صفا

کلمه‌ها پشت کدام دیوار قایم شده‌اند؟

اقبال مشوش

ناف من رو با دعوا بریدن. خونه دعوا، سر کلاس دعوا، سر کار دعوا.

نه که من با کسی دعوا کنما، نه! بقیه دعوا میکنن، من تماشا. بقیه دعوا میکنن، من دق.

خسته شدیم به مولا.

کارم شده مراقبت کردن از آدما که یه وقت به سرشون نزنه. کارم شده یکسره ملاحظه این و اون رو کردن که یه وقت دعوا راه نیافته.

خسته شدیم به مولا.

زندگی نیست که، میدون جنگه. جنگه به خدا و من بی‌ سپر و کلاه خود در به در این وسط.

از تنهایی تا تنهایی

الآن اگر خوابگاه بودم باید میرفتم سحریم رو از سلف میگرفتم. شاید هم نه. پارسال هم، همین موقع‌ها توی جای تازه و موقعیت تازه مشغول کار شده بودم. اون روزا، یعنی یک هفته‌ای بعد از تعطیلات نوروز، بهترین روزای سال گذشته بود. اولین بار بود که تو زندگیم برای چند روز تنها بودم. البته تنها بودن توی خوابگاه نسبیه اما خب، توی اتاق، اتاق آبی عزیز، تنها بودم و روزهام رو شب میکردم و شبها رو روز و ازشون لذت می‌بردم. روی پروژه‌ام کار میکردم، طرح درس کلاسام رو می‌نوشتم و راحت و آسوده تمرین میکردم. معلم میشدم و حرف میزدم، بعد خودم جای بچه‌ها به خودم جواب میدادم. توی اتاق قدم رو می‌رفتم و با صدای بلند در مورد ایده‌هام توضیح میدادم. کتاب نامه‌های جلال به سیمین رو می‌خوندم و نامه می‌نوشتم. رختام رو میشستم، پهن میکردم و تا خشک شدنشون خیالم راحت بود. دلم میگرفت و راحت گریه می‌کردم. اتاق رو تمیز می‌کردم و تمیز می‌موند. ظرف کثیفی روزها نمی‌موند کنج اتاق و همه جا بوی گل میداد. عطر خودم رو خونه جا گذاشته بودم و تو یه مغازه عطر فروشی، حوالی فاطمی، یه عطر جدید کشف کرده بودم که بوی یاس می‌داد. و سحر بیدار میشدم و از پنجره حیاط خوابگاه رو تماشا می‌کردم. بچه‌ها خیلی آروم میرفتن سلف. باید گوش تیز میکردی تا شاید صدای پاشون توی سالن رو بشنوی. من ولی یادم نمی‌یاد حتی یه بارم رفته باشم سحری خوابگاه رو بگیرم. اما غروب برای خودم سفره افطار پهن میکردم. تنهایی غذا خوردن فعلا برای من آزار دهنده نیست. یعنی راستش وقتی تنها هستم، آزار دهنده نیست اما وقتی کسی پیشم هست تنهایی غذا خوردن معذبم میکنه. افطارهای اون چند روز رو خیلی دوست داشتم و تقریبا از همه‌شون عکس گرفتم. ملافه چارخونه آبی و زرد پهن شده روی زمین، دستمال بنفش که شده بود سفره‌ام، ظرفای حلوای مامان، فطیر‌های بابا و غذای سلف. کنج هر قاب هم یا لنگه دمپایی‌‌هام، یا میز و دفتر و کتاب‌هام یا بساط کتری و لباسایی که باید اتو میکردم.

چطور ممکن است؟

چون که خوب بود، قشنگ بود، و باید بهش فکر کنم:

سال نو شد ،واقعا نو شد؟ چطوری نو شد؟

سال نو به معنای فرصتی تازه است برای تکرار همان رفتارهای گذشته؟

سال نو می شود اما من نو نمی شوم ،این دیگر چطور نو شدنی است؟

* ....

