از چهامین روز آذر گذشته
از صبح که بلند شدیم همه مان توی اتاق مشغول کاری بودیم و او همانجا نشسته روی تختش گریه میکرد. زهرا از یزد دو تا بادمجان خیلی بزرگ و عجیب آورده بود که همه مان از دیدنش چنان ذوق زده شدیم که کارهامان را ول کردیم و رفتیم سراغشان تا ببینیم چقدر شبیه بادمجان هایی هستند که تا به آن لحظه خورده بودیم. اما او هنوز از همان بالای تختش غمزده ما را نگاه میکرد. ناهار جمعه دستپخت مشترک حدیث و زهرا بود، تابه را که روی میز گذاشتیم، با دست بال زدیم تا توجه او را که هندزفری گذاشته بود توی گوشش و نم چشمهایش را با دستمال میگرفت جلب کنیم. تشکر کرد و گفت که نمیخورد. به سحر پیام دادیم بیاید بالا ناهار بخوریم با هم. سحر از همه ما بزرگتر هست. وقتی آمد با لحن مادرها تهدیدش کرد که بیاید پایین و غذا بخورد. بلاخره آمد و در سکوت چهارپایه ی کوچکش را گذاشت کنار میز و چند لقمه غذا با ما خورد. میز را مرتب کردیم و دوباره رفتیم سراغ کارهامان و او روی تختش که میرفت گفت میخواهد فیلم ببیند. یک فیلم در مورد مرگ.

