من هفت هزار سالهام، نوح کیه؟ ایوب کیه؟
امشب کوه شلوغه انگار. از اینجا چراغ چهارتا ماشین رو تشخیص میدم. شما نمیبینید، اما روی کوه یه مسیر ماشین رو هست که هر شب چند بار از پنجره نگاهش میکنم. هوا که روشن باشه، آدم ها رو هم میشه دید ولی شبها فقط ماشینها رو. لابد تنها نیستند. این وقت شب کسی تنهایی کوه نمیره. احتمالاً حالشون هم خوبه که تا اون بالا رفتن. اگرم نباشه، اونجا هواشون که تازه بشه، حالشون خوب میشه حتما. از پنجره نگاشون میکنم و ته دلم یه خوشبهحالتون میگم و میرم پی کارهام. کارهام یعنی که یکم بشینم پشت میز، پنج دقیقه زل بزنم به طرحهام، پنج دقیقه کاغذام رو بالا پایین کنم، پنج دقیقه به فکر فرو برم و پنج دقیقه نوشتههام رو ورق بزنم، پنج دقیقه خودکار رو بین انگشتام بچرخونم و آخر سر یه نگاه به ساعت بکنم و به خودم بگم : حالا دیگه دیر وقته. فردا، فردا میرم کتابخونه. اونجا حتما بهتر کار میکنم و بیشتر جلو میرم. خسته ام دیگه.
خستهام واقعا. دلم تفریح میخواد. بیرون رفتن و سفر. بدون عذاب وجدان. دلم خوشی میخواد که اضطراب ناراحتی بعدش رو نداشته باشم. جشن تولد، عروسی. دلم برای صدای خنده تنگ شده. برای دورهم بودن. برای سالم و سلامت بودن. اما انگار هزار ساله که تو خونه موندم. هزار ساله که نخندیدم. هزار ساله که ناخوشم. و ده هزار ساله که تنهام.
* عنوان از فیلم دیدار