همین و هیچ

عصرا که خسته از کار برمی‌گردم، تو کوچه خیابونا راه که میرم، بوی این شهر رو که نفس می‌کشم، یادم میاد که اینجام و این راه من رو به خونه می‌رسونه. از روی این پل که بگذرم، این خیابون رو که رد کنم، نفس که چاق کنم و این سربالایی رو برم بالا، این خم کوچه رو هم که رد کنم میرسم به خونه. به خونه خودمون.
بعد دیگه خسته نیستم.

که همیشگی ست باری

که هم خسته‌ی نخستین و هم، خراب آخرینم.

حقیقت

" گاهی کاری که دوست دارم میکنم، باقی اوقات کاری که مجبورم."

تسلسل

ساعت از هشت پنج دقیقه گذشته. هشت روزی هم از آبان باقی مانده. صبح بابا خواب مانده بود. صبحانه و ناهارش را آماده کردم. بعد لباسهای خشک را از روی شوفاژها جمع کردم. تا کردم گذاشتمشان روی مبل. باید بند رخت را بشوریم و بیاوریم تو. هوا سرد شده. لباس ها جای خشک شدن، یخ می زنند.. باشد برای کمی بعدتر. مثلا حوالی ساعت نه، نه و ربع. خوابم می آید و دلم، هم می خواهد بخوابم هم می خواهد که پایان نامه را به موقع تمام کنم. یکی لذتی برای امروز است و آن یکی لذتی برای چند ماه آینده. نمیخوابم. برای خودم چای ریخته ام. توی فنجان های نازک که چایِ تویش فوری سرد می شود و زبان آدم بی صبر و حوصله ای مثل من نمی سوزد. و کمی رنگینک هم کنارش. هنوز دست و رویم را نشسته ام. وسواسم شدیدتر شده و از آب بدم می آید دیگر. باشد برای کمی بعدتر. حوالی نُه شاید. هوا مرموز است. کاش میشد بزنم بیرون. اما مامان خانه نیست و خواهرم مریض احوال. امروز می شود یک هفته که خانه بوده ام. یک هفته باقی مانده را عهد کرده ام دست به گوشی نزنم. هیچ پیامی را چک نکنم. فکر کنم پونزده سال پیش هست. نه گوشی ها وبال گردنند و نه هوش مصنوعی این اندازه پیشرفت کرده. چند وقت پیش میخواستم یک دوره هوش مصنوعی ثبت نام کنم بلکه یاد بگیرم چطور توی کارم ازش استفاده کنم اما دو دوتا چهارتایی که کردم، دیدم جور نیست که سر کلاس حضوری بشینم و کلاسهای آنلاین هم با این اینترنت که من دارم به درد نمی خورد، منصرف شدم. اما یک ترس و اضطراب افتاده به جانم. همه اش خواب میبینم سر جلسه دفاع بچه ها از هوش مصنوعی استفاده کرده اند و چه کارهایی، چه ارائه ای، چه پایان نامه ای. بعد کار من در کنار کار آنها انگار اثر باستانی. این بلد نبودن هوش مصنوعی هم حالا شده کابوس برایم. بگذریم. این هم ناچار است بماند برای بعد. بعدها. احتمالا اسفند.

