اگر مغز قابلیت پست ثابت داشت:

دوست دارم جوری زندگی کنم که به نظر بیاد دارم می بلعمش، وحشیانه و با اشتها زندگی کنم. نه اینکه مثل هدیه ای نا خواسته و ناپسندیده، نپذیرمش. بوی امید میاد از حوالی زندگیم. توانایی آرزو کردن و رویا دیدن پیدا کردم.

چرا انقدر خیال می کنیم زندگی یه چیز عادی و روزمره س که حتی میتونه برامون ملال انگیز و تکراری جلوه کنه؟!

چرا خیال می کنیم مرگ دوره و نامیراییم؟!

به سناریویی فکر می کنم که توش به خودم قول میدم یه ماه دیگه خودمو حلق اویز کنم. اینطوری هر لحظه و هر حسی بی نظیر میشه. انقدر شگفت انگیز و من انقدر درگیر تماشاش که به قضاوتش نمیرسم.

گاهاً نه، که اغلب اوقات

رابطه والد و فرزندی؛ عذاب متقابل

لحظه

تجربه همین چیزهای ساده روزی بعید می شود.

گوشزد یک دائم الحسرت

رفاقت

امشب شب خوبی بود. و من برای خوب بودنش تلاش کردم. این خوبتره به نظرم.

ای ننه، من غریبم آخه!

ای بابا، اینجا نه تنها کسی من رو دوست نداره که حتی ازم خوشش هم نمیاد.

چه میشه کرد.

دوست داشته شدن به آدم اعتماد به نفس میده. برای همین وقتشه که یه سر برگردیم خونه انگار.

دل ضعفه

منتظرم و گرسنه‌. آخرین باری که غذا خوردم دیروز ظهر بود. نیمروی زهرا پز. روزهای قبل هم مشتقات دیگه‌ای از تخم مرغ. از وقتی برگشتم نرفتم خرید و یخچال با اینکه پره اما هیچی برای من نیست. جز یه قابلمه برنج کته که چند روز پیش پختم و اون رو هم با تخم‌مرغ خوردم. برای گذران وقت و سیر شدن چشمام نشستم فیلم chef رو تماشا کردم. حالا تو فکرمه شروع کنم اسپانیایی یاد بگیرم بی‌اینکه فکر کنم " که چی بشه" یا اقلا فردا صبح از فروشگاه خوابگاه نون تست بگیرم و با یدونه تخم مرغی که برام مونده، تست فرانسوی درست کنم. تیتر هفته رو هم بذاریم " بقا با تخم‌مرغ".

ساعت دو و چهل دقیقه است تقریبا. منتظر اذانم. که بگن و نماز صبح رو بخونم و بخوابم. چون الآن اگر بخوابم دیگه برای نماز بلند نمیشم. جدای از اون شنیدن صدای اذان صبح رو دوست دارم‌. برادرم اگر بود الآن میگفت: خیلی معنوی شدی آبجی. بله، چون خیلی ناراحت و غمگینم داداش‌. من گم شدم باز.

امروز سر کار پیرم دراومد. بچه‌ها گاهی بی رحم میشن. و من اگر ولم میکردن از شدت درد همونجا سر کلاس مینشستم به گریه‌. اما گریه‌ام رو نگه داشتم تا وقتی که روی صندلی سرویس دانشگاه نشستم. بعد کمی گریه کردم. کمی بیرون رو تماشا کردم و باز گریه کردم. اتوبوس که شلوغ شد دیگه گریه نکردم.

گم شده‌ام. دیگه سر از هیچ جای زندگیم در نمی‌آرم. هنوز غروب نشده بود و با همین فکر خوابیدم. چند ساعت پیش هم با همین فکر بیدار شدم. نماز خوندم و قرص خوردم و هیچ سراغ غذا نرفتم. شده‌ام چهل و نه کیلو و هیچ شلواریم اندازه‌ام نیست دیگه. به معده‌ام میگم شاید فردا. به کارهام میگم شاید فردا. به آرزوهام میگم شاید فردا نه ولی بلاخره یه روزی. یه روز که پیدا بشم دوباره. فعلا منتظرم.

عدل

داشتم‌ پیش خودم از خدا گله می‌کردم که اگر فلان چیز را فلان موقع بهم داده بود من فلان کار را نمی‌کردم. شبیه دزدی که بابت دزد بودنش از خدا گله می‌کند که اگر به اندازه کافی به او هم پول داده بود، مجبور به دزدی نمی‌شد. دزدی یک انحراف اخلاقی و نداشتن پول هم علتش. جای پول بگذاریم عشق، سلامتی، امنیت یا هر چیز دیگر. کمبود که کم نیست. کمبودهایی که یک دسته از واکنش بهشان از نظر اخلاق درست نیست و بهشان می‌گوییم انحراف اخلاقی.

