این ما و این تبریز
رسیدم، اما این بدترین سفرم با اتوبوس بود. از این به بعد پای پیاده برمیگردم ولی سوار چنین اتوبوسی نمیشم.
رسیدم، اما این بدترین سفرم با اتوبوس بود. از این به بعد پای پیاده برمیگردم ولی سوار چنین اتوبوسی نمیشم.
گمونم باید برای سالم رسیدنمون نذر کنم.
زمستونش انقدر همهجا رو گرم میکنن که باید لباس تابستونی بپوشی، تابستونشم انقدر سرد که باید لباس زمستونی تنت کنی. روا نیست به خدا.
آمدم تهران. وقت تلف شدن محض بود. ضرر کامل. استاد هیچ چیز خاصی نگفت. جایی هم نرفتم، کار خاصی هم نتونستم بکنم. همون دیروز میخواستم برگردم، چک کردم، بلیط نبود. الآن که دارم برمیگردم باز وضعیت اتوبوسا درب و داغونه. نه تو سایت بلیط هست، نه تو تعاونیها میگن ماشین داریم. ولی تو محوطه یک در میون ماشین هست برا اون طرفا. قیمتا هم خدا تومن. هر کس هر چقدر دلش میخواد میگیره.
به زور یه اتوبوس پیدا کردم که میره تبریز. از این قدیمیای دو طرف دو صندلی. پرسیدم برم کدوم تعاونی بلیط بگیرم، گفت شرکتی نیستیم، همین جا کارت بکش برو بشین. همین که نشستم هم یه کیک و آبمیوه آورد داد دستم، فکر کردم پذیراییشونه که کارت خوان درآورد گفت پولش رو مرحمت کنید. گفتم اگه پولیه که من نمیخوام چون اصلا تو راه چیزی نمیخورم. بخوام هم خودم خوراکی همراهمه، یا اصلا میرم چیزی که دوست دارم رو میخرم. شروع کرد به زبون ریختن و من بیشتر حتی ناراحت شدم. بحثم پولش نیست به خدا. از این کار بدم میاد. از این که با خنده و شوخی و دعا و لفظ قلم حرف زدن ازم پول زور میگیرن. حس بدی بهم میده. حالا از اینا گذشته، ذهن سناریو ساز من، دست به کار شده و داره همینجور من رو میترسونه. اتوبوسی که مال شرکتی نیست و جایی ازش نشونی ثبت نشده. کیک و آبمیوهی زورکی که یحتمل مسموم هم هست. هشت ساعت تمام توی بر و بیابون. فردا احتمالا تو اخبار از به گروگان گرفتن یه اتوبوس و مسافرهاش حرف خواهند زد. چهل نفر آدم توی جاده گم شدن و هیچ اثری ازشون نیست. یه لحظه پا شدم برم بگم آقا من منصرف شدم، اصلا باید بمونم. میشه پول من رو بهم برگردوندید، برم. اما اینجا هم که نمیتونم بمونم. تنها کاری که تونستم اینه که شماره پلاکش رو فرستادم برای خواهر. پرسید بلیط نگرفتی؟ به دروغ گفتم که چاپ نشد. همینجوریش اونا همیشه برای همهچیز نگران هستن و همینجوریش من از توهماتم، سرشار اضطراب. بگم هم میگه پیاده شو، ولی خب دیگه نمیتونم بمونم.
اما واقعبین باشیم، اینجا هم ترمیناله، وسط خیابون که نیست. تو همین خروجی همه رو کنترل میکنن خب. الان به یه آقایی هم گفت بیا دفتر. پس دفتر هم دارن. ولی خب کار، کار بی اعتباریه. زندگی اصلا زندگی بیاعتباریه.
چه میدونم، شاید آخر داستان ما هم اینجوری باشه. کاش ولی اقلا پایاننامهام رو دفاع میکردم بعد. خیلی براش زحمت کشیده بودم. پیداست توی ذهن من همهی این چهل نفری که تو این اتوبوس هستند، مُردن. برام عجیبه که میخندن و میخوابن. یعنی به ذهن یک کدومشون هم نرسیده که داریم میریم بمیریم. یعنی فقط من این قدر بیمارم.
