شبیخون میزنم من

نُه

میدونم مامان حق داره. در این یک مورد کاملا حق داره. من اگر بودم مقابل به مثل میکردم. اما هم مامان آدمی نیست که جواب بدی رو با بدی بده، هم اون بشر پررو‌تر از این حرفاست. حالا تنها راه تخلیه خشمی که براش مونده همینه که مدام غرولند کنه، فقط همین رو داره تا نذاره همه‌ی عصبانیتش غم باد بشه تو دلش. مامان ولی دل بزرگی داره. هر قدر که اون در مقابلش دل سنگه.

***

شاید اگر آبجی داد نزده بود، یا بابا ندویده بود سمتم، بهترین خواب عمرم رو کرده بودم تا حالا.

خب، حساب بهمن‌مون هم انشالله تسویه شد دیگه جناب عزرائیل. باقی بقایتان تا ماه بعد.

***

هر روز نوشتن واقعا سخته برای من. هر روز چیز درخور خواندنی نوشتن که دیگه غیرممکنه.

امید‌ها هویج دوست دارند

هشت

نوشته است " زندانیان برای اینکه بی آنکه دیوانه شوند زنده بمانند، سروسامانی به خود دادند"
می‌خوانم " برای آنکه، بی اینکه دیوانه شوند، زنده بمانند..."
می‌پرسم " برای آنکه بی اینکه دیوانه شویم، زنده بمانیم، چه کار میکنیم؟"


***

دلخوشی جدیدم امید است. امید، دقیقاً نه به آن معنای متافیزیکی و روحانی، که اتفاقا کاملاً متکی بر جسم و ماده. امیدم اما آدم نیست. خرگوش هست. اولین خرگوشی که از نزدیک دیده‌ام. نزدیک نزدیک هم که نه، به فاصله شش قدم. دو هفته‌ای هوا خراب بود و خانه بودم. زیاد که خانه بمانم، هوای خانه هم برایم خراب می‌شود. به جایی رسیدم که هوای خراب بیرون را به هوای خانه ترجیح بدهم. دم‌دمای غروب زدم به دل کوه. همین کوه‌های نزدیک خانه. مسیر آرام، سرد و خاکستری کم جانی جلوی چشم. صدای سگ‌ها هم نمی‌آمد. هوا داشت تاریک میشد و عاقل دورنم میگفت بیا برگردیم. گفتم تا آن تاب سبز بریم بالا و بعد برگردیم. گفت باشه. جلوتر اما انگار چیزی می‌جنید. اول فکر کردم توله سگ است. بعد گفتم شاید هم گربه. عاقله گفت: برگردیم؟ زدم پس کله‌اش گفتم: کی یاد میگیری پای حرفت وایسی؟ دستش را گرفتم انداختمش جلو. جلوتر ولی نه توله سگ بود نه گربه. خرگوش خاکستری بود که داشت لای بوته‌ها را میگشت. مطمئنم آن لحظه برق چشم‌هایم دیدنی بود. آرام‌ ایستادم و نگاهش کردم. ولی مگر او آرام میگرفت. هی این طرف و آن طرف می‌پرید و من آرام دنبالش می‌دویم تا نه گمش کنم نه اینکه بترسانمش. از بازی با آدمیزاد که خسته شد، آخر سر بین بوته‌ها راهش را گرفت یک سمت دیگر کوه و رفت. من هم باید برمیگشتم. اما طبیعت و این حیوان سر شوقم آورده بود. یک چیزی را دوباره درونم راه انداخته بود. برای همین اسمش را گذاشتم امید. فردا هم برای امیدم، هویج خواهم برد :)

***

خب، شاید یک جواب این باشد که : من برای آنکه بی‌اینکه دیوانه شوم زنده بمانم، به طبیعت، به حیوانات، به کوه، به درختان و به گلها پناه می‌برم.

در طریقت ما کافریست رنجیدن اما

هفت

مامان بابا استاد منت گذاشتنند. باز منت کارها کرده قابل تحمله. اما منت کارای نکرده آدمو دق میده. رک و رو راست هم نمیگن چی می خوان. فقط سرزنش، کنترل کردن و استرس دادن. ممنونم ازشون. ممنونم که بیشتر از امید و خوشی بهمون غصه و اندوه دادن. و هر وقت، هر جا و به هر طریقی کمی خوشی کردیم و اومدیم بگیم امیدواریم به عالیترین شکل ممکن دلسرد و سرخورده مون کردن. مامان باباها صلاح ما رو میخوان؟ من که شک دارم.

