نیستم، نخواهم بود

بهمن نود و نه بود. اون موقع هم داشتم پایان نامه مینوشتم. جون میکندم که خودمو برسونم به دفاع که نشد البته. دقیقا مثل حالا. پیام که داد، بی اینکه بشناسمش سفره دلم رو براش باز کردم و همین شد مقدمه دوستی. برای هر جوابش ولی انقدر عرق میکردم و می لرزیدم که نمی تونستم درست بنویسم. بچه بودم. من دوست خوبی نیستم ولی. هیچ وقت نتونستم باشم. از یه جایی به بعد نمی تونم ادامه بدم و چون از نصفه نیمه بودن هم خوشم نمیاد، کلاً نیست میشم. زمان برد با خودم کنار بیام. زمان برد تا رفتار درست رو تمرین کنم. تا بتونم کلمه های درست رو پیدا کنم. انقدر زمان برد که رسیدم به حالا. حالا که یه دوستی نصفه نیمه دیگه رو هم تموم کردم. برای یه آدم دیگه نیست شدم.

چون که تموم شدن و زوال بخشی از هر چیزه. باید عادت کنیم، نه؟

کار اگه نمیکنی، برو کتاب بخون دختر گلم.

باید نباید، بکن نکن

باید بنویسم. بایدی در کار نیست. دلم می‌‌خواهد که بنویسم. کمی بنویسم، بعد بروم سراغ کارهام. سراغ باقیمانده امروز که چیز زیادی هم ازش نمانده. شاید دیر بخوابم. باید دیر بخوابم. بایدی در کار هست. چون فقط پانزده روز دیگر از آذر مانده. پایان‌نامه درهم و برهم است. ناخنکی به هر فصل می‌زنم و میروم سراغ بعدی. کاربر دیگری برای مصاحبه پیدا نکرد‌ه‌ام هنوز. وسطهای مهر، همکارم یک خانمی را معرفی کرد که توی باغ انارشان، رب انار درست می‌کنند. صبح جمعه‌ای با بابا بلند شدیم رفتیم تا جلفا. سفر خسته کننده‌‌ای بود اما بلاخره یک مصاحبه مستقیم دستم را گرفت. ولی باید با آدم‌های دیگری هم مصاحبه کنم. اقلا یک نفر که ترجیح می‌دهد خودش توی آشپزخانه‌اش، آستین بالا بزند و سس و رب درست کند. پیدایش و کنم و ازش بپرسم چرا این‌ کار را میکند، چجور، چقدر، کِی، چی کم دارد، چی دوست دارد، به چی فکر میکند، روزهایش را چطور میگذراند، چه تفریحاتی دارد، چی میپوشد، چی میخورد، چی میبیند، چی می‌شنود؟ جوابهاش را جمع کنم توی یک نقشه، اسمش را بگذارم نقشه همدلی. که یعنی من با کاربر هدفم همدلی کرده‌ام. او را فهمیده‌ام. رنج و شادی اش را درک‌ کرده‌ام. اما من همچین کسی را هنوز پیدا نکرده‌ام. پیدا کنم هم روم نمی‌شود اینجور سوالها ازش بپرسم. چجور قانعش کنم من همه این ها را میپرسم که آخر آخرش یک دستگاه چاشنی ساز طراحی کنم که بشود باهاش توی خانه سس و رب خانگی درست کرد. وقت کم هست. حوصله من هم کمتر. دلم می‌خواهد زودتر بروم سر وقت طراحی و ساختن. آزمون و خطا کنم تا برسم به طرح درست. دیگر شب‌ها هم خواب دستگاه میبینم. کاش به موقع تمامش کنم. برای این کار باید تمام پانزده روز باقی‌مانده از آذر را دیر بخوابم و زود بیدار شوم. ولی مهم‌تر از آن باید موقع بیداری کار کنم و وقت تلف نکنم. همین دیگر. خواستم فقط برای خودم باید و نباید کرده باشم. چشمم آب نمیخورد حساب دستش آمده باشد.

محض اطلاع

عزیز ناپیدا

القصه اینم بگم که خیلی بهتره که تا جان ز تنم نرفته دریابیم.