چقدر نیاز دارم به این که یک نفر با یقین کامل به من بگوید ، مرگ پایان کبوتر نیست ،مرگ پایان نیست ،از حالتی به حالت دیگر ،از یک دنیا وارد دنیای دیگری می شویم...

مگر می شود این همه عظمت عالم فقط برای زندگی ناچیز ما باشد؟

و ما برویم و دیگر چیزی نباشد ؟ مگر می شود این همه کنش و واکنش بدون ناظر و شاهد باشد؟ این همه دم و دستگاه و بیکرانگی برای خودش باشد؟

نه ممکن نیست ... من که باور نمی کنم که همه چیز با مرگ ما تمام شود، مثل آن است که از یک سریال هزار قسمتی ،فقط پیش پرده را به تو نشان بدهند .باور نمی کنم ،پس این همه زحمت برای چه بود وقتی قرار است سریال را نبینم ،نبینیم ؟

همزیستی

خانواده‌ها، همه استاد عذاب وجدان دادن به آدم هستند.

خانواده من ولی می‌تونن به بقیه درس هم بدن.

آنچه بود از همه سو خواری بود، وحشت و نفرت و بیزاری بود

تو عالم نشئگی داشت با خودش حساب کتاب می کرد. دید داره کم کم میشه دو سال که گرفتار شده. شوکه شد. پشتش لرزید. یهو انگار به خودش اومد. باورش نمی شد. دو سالی که هر بار تو همین عوالم نشئگی تصمیم گرفته بود ترک کنه و آخرین بارش باشه ولی آخرین بارهاش حالا دو سال طول کشیده بود. به آینه ای که روی پاتختی گذاشته بود نگاه کرد. خودش رو نمیدید دیگه توش. اونی که اونجا بود خودش بود و نبود. به یاد قیصر زمزمه کرد: به دنبال نامی که او... به دنبال اویی که کو؟

آینه هم شده بود یکی مثل بقیه، که فکر می کردن اون هنوز همون آدم سابقه. همون آدم دو سال پیش. از آینه برگشت سمت دیوار، چشماشو بست و گفت: یعنی میشه یه روز بشینم حساب کتاب کنم، ببینم دو ساله که پاکم. ببینم دو ساله که از این جهنمی که ساختم آزاد شدم. می تونم برم، پرواز کنم، اونقدر بلند که دیگه هیچ وقت اسیر نشم.

یادش آمد که بر آن اوج سپهر

هست پیروزی و زیبایی و مهر

فرّ و آزادی و فتح و ظفرست

نفس خرّم باد سحرست

باز هم امید

دیدی گفتم برف میباره.

دیدی الکی منتظر نبودم.

یاکریم

ای کاش هنوز ازم نا‌امید نشده باشی.

مرحله انکار

ته رنگ آسمون به سرخی میزنه. شاید تا فردا صبح برف بباره.

من منتظر می‌مونم.

به مبارک بادم

هر کی به زعم خودش تلاش کرده برای اینکه توی ذوق ما بزنه. ما هم دیگه هیچ اشتیاقی برای عید و بهار نداریم. چیدن هفت سین هم خیلی برامون اهمیتی نداره. امسالم نچیدیم. خیلی سالها نچیدیم. حتی به هم تبریک هم نگفتیم. فقط من صبحی با صدای توپ بلند شدم و از خدا خواستم امسال سال پر برف و بارونی باشه. حالا ولی از ظهر آب نداریم. این البته عامل خارج از برنامه است. ما هر سال برنامه خودمون رو داریم. در حقیقت اون هر سال برای ما برنامه خودش رو داره. امسال میشه بیست و ششمین بهار. بیست و شش تا عید نوروز که محض رضای خدا از یکیشون هم خاطره خوبی نداریم. هر سال منتظر کوچکترین جرقه‌ است که شعله ور بشه و تا ماه‌ها بسوزونتمون. چند دقیقه پیش جرقه امسال هم زده شد. مبارک باشه.

شروع

خشکسالی و دروغ

فقط هم برای ما