آن چند روزی که اول هفته گذشته رفته بودم کتابخانه، پایان نامه بلاخره افتاده بود روی روال و چند صفحه ای نوشته بودم اما الآن یک هفته هست که گیر یک جدولم. تمامش نمی کنم. توی خانه پیش نمی روم. کتابخانه هم مثل همه جاهای عمومی پر سر و صدا، گرم و بوی ناک است. توی شهر به این بزرگی یک کتابخانه درست و حسابی پیدا نمی کنم من. تهران و دانشگاه خودم هم که نمی توانم بیایم. دانشکده اینجا هم دیگر راهم نمی دهند. نامه و مجوز می خواهند و اینکه بگویی من عمری اینجا درس خوانده ام و حالا که فارغ التحصیل شده ام انصاف نیست راهم ندید هم قبول نمی کنند. این آخری خیلی برایم گران است. انگار کنید آدم را به خانه خودش راه نمی دهند. شده ام از اینجا رانده و از آنجا مانده. حرصم گرفته. خانه هم که جای کار کردن نیست. هیچ وقت نبوده. و غم اصلی همین است. شد ده سال که هر روز از خواب بیدار می شوم و به این فکر می کنم که امروز کجا می توانم بروم که چند ساعتی بی مزاحمت یا بازیگوشی بشینم پای کارهای خودم. بگذریم. این حرف ها نه خواب می شود برای من نه پایان نامه. خواستم موتور نوشتنم را روشن کنم. خواستم چند لحظه ای از این روزها را کلمه کرده باشم. روزهایی که خوب نمی خوابم. اضطراب زیادی دارم. زمان روی دور تند است و من روی حرکت آهسته. شستشو و رُفت و روب نصف بیشتر روزهایم را می گیرد. بیکار هستم، هنوز دانشجو ام اما نمی توانم بروم دانشگاه. همه ی دوستان خوب، استادهای خوب، کلاس های خوب، اتفاق های مهم و موقعیت های مفید جمع شده اند توی تهران. اما من توی این شهر کمی هوای خوب دارم، نوک قاشقی آرامش، سه عدد دوست که بیشتر از یکسال است که ندیدمشان، خیابانهایی آشنا، دانشگاهی که راهم نمی دهند، و یک خانه با آدمهای تویش که برایم عزیزند. همین. ساعت شد هشت و پنجاه. چای ته کشیده و رنگینک تمام شده. بروم دستی به آب بزنم و بعد بشینم پای پایان نامه. بلکه با همین فرمان بتوانم ادامه بدهم. آه نه، ساعت دارد نه می شود. باید بند رخت را بشورم. رخت چرکها را بریزم توی ماشین، ظرف ها را بشورم. سفره را جمع کنم. رختهای تا شده را بگذارم توی کمد، جوشانده درست کنم، دستشویی را بشورم، خانه را مرتب کنم، فکر ناهار را کنم و بعد. و شاید بعدتر بشینم پای پایان نامه. آی از این چرخه معیوب که اسمش زندگیست.

" نور روی عکاسی بود و همه سهم خودشان را می‌خواستند"

یک عالمه عکس. یک عالمه عکس.

برای چه اینقدر عکس گرفته‌ام؟ برای چه اینقدر از همه‌ چیز عکس میگیرم؟

آیا من به ارزش هر لحظه پی برده‌ام؟ ارزش لحظه‌ی تماشای پرواز یک کبوتر مثلا؟ آیا زیبایی جاری در قاب‌های روزمره را درک کرد‌ه‌ام؟ زیبایی پره‌های نارنگی در دستانم یا آرامش شبانه اتاقم در خوابگاه؟ آیا میل به نشان دادن چیز بدیعی را دارم؟ نشان دادن ابرهای برآمده از پشت کوه، انگار که یک دریا ابر به سمت آدم موج برداشته‌اند؟ یا حتی نشان دادنی از جنس دارندگی؟ ولو به دور از تعمد، مثل بارانی زیبایی که خواهر خریده، مثل خانه، مثل دفتر طراحی جدید، مثل دوستان. آیا من اعتمادم به حافظه‌ام را از دست داده‌ام؟ باید ببینم و یادم بیاید که تا همین چند سال پیش، قرنطینه بحث عادی روزهایمان بود، باید عکسی به یادم بیاورد که روزی دختر عمو‌ها دور هم جمع شده‌ بودیم توی اتاق، من به دو قلوها طرح نقاشی دادم، بعد پرپوزالم را نوشتم و آخر شب آنقدر رقصیدیم که از پا بیافتیم. آیا در پی جاودانه کردن لحظه‌ای هستم؟ لحظه اولین خنده‌ی یک نوزاد مثلا یا پریدن یک پرنده. آیا میخواهم شاهدی برای لحظه لحظه زیستن داشته باشم؟ پی اثبات وجود هستم؟ من اینجا بوده‌ام، توی این دانشگاه، این خیابان را قدم زده‌ام، کنار این در ایستاده‌ام، در این کارخانه کار کرده‌ام، این غذا را پخته‌ام، و این آدم را از نزدیک دیده‌ام. آیا شیوه روزنگاری انسان معاصر تغییر کرده است؟ آیا عکس، یک شیوه بیان تازه است؟ مثل نوشتن. نوشتن هم در ابتدا انحصاری بود. اینطور نبود که همه بلد باشند و بتوانند بنویسند. مثل عکاسی. آیا من در پی بیان خودم هستم؟ یا اینکه می‌خواهم روزم را به جای کلمات در تصویر بگنجانم؟ یا اینکه همه‌اش فقط یک تقلید است؟ یک جور جوزدگی؟