پ.ن: وبلاگم رو نگاه میکنم، میگم نشده من یه بار از خوشی بیام و بنویسم. اما خب آخه زندگی من همینه. شاید اگر بلد بودم داستان بنویسم، اون موقع اینجا هم چندتا دونه نوشته سرخوشانه پیدا میشد. اما چه کنم که قصه گو نیستم.

چه حیف شد اون آبی

ششم

خاکستری... خاکستری...

با لحن محمد ابراهیم جعفری میگم خاکستری و به پنجره نگاه میکنم. چیزی دیگه از بیرون پیدا نیست. دو هفته است تبریز در مه‌ایم. مهی از سرب و دود. دو هفته است حتی هاله‌ای آبی رنگ بالای سرمون نیست. نه سمت شهر و نه سمت کوه‌ها. نکنه آسمون رنگش عوض شده و ما بی‌خبریم. نکنه بناست دیگه تا ابد آسمون خاکستری باشه. چه حیف شد اون آبی. انقدر که این پاییز و زمستون بی برکت بود، منِ بیزار از عید و تعطیلات منتظر بهارم و تابستون. نا امیدم کردن این عروس فصلها.

دارم امیدی اما

نمیدانم جوانه خواهم زد یا پژمرده تر خواهم شد.

عِز آزادی و آزادگی ام

پنجم

دانشگاه بازیش گرفته. سیاستهای غیر آموزشی همه مان را دیوانه و کلافه کرده. همه مان احساس آدم های فریب خورده را داریم که گول خوشنامی این دانشگاه مزخرف را خورده ایم. اینجا دانشجوهای با انگیزه را جذب می کند تا یک تعداد نا امیدِ سر خورده یِ تحقیر شده ازشان بسازد.

کارشناسی که بودیم یک مریمی داشتیم، درسش خوب بود، کارش خوب بود، فکرش خوب بود، خودش هم خیلی خوب بود. تا آنجا که من از احوال بچه ها خبر دارم، کرونا که آمد و یک دفعه همه چیز برای ما تمام شد، قریب به اکثریتمان افسرده شدیم. یک باره در جایی از زندگی که نمی شناختیمش تنها شدیم و انگار باید برای بقیه زندگی هم تصمیم می گرفتیم. مریم هم یکی از ما. ولی چند صباحی که گذشت، شروع کرد به کار کردن روی کسب خودش. من آن موقع درگیر پایان نامه کارشناسی بودم. آخرین بار که مریم را دیدم، یک سال و نیمی از فارغ التحصیلی مان می گذشت. گفت اصلا پایان نامه اش را شروع نکرد که به دفاع برسد. سرش گرم کار بود. چیزی که به غایت ازش لذت می برد. دروغ چرا، من این جور بی باکی ها را تحسین میکنم. همین که دربند آخرش نباشی. زیر بار اجبار هم نروی. چهار سال درس خواند و از آن لذت برد، بعدش هم کارش را شروع کرد و از آن لذت می برد. رستگاری و وارستگی تمام.

من هم دلم میخواهد در بند مدرک پیزوری این دانشگاه نباشم. با خودم می گویم، این دوره تحصیلی هیچ عایدی برای من داشت، بگذار مدرک هم نداشته باشد. بروم دنبال کارهام. درس خواندن توی دانشگاه، اشتباهی است که آدم باید تنها یکبار مرتکبش شود. بعدش باید بیرون دانشگاه تحصیل کرد. خارج از یوغ آدم های مریض. این روزها که همه استادها بیرون از دانشگاه هم کلی دوره و کلاس دارند. سخت نیست دیگر. تهش هم گور بابای همه پرسنل مریض و روانی دانشگاه که ارث باباشان را از دانشجو طلب دارند.

پ.ن: اما معلوم است که من این قدر وارسته نیستم. به خاطر گرفتن یه تکه کاغذ که حتی در بازار کار هم ارزشی ندارد، جان میکنم و زیر بار حرف زور میروم. ولی از همان زیر آه و نفرینم را حواله آموزش و حراست این دانشگاه میکنم.