هی هر روز این جاباینجا و جابویژن و کاربوم و ایرانتلنت و ایاستخدام بهم پیام میدن، میگن فلان جا به دنبال استخدام فردی مثل من هست. اگر اینطوره پس چرا من هنوز بیکارم؟
آهان یادم اومد، چون من تک بعدی هستم و فقط میتونم یک کار رو انجام بدم. که اون یک کارم هشت ماهه که نوشتن پایاننامه است.
آه، روزی تمام خواهد شد و من به میادین باز خواهم گشت. روزی تمام خواهد شد. یا اینکه روزی تمام خواهم شد.
از خودم وقتایی که دارم خوشبختی آدمها رو با حسرت دنبال میکنم، بدم میاد.
از خودم وقتایی که بهخاطر ویژگیهای ظاهری آدمها حس منفی میگیرم، بدم میاد.
از خودم وقتایی که از یه تغییر کوچیک تو زندگی ترسیدم و نمیدونه چه کاری بکنم هم بدم میاد.
من از خودم وقتای زیادی بدم میاد راستش. وقتای زیادی با خودم دعوا میکنم. بحث میکنم. قهر میکنم. وقتای زیادی من میشه میدون جنگ با خودم.
من هنوز خیلی چیزا رو نمیدونم درستن یا غلط. خوبن یا بد. کاش یا روشنِ روشن بودم یا تاریکِ تاریک. نیم سوز بودن وضعیت ناجوریه.
سه هفته است تمام انتظار و تلاشهام برای برقرار شدن یه مکالمه به چیزی جز جوابهای کوتاه و تک کلمهای ختم نشده. من یک طوریم شده. و اِلا سکوت و انزوا که همیشه پناه من بودند. پس چرا تو این روزای مهم اینجوری شدم. هیچی، هیچ وقت تو این زندگیِ من سر جاش نیست. یکی نیست بگه بسه دیگه دختر. بسه.
آره، باید بس کنم. خیلی چیزا رو باید بس کنم. مهمترینش همین تلاش بیهوده برای زنده کردن چیزیه که با سرعت داره به سمت زوال حرکت میکنه. زوال بخشی از بودنِ هر چیزیه دختر و وقتشه اینو یاد بگیری. یاد بگیر و گاهی رفتنی رو رهاش کن بره رئیس.
دیگه در کائنات موجودی نمونده که بی خبر از پایان نامه من باشه. تقریباً هر کی بهم سلام میکنه، بهش میگم پایان نامه دارم، پایان نامه. اینجا و شما هم که اصلاً در امان نبودید. انشالله هفده تیر به خیر و خوبی تموم بشه، عالَمی از دست من بیاسایند. اما فعلا تا نیاسوده اید، میشه اگر که اهل آشپزی و پخت و پز هستید یه لطف بزرگ به همسایه تون بکنید؟
عرض شود که راقم این سطور، برای اینکه بیراه نره و به جواب درست برسه، یه چندتایی سوال داره که اگر شما مرحمت کنید، سری به این آدرس بزنید و جوابهاتون رو چراغ راهش کنید، جوانی رو مدیون خودتون کرده اید و الهی که خدا صد در دنیا، صد در آخرت عوضتون بده. اگر حوصله داشتید و برای بقیه، دوست، آشنا، غریبه، مرد و زن و هر کسی که دستی بر آتش آشپزی داره بفرستید هم که بزرگی و لطف بی اندازه کرده اید. قول که سرتون رو درد نمیارم.
به نظرم همونجور که " کارِ دانشجویی" داریم، باید " تحصیل کارمندی" هم داشته باشیم. چیزی مثل مدرسههای شبانه، تا بچههایی که روزها کار میکنن بتونن شبها درس بخونن. دانشگاه هم باید کلاسهای شبانه داشته باشه. بخصوص برای مقطع ارشد و دکترا. و اِلا این وضعیت مالی و کاری اصلا اجازه نمیده تا گور دانش جویید.
هر روز به ابعاد جدیدی از اشتباهی که کردم پی میبرم.
حس میکنم درست جایی که میتونست نقطهی عطف زندگیم باشه پا پس کشیدم که مباد شیشه نازک آرامشم خراشی رو متحمل بشه. اشتباه کردم. بد جایی هم اشتباه کردم. و مگر زندگی چند بار یه فرصت رو نصیب آدم میکنه.
یکنواختی کسل کنندهای در سرنوشت انسان است و تقدیر ما در فراز و نشیب امید و دلتنگی جریان دارد.
