برای خودِ خودم، برای خودِ خودش
هی از این اتاق میرم به اون اتاق و میگم من یه پرندهام.
تو همین شرایط دیپلم گرفتم، تو همین شرایط لیسانس گرفتم، حالا هم دقیقا تو همین شرایط دارم فوق لیسانس میگیرم. آرزو دارم یه آشیونه داشته باشم که دیگه تو همین شرایط دکترا نخونم.
منطق پدر من اینه که خونه بزرگتر میخوام چیکار وقتی بچههام بزرگ شدن و چهار صباح دیگه از این خونه میرن. خونه خالی رو میخوام چیکار کنم اون وقت؟ پولی که میخوام خرج خونه بزرگتر کنم رو میذارم خرج آیندهشون میکنم.
منطق ما ولی اینه که بچهها تا وقتی بچهان شاید با همه چیز کنار بیان. با شریک شدن تو همه چیز. اما وقتی که بزرگتر میشن اتفاقا کنار اومدن سختتر میشه. کمترین چیزی که آدم لازم داره یه چار دیواریه که توش خلوتی داشته باشی. یه کمد برای خودت داشته باشی. یه کشو داشته باشی. یا یه تخت خواب. بزرگتر که میشی زندگی مشترک با بزرگترهای دیگه سخت میشه. چون هر کس میخواد زندگیش رو یه جوری بگذرونه. حالا تو این خونه پنج تا بزرگسال زندگی میکنن که هیچ کدومشون شبیه دیگری زندگی نمیکنه. تعارضها ما رو از هم خسته و بیزار میکنه. یادمون میبره چقدر هم دیگه رو دوست داریم.
منطق ما اینه که بچهها وقتی از خونه پدری میرن، اتفاقاً شلوغتر برمیگردن. حالا شما حساب کن، به ازای هر بچه حداقل یه نفر دیگه به این خونه و خونواده اضافه میشه. دیگه کمِ کمش باید دور سفره جا برای اون سه نفر باشه یا نه؟
مشکل اصلی ما جاعه. فضا برامون کافی نیست. ما همیشه برای همه چیز جا کم داریم. هر کاری بخوایم بکنیم، هر چیز جدید که بخوایم بخریم، اولین چیزی که بهش فکر میکنم جاشه.
منطق پدر من اینه که بچه، بخصوص اگر دختر باشه، وقتی از خونه پدرش میره که ازدواج بکنه و راهی خونه بخت بشه. مهم نیست بیست سالش باشه، یا سی سالش. مهم نیست از پس زندگیش بربیاد یا نه. تا وقتی ازدواج نکرده، شب توی خونه پدرش باید سر بذاره روی بالش. وقتی هم که ازدواج کرد باز دقیقا همینطوره، منتها این بار تو خونه شوهر.
من برای فرار از این منطق تمام تلاشم رو کردم که یه جوری از این خونه برم. یه جورِ بی دعوا و بحث و دلخوری. تنها راهم درس خوندن توی یه شهر دیگه بود. کارشناسی که نتونستم، زورم رو برای ارشد زدم. رفتم تهران. رفتم خوابگاه و زندگی بدتر شد. همه چیز عذاب شد و زندگی خلاصه شد تو چند متر تخت خواب. همه چیز اونقدر آدم رو پس میزد که هیچ بهانهای برای موندن و بهتر کردن شرایط تو اون شهر پیدا نکردم. من دلم شهر خودم رو میخواست. برگشتم و دلم نمیخواد اصلا جای دیگهای برم. اصلا تصمیم دارم تا آخر عمر مثل حافظ که از شیراز بیرون نرفته بود، پام رو از تبریز بیرون نذارم و همینجا پیر بشم و بمیرم. اما دوست دارم از زندگیم لذت ببرم. دلم میخواد خونه خودم رو داشته باشم. براش وسیله بخرم و به سلیقه خودم بچینمش. توی بشقاب خودم غذا بخورم. دوست دارم برنامه خودم رو برای روزهام داشته باشم نه اینکه همیشه طبق برنامه و اصول دیگران زندگیم رو بگذرونم. دلم میخواد دوستام رو دعوت کنم خونهام. دوست دارم آخر هفتهها خونوادهام مهمونم بشن و براشون غذا درست کنم. اما منطق پدرم اجازه نمیده. منطقش توی لفاف نگرانی و محبت مثل دیوارای یه زندان دور تا دور آدم کشیده شده و بعد خودش شده زندانبان. خفگی نمیذاره محبت و نگرانیش رو بفهمم. اینطور میشه که برای رسیدن به همه این چیزا، حتی وقتی که خودم تنهایی میتونم بهشون برسم، باید منتظر باشم تا یکی پیدا شه که باهاش ازدواج کنم. به سرم میزنه که دیگه این مرتبه مهم نیست کی باشه، به اولین خواستگار بله میگم و خلاص میشم. اما تازه اون موقع هم باز نمیشه امیدوار بود چرا که بعید نیست ازدواج، تنها عوض شدن زندانبان باشه.
یاد فیلم " روزی که زن شدم" مخملباف افتادم. سه تا داستان داشت اون فیلم و یکیش داستان پیرزنی بود که داشت برای خودش جهیزیه میخرید. هیچ وقت ازدواج نکرده بود و سر پیری با ارثی که بهش رسیده بود بلاخره میتونست برای خودش و خونهاش جهیزیه بخره. هی میگفت : برای خودم. فلان چیز برای خودِ خودم. و من این " برای خودِ خودم" رو خیلی خوب میفهمم. شاید از یه جایی به بعد خونه پدری، دیگه خونه خود آدم نیست. برای من که هیچ وقت نبوده.
حالا دوباره فکر کوچ به سرم افتاده. باز باید از تبریز برم. بابا شاید از منطقش کوتاه بیاد اما اطرافیان که همون ذهنیت رو دارن کوتاه نمیان و بابا و مامان اذیت میشن. حالا من باز باید بگردم دنبال یه بهانه برای رفتن و دور شدن، بی دلخوری، بی بحث و جدل. اما این مرتبه واقع بینانهتر. نه مثل سری پیش که از چاله در بیارم خودم رو بندازمش توی چاه. باید سبک سنگین کنم، حساب کتاب کنم، بدونم که پی چی دارم میرم. روی خودم و هیچ کس دیگه حساب بیجا باز نکنم. و وقتی که رفتم نباید یادم بره که پی چی بودم. این فراموش کاری رو باید ترک کنم. این همه تنبلی و رخوت رو هم .که بلکه خدا بخواد و سال بعد، سال آشیونه ساختن باشه.
پ.ن: اما کاش میشد هر جا برم، خواهرم رو هم با خودم ببرم.