عالم و عالمیان، همه مسخره

چهارم

خیال کردم بلاخره فهمیدم چه مرگم شده. این همه بی قراری از کجا آب می خورد. این همه کلافگی، چشم انتظاری، شاید هم این همه احساس تنهایی. نمیدانم. در ترکی لغتی داریم که مجموع همه ی اینهاست. میگوییم "داریخما" و من معادل فارسی مناسب تر از اینهایی که گفتم، برایش سراغ ندارم. وانگهی، فارسیم هم دارد ته میکشد انگار. با اینکه خیلی زیاد به فارسی می نویسم و می خوانم، اما پای حرف زدنم لنگ میزند. در جلسه مشاوره ای که چند روز پیش با استاد داشتم فهمیدم. بعد سعی کردم آنقدر تند تند صحبت کنم که اشتباه های زبانیم مجال به چشم آمدن پیدا نکنند. ماه هاست که فارسی صحبت نکرده ام. دقیقاً از دهم مهر که با "میم" گسستیم. او ترکی می دانست، اما با فارسی راحت تر بود. از همان شب که به یکباره همه چیز تمام شد. خود من البته تمامش کردم اما این چیزی از مسخره بودن ماجرا کم نمی کند. احساس میکنم ماجرا را برای هر بچه ای تعریف کنی هم خنده اش میگیرد. اما استاندارد روابط بزرگسالی همین است انگار. همین که ماه ها، هر روز برای ساختن یک ارتباط تازه تلاش میکنی، وقت می گذاری و پیش میبریش و از اینکه هنوز مهارتهای اجتماعیت آنطور که خیال می کردی افول نکرده اند ذوق میکنی و از دوستی تازه ات لذت می بری، بعد ولی با خودت که روراست می شوی میبینی این ارتباط برای هدفی شکل گرفته و تو میبینی که به این هدف نخواهید رسید، پس باید با دیگری هم روراست باشی. و بله، همه چیز تمام می شود. این استاندارد روابط بزرگسالی است. دیگر نه دوستی باید بماند و نه حتی آشنایی. انگار نه انگار که ماه ها این آدم در افکارت، در زندگی ات و در شب و روزت بوده. انگار که دو غریبه.

دیوآل جان، قربان سرت، ماه ها که سهل است، آدمها سالها باهم زیر یک سقف زندگی می کنند و به یکباره همه چیز بینشان تمام می شود. کجای کاری بچه جان. چطور می‌شود؟ اما شما بگویید، مسخره نیست؟ به نظر من که هست. یک استاندارد مسخره. در حالت غیر مسخره اش، شاید آدمها باید به هم مهلت بدهند. همان طور که ذره ذره برای نزدیک شدن به هم تلاش کرده اند، قدم به قدم هم از هم دور شوند. این "یکبارگی" بار ناراحتی بیشتری روی ماجرا می گذارد. بخصوص اگر مثل من در روابط انسانی کم توان باشی. بخصوص اگر همه ی آدم ها فوراً برایتان منحصر به فرد شوند. زندگیت آنقدر خلوت باشد که جای خالی کسی را نتوانی با کس دیگری یا چیز دیگری پر کنی. و ظرف رابطه ای اگر خالی شد، تا ابد خالی بماند.