از فضیلتهای ناچیز، گینزبورگ
اگر احیاناً براتون سوال شده باشه که " گذشته" چیه، آقای مقدم کامل توضیح میدن براتون.
هرگز برای تمجید از من نگویید زندگی را بسیار دوست داشت و همیشه سرشار از شوق زیستن بود، هر چند که آنچه از من، در زنده بودنم دیدهاید جز این نبوده باشد. من در طول زندگیام هرگز با کسی صادق نبوده ام و هیچ قصد ندارم این عادت را با خود به گور ببرم، پس پیش از مرگ همهی حقیقت را برایتان روشن خواهم کرد.
من همیشه از زندگی متنفر بودهام و مرگ را دیوانه وار ستودهام. بیش از آن که به سبک زندگیم فکر کنم شمایل مرگم را تجسم کردهام. بیشتر از آن که پولم را حیف اسباب مزخرف زندگی کنم، آن را خرج چیز هایی کردهام که آدم با آن ها میتواند ترتیب خودش را بدهد. قهرمانهای کودکی و تمام زندگیم آدمهایی بودند که خود پایان زندگیشان را انتخاب کرده بودند. آدمهایی که شجاعت بی حدشان را همیشه ستوده ام. دفتر ها و کتابهایم پر است از ایده هایی برای مردن. اتود ها و یادداشتهایی از عجیب ترین مرگ هایی که بهشان برخورده ام. شاید هم از فرط علاقه به مرگ رفتم تاریخ خواندم. تاریخ مسیر آدمهاست تا مرگ. بله، زندگی مسیر است و مرگ مقصد و من هیچ اهل لذت بردن از مسیر نیستم. شیفته مقصدم. اصلا مقصد است که مسیر را تعیین میکند. مقصد من هم که معلوم: مرگ. پس مسیرهایم را هم طوری انتخاب میکردم که مرا به مقصد برسانند. یا حداقل چندان مرا از آن دور نکنند. آه که چقدر از جملههای "مراقب خودت باش" و "مواظبت کن" بیزار بودم. همیشه هم به تمسخر جواب میدادم: آه عزیز من، خوب شد گفتی. و اِلا داشتم میرفتم خودم را پرت کنم زیر هجده چرخ. به. شوخی میگرفتند و میخندیدند غافل از اینکه مرگ رویای رنگین شب و روز من بود و مراقبت کردن از خودم خیانت به این رویا. شما خیال میکنید وقتهایی که به آن حال زار و نزار میافتادم غمم بود؟ نه، من از فکر نزدیک شدن مرگم در عیش تمام بودم. حالا شاید بپرسید پس چرا این همه سال طولش دادم؟ حق دارید. راستش دلم میخواست خودش بیاید. دلم میخواست او هم از من سراغی بگیرد. راستش من هر چه نداشته باشم، غرور زیاد دارم و نمیخواستم حتی در برابر مرگ غرورم را کنار بگذارم. اگر بخواهید بپرسید پس حالا چطور شده که خودم دارم به استقبال مرگ میروم؟ باید از نوشتن و توضیح دادن بیشتر پرهیز کنم. چون فایدهای ندارد. اگر تا اینجا نفهمیدهاید که دیگر غروری برایم نمانده که نشستهام این حرفها را میگویم، گفتن بیشتر هم وقت تلف کردن است. هر چه از غرور داشتم، گذاشتم سر طاقچهی خانه و خودم، خالی و تنها آمدهام اینجا. این بالا که فقط مه هست و سفیدی شیری رنگش. من لای این لباس سفید، به استقبال مرگ میروم. در او غرق میشوم و هرگز کسی پیدایم نخواهد کرد.
پ.ن: شانزده فروردین سال ۹۹، این متن رو نوشتم و ثبت موقتش کردم. مدت کمی از زندگی با کرونا گذشته بود و چطور زنده موندن در اون اوضاع فکر و ذکر آدمها بود. فکر کردم بهترین کار همینه که ثبت موقت بشه. هر چند که از داستان چنین آدمی و تراوشات ادبی خودم خوشم اومده باشه :)
درست شکل چهار پنج سالگیم و دقیقاً به همون اندازه، دلم میخواد تولد امسال یه دوچرخه هدیه بگیرم.