شش سال گذشته و حاصل عمرش هنوز از هیچ چیز زندگی خوشش نیامده.
حالا دارد باران میبارد و باد بوی نم را از پنجره می‌آورد توی اتاق و من همزمان با او خیال میکنم نوری در دلم میتابد. این نور فردا را برایم روشن خواهد کرد؟ پس فردا را چطور؟ تا کی با من خواهد بود؟ انگار برای زندگی کردن باید منتظر باران بمانم. هوا سرد شده. اما کاش کسی پنجره را نبندد. به پتو پناه ببرد و بگذارد پنجره همین طور باز بماند تا صبح. مرداد در راه است و غنیمت شبهای خفه‌کننده است خنکی و نمناکی هوای امشب. چه حرف‌ها میگویم من. دلم تنگ است. دلم گرفته است. از خودم. از اینکه کار نمیکنم و درست درس نمیخوانم. قوی و با‌اراده و منظم نیستم و حواسم را نمیدانم کجا گذاشته‌ام که اینقدر بی‌هوش و حواس جهان اطرافم را سیر میکنم. ای من، کاش با من دوست شوی کمی. کاش بیایی قصد کنیم زندگی را دوست داشته باشیم و بی نک و نال، بی خیال خام نپرورده، بنشینیم پای ساختنش. کاش حواست با من باشد گاهی.
پنجره را بستند. به هر حال تنها نماندن تاوان دارد. پنجره را بستند اما ما امشب را در این کلمات خاطره کردیم. شب، آن بیرون زیباست. ما ولی لای دیوارها پناه میگیریم، به خواب میرویم و از این زیبایی بی‌خبر میمانیم. ای شب زیبا بخیر باشی.

حسِ حال، گذشته و شاید هم آینده

لحظه ها خالی و خسته،

زندگی بیهوده تر شد.

رزومه

در 25 سالگی یک مازوخیست حرفه ای بوده ام.

مدبرانه

امروز به خاطر مصلحت خودم ناچار شدم در نقش آدم بی شعور و بی مسئولیت قرار بگیرم و تا حد مرگ سخت بود. یعنی که حاضر بودم بمیرم اما در این موقعیت قرار نگیرم. میمردم عذرم هم موجه میشد.

پ.ن: امیدوارم به اندازه ای از امروز اذیت و شرمنده باشم که دیگه با بی تدبیری خودم رو تو چنین موقعیتهایی قرار ندم.

چهارشنبه گذشته چون ابری بودم که در بهاران میگریست.

غم انگیزِ غم انگیز

ته تهش، انگار که دختر باید فقط خوشگل و ناز باشه :(((

شکل زندگی کردن توی قبر

خدا حافظ اتاق آبی عزیزم.

اگر بدونی توی این دو سه روز چی کشیدم.

زندگیم خلاصه شده روی تخت. همه جزئیاتش چالشه. همه کاری عذابه. اونم تازه به خاطر هیچ و پوچ. برای این که اینجایی که دوست ندارم بمونم تا کاری که دوست ندارم رو بکنم تا با چندرغازی که نصیبم میشه پول موندن تو جایی که دوست ندارم رو بدم. مسخره نیست اتاق آبی؟!

دوباره همه چیز شده شکل زندگی کردن توی قبر.

اما من نمیتونم اتاق آبی. نمیتونم.

هرگز خودم رو به خاطر زندگی‌ای تو این یکسال برام ساخته نمیبخشم.

بی خانمان

استرس آوارگی‌ای که پیشِ رو دارم فرا گرفتتم و نمیذاره کاری کنم؟ خجالت میکشم از آدم‌ها کمک بخوام اما مجبورم این کارو بکنم. ولی نمیدونم چجوری که دردش کمتر باشه.

یاد اون شب میافتم که رفته بودیم حوالی فرشته، و نازنین میگفت اینجا از هر جایی که دیده بی‌خانمانهای بیشتری داره. من با تعجب پرسیدم : وا! چرا خب؟ و شیما گفت: طبیعیه که، تو اگه بی‌خانمان بودی دوست داشتی تو خیابونای بالاشهر بخوابی یا پایین شهر؟

دیدم آره طبیعیه.