اما اتفاق دیگری اوضاع را بدتر کرده که شاید اگر نمی افتاد من هم تا الآن از این مسئله گذر کرده بودم. ظرف دوستی ام با سارا هم دارد انگار خالی می شود. این یک قلم را که می نویسم، بغض بیخ گلویم را می گیرد. نمی دانم تقصیر من است یا سارا. هر چه فکر میکنم میبینم کاری نکرده ام؛ حرف بی راهی یا حرکت نسنجیده ای که باعث این دوری شود. که اگر بوده هم من و سارا یاد گرفته بودیم چطور با هم حلش کنیم. هیچ نبوده اما به یک باره انگار رابطه مان از آن عمق بی همتا به سطح بسیاری از روابط دیگر سقوط کرده است. اوایل دلم نمی خواست باور کنم این اتفاق دارد میافتد. مثل همیشه پیگیر بودم ولو در حد یک احوال پرسی کوتاه. اما میل و رغبت سابق را از طرف سارا احساس نکردم. فکر کردم شاید او حوصله اش را ندارد دیگر یا شاید مزاحمش هستم. این فکر، اولین احتمال من برای سردی روابط دورا دورم هست. همین که بلاخره کم کم از دل میروی، وقتی که از دیده رفته ای. فکر کردم شاید بهتر است به همین شکل از رابطه مان عادت کنم. به همین احوال پرسی های هر چند ماه یکبار. اما خیلی تلخ است. خیلی. ظرف رابطه ای که ده سال، که اتفاقاً بخش اعظمش را از هم دور بوده ایم اما با هم پرش کرده ایم را حالا به حال خودش گذاشته ایم تا چکه چکه خالی شود. می دانم که هرگز از این مسئله گذر نخواهم کرد. هرگز آن ظرف با چیز دیگری پر نخواهد شد و احتمالاً دیگر هرگز به چنین عمقی در دوستی صعود نخواهم کرد. شاید دور بودن و این کمرنگی مرا خیال پرداز کرده، شاید سر هردومان که خلوت شود، باز همدیگر را که ببینیم، بفهمم که اشتباه کرده ام و ما هنوز برای هم همانجایی هستیم که بودیم. هنوز برای هم یگانه ایم. اما اگر خیال برم نداشته باشد و این اتفاق واقعاً افتاده باشد، من برای همیشه بی قرار خواهم ماند. مشکوک خواهم بود به تمام روابط، که گویا در هر سطحی که باشند، بلاخره یکباره از هم می پاشند و تمام می شوند. و خب معلوم است که دیگر برای عمق گرفتن در هیچ رابطه ای تلاش نخواهم کرد. چون همه چیز به شکل غم انگیزی مسخره است.

رندوم

" آرزو داشتم روزی در شوق کسی باشم که برای من اشتیاق داشته باشه. و وقتی هم رو ملاقات می‌کنیم برای ساعاتی دنیا محو شه. اما دنیا هرگز محو نشد و من همواره متوجه سنگدلی دنیا بودم."

گاهی هم آدم میخواهد همانجا، توی صف باقی بماند

سوم

یاداداشتهای گوشیم را مرتب می‌کردم، رسیدم به تابستان چهارصد و دو.

" خودم را میجورم ببینم چه تغییرهایی کردم. میبینم در همه چیز بدتر شده‌ام.

آدم‌ها به هر حال در زندگی پیش می‌روند. حتی نگاه کنی، مشکلات و دغدغه‌هاشان فرق میکند و بلاخره با همین‌ها هم میتوان گفت که پیش می‌روند. اما من همیشه تنها یک دغدغه دارم. اینکه بلاخره کی میمیرم؟

بمانم همین‌جا. بی اینکه به کسی دردسر بدهم و نگرانشان کنم، افسرده باشم و تنها به مردن فکر کنم. برگردم تهران مجبورم همه‌اش خودم را جمع کنم ببرمش دانشگاه، ببرمش دنبال کار، ببرمش پیش دوستانش، هی بکوبم توی سرش که تظاهر کن که خوبی و خوش میگذرد بهت. اینجا ولی کسی کاری به کارم ندارد. می‌توانی روزها خودت را توی خانه حبس کنی، هفته‌ها حال سگ داشته باشی، با خیال راحت غرق بشوی و کسی نجاتت ندهد و بلاخره به انتها برسی یک روز. بمیری دیگر.

راستش ترجیح میدادم میرفتم زیر هجده چرخ. یا سرطان داشتم مثلا تا اینکه بدون هیچ کدام از این اتفاقها و با چهارستون بدن سالم اینجور دراز به دراز افتاده باشم و از زندگی ساقط بشم. روانم. آی روان متلاشیم."

بعد فکر کردم دختر، هر چیزی هم که عوض نشده باشه، یا اصلاً بدتر شده باشه، مدت مدیدی هست که به هر بهانه‌ای هوس مردن به سرم نمی‌زند. یعنی هی نمیگویم ای کاش بمیرم. پیگیر مرگ نیستم خلاصه. حالا اینکه او ازم سراغی بگیرد، قضیه فرق می‌کند البته.

در یاد

دوم

آدمها چطور روتین می سازند؟ مگر اینکه با خانواده زندگی نکنند. من هر روز صبح باید ببینم که دیگران برایم چه برنامه ای دارند تا در خلال برنامه آنها، برای خودم برنامه ریزی کنم. حالا آیا بهشان برسم یا نرسم.