بیایید خیال کنیم که اصلا شاید آن اولِ اول خدا به همه، همه چیز را یک اندازه داده بود. نه فقیری بود، نه علیلی و نه تنهایی. خلاصه بهانه‌ای برای بدی کردن نگذاشته بود. پس چطور شد که جهان پر شد از بدی. دلها پر شد از غم نداشتن. یک نفر معادله را به هم ریخته این وسط. یک زیاده خواهی آمده یک طرف و در طرف مقابل کمبود را ساخته.

یک نفر؟! باز که همه تقصیرها افتاد گردن آدمیزاد. عجب!

خیال را بگذار کنار بچه. واقعیت این است که خدا هیچ چیز را به یک اندازه به همه نداده. حتی زندگی را.

.

.

.

لا اَدری...

سنت و مدرنیته

بِتی صداش میکردیم. بعدها فهمیدم اسمش بتوله.

بسته دام

" یه عمر افسرده بودم، فکرشم نمی کردم تنها درمان افسردگیم خبرِ مرگم باشه. خبر مرگم کاشکی زودتر فهمیده بودم."

علی مصفا/ پله آخر

به دست تو تیر جفاست ای صنم

نشانه ی تیر تو کیست آن منم

نخواهم از دام تو رَست بی خطر

دمی بر این بسته ی دام کن نظر

بله...

بی قراران

چرا نمی‌رسیم؟

. آنقدر کم هستم که به نبود میل می کنم.

. تبریز اگر آدم بود این چند روز تو بغلم چلونده شده بود.

گل نیستم اما من را هم بچین.

در انتظار آخرین قطره این جام شوکران که از لحظه تولد جرعه جرعه به خورد آدم می‌دهند.

دلم برای خونه، مامان و خواهر و باقی اهالی هلاکه اما انگار بیشتر میخوام بمونم همینجا تا ته خرداد.

عجب، پس که این طور خانم دیو.

از طرز رفتار پدر مادرهای دور و برم با بچه‌های کوچیکشون به شدت عصبی میشم. و چون نمی‌تونم دخالتی هم بکنم فقط دلم میخواد از اون موقعیت فرار کنم.

حالا صبح فردا هم باید فرار کنم.

نمره رو به راه حل میدن

الکی پیچیده‌اش نکن که از زیرش دربری. فرمول درستی خیلی ساده است. اراده کن، راه درست رو برو، آدم درستی باش و درست زندگی کن. تو رو به بقیه چه کار.

وضعیت ثابت

شرایط ایده‌آلی وجود نداره. هر کار میخوای بکنی باید تو همین شرایط هردن‌بیرِ مزخرف بکنی.

خالی

اعتماد به نفس از دست رفته...

دست‌هام خالی، قلبم خالی، پشتم خالی، مغزم؟

اون نه! پُر، اشباع، سر ریز، دیوانه‌.

رسم پاسخگویی؟!

واسه چی ساختی منو؟

مدید

از هفته سوم شروع می کنم گشتن دنبال نشانه ها. برنج دارد تمام می شود. عرق نعنا و نبات ندارم دیگر. بطری گلیسیرینم خالی شده. شیشه الکل هم. توی تهران سوپ خامه ای خوش مزه نمی فروشند. مزه شیرینی کشمشی های اینجا یک جوری هست. اهری و بربری خوب و فطیر هم که نیست. لپه لازم دارم. دوشاب و ارده و خرما هم. دارچین چرا نیاورده ام با خودم. قابلمه روحی را این مرتبه حتما با خودم بیاورم.

به هر کس که این حرفها را بگویم می گوید دختر آمده ای تهران نه یک ده کوره پشت کوه. که حتی اگر آنجا هم بودی باز برنج و عرق نعنا و گلیسیرین و لپه پیدا می کردی. یا اصلا برو بگرد یک شیرینی خوشمزه دیگر پیدا کن که دوست داشتی باشی یا محله به محله نانوایی های این شهر را امتحان کن.

بله، من هم این ها را میدانم. صحبتم آخر این چیزها نیست اصلا. غرض همین نشانه بودن هاست برایم. که اگر کم کم همه چیز دارد تمام می شود یعنی که وقتش شده برگردم خانه. یعنی شده است سه هفته و چند روز که از آنجا دورم و کم کم طاقتم هم دارد مثل باقی چیزها تمام می شود و باید برگردم. تا بیشتر از هرچیزی طاقت و تحمل و صبر با خودم بیاورم.