چون من مدتهاست که بیمارم.

فانوس رفاقت روشنه؟

دیگه یادم نمیاد کِی بود که این دلتنگی که کاری برای رفع و رجوع کردنش نمی کنم، شروع شد. سراغی نمیگیرم، پیامی نمیدم، زنگی نمیزنم، قصد دیداری نمی کنم. دفعه آخری که گفت" بیا امسال دیگه یه سفر با هم بریم" تقویم رو دست گرفتم و دور تعطیلی پونزده آذر خط کشیدم و نوشتم: اولین سفر با سارا.

می خواستم بعدا که دیدمش با هم فکر کنیم ببینیم دقیقا کی و کجا. اما اینکه توی تقویم دورش خط کشیده بودم و نوشته بودم، انگار که برگشته بودم توی غار و آرزوم رو برای اینکه اتفاق بیافته، روی دیوارهاش نقاشی کرده بودم. حتمی شده بود برام. بی چون و چرا.

چند دقیقه پیش اومدم یه فیلم از کوچه های کاشان رو براش بفرستم و بی حرف پیش بگم: آخر هفته جمع کن که بیام تهران و با هم بریم. اما نفرستادم. نگفتم. یه چیزی انگار عوض شده. سر در نمیارم چیه ولی یه چیزی هست که نمیذاره برای رفع و رجوع کردن این دلتنگی کاری بکنم.

شاید هم خیال بَرَم داشته.

کاشکی خیال بَرَم داره.

جای خالی یک نفس عمیق

۱. داشتم غر میزدم که شش ماه سال منتظر میمونیم، زیر ظل آفتاب چشم میدوزیم به آسمون و سر سنگینی خورشید رو تحمل میکنیم که برسیم به پاییز و زمستون. بلکه برگردیم به زندگی، بزنیم بیرون، نفس بکشیم خنک شیم، اونوقت نصیبمون جز آلودگی و آسمون خاکستری و حبس شدن نفس زیر ماسک نیست.

میگفتم یعنی تا آخر عمرمون قراره از همین قرار باشه. هوای پاک و تمیز بشه آرزو. هیچ راه‌حلی نداره یعنی؟ اون چیک چیک دو دقیقه‌ای بارونم دیگه زورش نمی‌رسه. چطور شد اصلا که اینطور شد؟ داداش میگه به خاطر نیروگاهه. میگم ما بچه‌ بودیم انقدر هوا آلوده نمیشد. اصلا یادم نمیاد از آلودگی حرفی بوده باشه. اون موقع مگه نیروگاه نبود. میگه اون موقع سوخت مازوت نمیسوزوندن. آه میکشم. نمیدونم چه کار میشه کرد. ولی آدم اگه برای زندگی هوا هم نداشته باشه به چی دل خوش کنه. چی جای یه نفس عمیق تو هوای تمیز رو میتونه پر کنه. آی از دست آدمیزاد.

نصف شبی از شدت سرفه بیدار شدم. دراز که میکشم بدتر میشه. پا شدم نشستم. گوش تیز کردم. یه چیزی داشت میخورد به پشت بوم، به پنجره، به کف کوچه. گفتم کاش بارون باشه. کاش بباره. بارون بود. بارید. هوا امروز تمیزه و من شوفاژها رو خاموش کردم، بافتم رو پوشیدم و پنجره‌ها رو باز گذاشتم. وقت و حالم جوری نیست که برم بیرون و هوایی تازه کنم. از پنجره ولی بیرون و هوا رو میارم تو خونه. خوبه که پنجره هست. خوبه که آدمیزاد به فکرش رسید پنجره بسازه.

۲. نیاز دارم یه مدت نه خودم مریض بشم، نه کسی مریض بشه، نه هوس مسافرت بزنه به سر کسی، نه بخوان منو جایی ببرن یا ببیننم، نه بمیرم، نه کسی بمیره، نه جنگ بشه. جهان اطراف در سکون روزمره غرق بشه تا بلکه من بتونم پایان‌نامه‌امو کار کنم. تا بلکه آخر دی، یه چیزی برای دفاع کردن تو دستم داشته باشم. تا بلکه بعدش یه نفسی بکشم.