آدمها می توانند تاثیر دیگران و اموراتشان را روی زندگیشان کنترل کنند دیوال جان. آن وقت می توانند روتین بسازند. نظم زندگی تو اما به بادی بند است. باد هم نه، که به آهی بند است. آه!

***

صبحی نمازم قضا شد. خیلی دیر هم از خواب بیدار شدم. خواب بدی هم دیدم. مجموعه ای که برای عنق شدن کافی هست. ولی چندتا پیام داشتم از چندتا دوست. دو تا پیام از مریم ها و دوتایی هم از عسل در اینجا.

مریم برای پروژه نقدش باید موضوع انتخاب کند و محصول ها را برایم فرستاده بود، ببینم کدامشان بهتر است. به نظرم ساعت مچی خیلی خوب بود. همه جور نقدی می توان برایش نوشت. ولی مریم گُنگ است. نمی داند اصلا چه چیزی بنویسد. فایلهای خودم را برایش می فرستم شاید کمکش کند.

آن یکی مریم خبر خوبی برایم دارد. خبر عروسی اش. خیلی ذوق میکنم. خیلی زیاد. خیال میکردم عروسیشان بوشهر باشد ولی تهران است. هنوز یک خیام خونی طلب من از بوشهر.

عسل می گوید فکر میکرده اینکه " نوشتن بیرون زدن از صف مردگان است" را کافکا گفته نه مسکوب. سرچ میکنم و میبینم که عسل درست فکر میکرده و من اشتباه کرده ام. بعد فکر میکنم چه شکل درستی هست اینطور بیان کردن. همین که بگویی " من فکر میکردم فلان جور است، نمیدانستم طور دیگریست". منظورم این است که می تواند طرف را بدون سوءتفاهم متوجه اشتباهش کند.

این چندتا پیام اما حالم را خوب کرد. من مخاطب کسی شده بودم. دیگر عنق نبودم و نیستم.

***

نزدیک یک هفته است که هیچ باز دهی ندارم. هیچ چیزی جلو نرفته. گمانم باید راهی پیدا کنم که در بی برنامگی، با برنامه زندگی کنم. یک عالم حرف می آید توی ذهنم که بنویسم، اما فی الحال وقتش نیست. همین اندازه فعلاً بس است.

***

فقط این هم تا یادم نرفته:

نابیناها چطور خواب میبینن؟

قفسه اشیاء جاندار

وقتهایی آدم دلش می‌خواهد مخاطب کسی باشد. به آدمی فکر کنید که هرگز مخاطب کسی نبوده. یا همینجور یکبارگی دیگر هیچ کس او را مخاطب قرار ندهد. محض سوء تفاهم حتی، یکی صدایش نزند و نگوید آقا من شما را می‌شناسم. یا از آن بدتر، حتی محض مردم آزاری هم کسی از پنجره ماشین سرش را بیرون نیاورد و چندش‌آور نگوید: برسونیمتون خانوم. او هرگز مخاطب هیچ چیز و هیچ کسی نباشد. چنین آدمی نامرئی می‌شود. یک جسم اما نامرئی. نشانه‌های بودنش را فقط می‌تواند در اشیاء دنبال کند تا فرقی با یک مرده داشته باشد. ببیند که فنجان چای روی میز مانده. یا لباسهای بیرون را کنار آینه آویزان کرده. چوب مداد را توی دستش حس کند و در بوی پتوی تازه شسته شده فرو برود.

او از جهان آدم‌ها حذف می‌شود و به جهان اشیاء اضافه می‌شود. با آنها زندگی می‌کند، به آن‌ها محبت می‌کند، از دست آن‌ها عصبانی می‌شود، با آنها حرف میزند، به آن‌ها گوش می‌کند، با آنها زندگی می‌کند. او یک شیء می‌شود. یک شیء جاندار. دیوانه نیست، فقط رفیق اشیاءست.

پ.ن: من هم گاهی، که شده است بیشتر اوقات، دیگر به جهان آدم‌ها راه نمیابم و دارم به یک شیء تبدیل می‌شوم. همین روزها یک انجمن خواهم ساخت، برای هم‌نوعان خودم نشانه خواهم گذاشت. اسمش را هم می‌گذارم قفسه اشیاء جاندار.

پ.ن: گویا این چله مرا حراف خواهد کرد.