در لحظه دلم میخواد شغل و رشته تحصیلیم رو به باغبونی تغییر بدم. با آدمیزاد سر و کار نداری و این عالیه.

عدل رفتم سراغ کار و رشته ای که برا هر حرکت کوچیکی باید با کمِ کم 50،60 نفر مصاحبه کنی، نظر 100 نفر رو بپرسی.

نمیشه من بشینم تو خونه از خودم مصاحبه بگیرم، نظرش رو بپرسم و براش بهترین محصول رو طراحی کنم و بابتش بهم پول بدن؟

میدونم فصل تو رسیده، پس فصل من چی میشه؟

یه روز، فقط یه روز کامل افسرده نباشم.

فقط یه روز کامل سکوت باشه.

اگه هیچ کدوم اینا هم نه، چشمام رو ببندم، باز که کردم وسط مهر نشسته باشیم.

سخت شد؟! میدونم. اما چی میشه بشه؟!

وحشی

دراز کشید و خیره به سقف با خودش فکر کرد: بغلم که میکنن حالم به هم میخوره. ببوسنم، بالا میارم، دلم میخواد صورتم رو با اسید بشورم. " دوستت دارم" برام فحشه. از قربون صدقه چندشم میشه. همه اش دروغه. تهوعه. زشت ترین شکل دروغ.

بعد غصه اش شد. فکر کرد چرا این شکلی شده. با خودش زمزمه کرد: به من محبت نکنید. رم میکنم.

چشمهایش را بست و از زیر پلکهای بسته اشکها آرام پایین لغزیدند و تا کنار گوشش خط خیسی روی صورتش کشیدند. زیر پلکهای بسته صورت کسی را می‌دید که همه این بیزاری ها را، همه این وحشی بودن را زیر سر او میدانست. خیالش از این همه دلمردگی رنجید، برای اینکه کمی امیدوارش کند، تصویر را کنار زد و رویای رام شدن را برایش ساخت. اما تصویر دوباره برگشت. هر لحظه رویایی پر رنگتر شد و دیگری رنگ باخت. زیر پلکهای بسته جنگ شده بود. دراز کشیده بود که آرام بگیرد. خسته تر از قبل پلکهایش را باز کرد. به یاد آورد که چند دقیقه پیش کسی گفته بود قدر نشناس. خودش را دید. وحشی بود هنوز. زمزمه کرد: نیش عقرب نه از ره کین است، اقتضای طبیعتش این است. داشت باور میکرد. داشت خیال رام شدن را به مرگ گره می‌زد.

فرصت و خلوتی اگر دست داد، باید گریه کنم. زار زار.

Enough sympathy

در آن لحظه شفقت چنان بی هیچ نشان و اثری قلبش را ترک کرده بود که گویی از آغاز با همان چاقو خون آلود پا به دنیا گذاشته بود. لحظه سهمگینی بود برای او، که البته آدمهای زیادی هم می‌توانستند در آن لحظه جای او باشند. اما آن لحظه با همه اتفاقاتی که در درون خود نگاه داشته بود، قطع بر یقین سر جایش می‌ماند تا در زمان مقرر همه را پشت به پشت هم به واقعیت گره بزند. اتفاق، می‌افتاد بی اهمیت آنکه به دست چه کسی. چه کسی می‌تواند ادعا کند که در آن لحظه کار دیگری انجام می‌داد؟ چه کسی میتواند بگوید که هیچ گاه و در هیچ یک از لحظات عمر خود شفقت را این چنین در درون خویش گم نکرده و مشغول افکاری که فقط در ذهن یک جانی بلفطره جای دارد نشده است؟

گریه نکن ای دربه‌در

برمیگردم خونه و همه چیز مثل قبله همیشه. این شکلی که میون دعوای مامان و بابا، دعوای مامان و آبجی، دعوای بابا و داداش، دعوای مامان بابا با من، داد و بیداد، غرغر و طعنه و کنایه، می‌شینیم زیر یه سقف و کار می‌کنیم، درس می‌خونیم، زندگی می‌کنیم و می‌خندیم. به همه وجنات این زندگی می‌خندیم.