همه‌ی اینها شاید. و شاید هم هیچ کدامشان. دنبال دلیل این میل وافر به عکس گرفتن می‌گردم و به این‌ها می‌رسم. انبوه عکسها را بالا و پایین می‌کنم و فکر میکنم چه‌کارشان کنم. مامان یک عالمه عکس چاپ شده دارد. یک عالمه آلبوم. مرتب و دسته بندی شده؛ آلبوم گردش‌ها، آلبوم تولدها، آلبوم عروسی‌ها، آلبوم مدرسه، دانشگاه، نوزادی. شاید من هم باید عکسهام را چاپ کنم. بعد هم آلبومشان کنم؛ آلبوم فنجانهای چای و ظرف‌های غذا، آلبوم نور و مکان، آلبوم دانشکده طراحی، آلبوم هنر‌های زیبا، آلبوم دوستان، آلبوم آسمان، آلبوم عبور مثلا و هزار هزار آلبوم دیگر‌. یک کمد را باید پر کنم از آلبوم‌هام. از لحظه لحظه‌های زندگیم. برای چه ولی؟ برای چه؟

عنوان از کتاب "جمعه را گذاشتم برای خودکشی"، نوشته پیمان هوشمند‌زاده، عکاس و نویسنده

بازگشته

چهارشنبه- دوم آبان

از مرگ برگشته‌ام. داشتم می‌مردم. شاید هم داشتم نمی‌مردم و فقط داشتم فلج می‌شدم. سمت چپ بدنم بود. با مغزم ارتباط نداشت. به جای عصب و خون، برق توی بدنم جاری بود. عضله‌هام داشتن ورم می‌کردند و پوستم هر لحظه برای تنم تنگ‌تر میشد. خشک خشک شده بودم. میخواستم دستم را باز کنم اما فقط انگشتانم کمی از هم دور شدند. می‌خواستم پای چپم را خم کنم اما فقط توانستم پنجه پام را تکون بدم. باید می‌جنبیدم. خودم خواب نبودم اما بدنم میخواست بخوابه. لخت و بی‌حس افتاده بود. بعد صورتم گز گز میکرد‌. دستام، پا‌هام. افتاده بودم توی لونه مورچه‌ها و نمی‌توانستم بلند شم و هزاران هزار مورچه روی تنم رژه می‌رفتند. همه‌ی زورم را زدم که فقط کمی خودم را تکون بدم. حس کردم جنبیدن برام خوبه. دست کبودم را نگاه کردم و همه زورم را زدم که انگشتام را خم کنم. فقط کمی سر جایشان جنبیدند. اما باز هم. این مرتبه کمی بیشتر از قبل. باید از خواب بیدار شیم بچه‌ها. ما هنوز یک عالم کار نکرده داریم. لطفا ازم نپرسید چی. الان حضور ذهن ندارم و وانگهی مهم هم نیست. همین پایان‌نامه مثلا. باید تمامش کنیم یا نه؟ بدون شما که نمی‌شه. کمی به خودتون بجنبید. خواهش می‌کنم.
انگشتهام خم می‌شوند. آفرین. حالا کمی بیشتر.
می‌توانم پام را از زمین بلند کنم. دستم را از زیر تنم میکشم بیرون. نمیدانم از کی ولی همینجور دارم گریه می‌کنم. هنوز برق توی تنم هست. اما جریانش ضعیف‌تر. هنوز توی لونه مورچه‌هام، اما دارم دست و پا میزنم تا بلند شم.
نزدیک مرگ بودم و اگر تکون نمی‌خوردم حتم دارم که مرده بودم.
چند‌بار اینجور بوده‌ام توی زندگیم. که داشتم می‌مردم و توی خواب ابدی فرو می‌رفتم و با این همه باید زور میزدم‌ که شده حتی به اندازه دور کردن انگشتان از هم خودم را تکون بدم. تا بعد یک کم بیشتر. باز هم کمی بیشتر. و بعد زنده‌تر. و باز هم کمی زنده‌تر به زندگی برگردم.

کاش این دردها منو تطهیر می‌کرد.

در راستای "چیزهایی هست که نمیدانی"

" هرکسی که فکر می‌کنی زندگی عالی‌ای داره و همه چیز بر وفق مرادشه، همون کسیه که تو هنوز اونقدر نشناختیش که رنج‌هاش رو بدونی."

از وبلاگ remainstobseen بیان

ما از خزان کم بهره‌ایم

زمستون امسالم انگاری بناست شش ماهه به دنیا بیاد.

نه که من بگم، دونه های برف پشت پنجره اینطور میفرمایند.