۱. داشتم غر میزدم که شش ماه سال منتظر میمونیم، زیر ظل آفتاب چشم میدوزیم به آسمون و سر سنگینی خورشید رو تحمل میکنیم که برسیم به پاییز و زمستون. بلکه برگردیم به زندگی، بزنیم بیرون، نفس بکشیم خنک شیم، اونوقت نصیبمون جز آلودگی و آسمون خاکستری و حبس شدن نفس زیر ماسک نیست.
میگفتم یعنی تا آخر عمرمون قراره از همین قرار باشه. هوای پاک و تمیز بشه آرزو. هیچ راهحلی نداره یعنی؟ اون چیک چیک دو دقیقهای بارونم دیگه زورش نمیرسه. چطور شد اصلا که اینطور شد؟ داداش میگه به خاطر نیروگاهه. میگم ما بچه بودیم انقدر هوا آلوده نمیشد. اصلا یادم نمیاد از آلودگی حرفی بوده باشه. اون موقع مگه نیروگاه نبود. میگه اون موقع سوخت مازوت نمیسوزوندن. آه میکشم. نمیدونم چه کار میشه کرد. ولی آدم اگه برای زندگی هوا هم نداشته باشه به چی دل خوش کنه. چی جای یه نفس عمیق تو هوای تمیز رو میتونه پر کنه. آی از دست آدمیزاد.
نصف شبی از شدت سرفه بیدار شدم. دراز که میکشم بدتر میشه. پا شدم نشستم. گوش تیز کردم. یه چیزی داشت میخورد به پشت بوم، به پنجره، به کف کوچه. گفتم کاش بارون باشه. کاش بباره. بارون بود. بارید. هوا امروز تمیزه و من شوفاژها رو خاموش کردم، بافتم رو پوشیدم و پنجرهها رو باز گذاشتم. وقت و حالم جوری نیست که برم بیرون و هوایی تازه کنم. از پنجره ولی بیرون و هوا رو میارم تو خونه. خوبه که پنجره هست. خوبه که آدمیزاد به فکرش رسید پنجره بسازه.
۲. نیاز دارم یه مدت نه خودم مریض بشم، نه کسی مریض بشه، نه هوس مسافرت بزنه به سر کسی، نه بخوان منو جایی ببرن یا ببیننم، نه بمیرم، نه کسی بمیره، نه جنگ بشه. جهان اطراف در سکون روزمره غرق بشه تا بلکه من بتونم پایاننامهامو کار کنم. تا بلکه آخر دی، یه چیزی برای دفاع کردن تو دستم داشته باشم. تا بلکه بعدش یه نفسی بکشم.