حلزون اگر کور شود

یکم

می روم زیر کتری را خاموش کنم. چراغ خاموش است و نمی‌بینم آب جوش آمده یا نه. مامان از صدا می‌فهمد ولی من از روی بخاری که از دهان کتری بیرون می‌آید می‌فهمم. که حالا نمی‌بینمش. دستم را می‌گیرم بالا سر کتری. صبر می‌کنم. خیس می‌شود. زیر کتری را خاموش می‌کنم. همزمان یاد علوم ابتدایی افتاده‌ام. "چطور باران مصنوعی بسازیم؟" و اینکه اگر یک روزی نابینا شدم، با همین کار می‌توانم بفهمم آب کتری جوشیده است یا نه.

***

آدم تا چهل سالگی جوان است. حتی بعد از چهل سالگی هم جوان است. جوانی که فقط دهه بیست زندگی نیست. اصلا عمر فقط همین ده سال دوم زندگی که نیست. بنا نیست همه‌ی کارها را عدل توی همین ده سال بکنم، درس و مشقم را توی همین ده سال بخوانم و تمام کنم، توی همین ده سال کار مناسب پیدا کنم، یار مناسب پیدا کنم، متخصص بشوم، پول‌دار بشوم، مادر بشوم، خانه بخرم، ماشین بخرم، سفر بروم، تفریح کنم، بمیرم.

قرار نیست همه اینها را در فاصله بیست تا بیست و نه سالگی انجام بدهم. کسی می تواند، بتواند. به من چه؟ من نمیخواهم. که اگر همه کارها را فقط توی این بیست و چند سالگی‌ها انجام بدهم و تمام کنم، پس بقیه عمرم چه کار کنم.

من چندتا کار را باهم نمی توانم انجام بدهم اصلا. می‌توانم، نمی‌توانم در همه‌شان خوب باشم. من دلم میخواهد خوب باشم. تک بعدی‌ام؟ باشم. تصمیم گرفته‌ام دهه‌های مختلف زندگیم را اختصاص بدهم به یک کار مشخص. مثلا این دهه بیست که رو به اتمام است، اختصاص داشته به درس خواندن. حالا کارهای دیگر هم کنارش بودها. کار کردم، ارتباطاتم را قویتر کردم، سفر رفتم ولی محورش درس بود. کارشناسی، کارشناسی ارشد، دوره های مختلف و مدرکهای مختلف. دهه سی زندگی را هم اختصاص می دهم به کار. حالا شاید کارهای دیگری هم بکنم ها، ولی کلیتش کار است. دهه چهل را هم می‌گذارم برای روابط و خانواده و حتی شاید هم بچه داری و این چیزها. اگر عمری بود و به پنجاه رسیدم، آن وقت فکر می‌کنم که با آن دهه چکار کنم، فعلاً ایده‌ای ندارم برایش. امروز و این لحظه اما بیست و هفت ساله‌ام. چند؟ بیست و هفت. پس می‌توانم بدون عذاب وجدانِ مقایسه خودم با همسالان، پایان نامه‌ام را بنویسم و از اینکه دارد سر و شکل پیدا می‌کند ذوق کنم. دوستم از سر و شکل پیدا کردن بچه توی شکمش ذوق می‌کند، بکند. او برنامه خودش را برای سالهای زندگیش دارد. من هم برنامه خودم را برای دهه‌های زندگیم. انشالله که تا آخر امسال هم هر دو به سلامتی فارغ بشویم و برویم مرحله بعد. آخر زندگی مسابقه است. مسابقه حلزون من.

چهل قدم رو به بیرون

عسل می‌گوید " نوشتن، بیرون زدن از صف مردگان است" فکر کنم کافکا هم قبل‌تر از ما گفته که " نوشتن، بیرون زدن از صف مردگان است" ولی خب من این را از عسل شنفته‌ام و از او وام گرفته‌ام و به فکر افتاده ام که من توی کدام صف ایستاده‌ام؟

***

همه اش در حال نوشتنم. نوشتن پایان نامه. اما نوشتن پایان نامه که حساب نیست. شما بگویید کدام آدم با نوشتن پایان نامه از صف مردگان بیرون زده است که من بزنم.

اوضاع هنوز بلاتکلیف است. همه پا در هوا. من ولی برای چهل روز دیگر ضرب العجل گذاشته ام. دقیق ترش برای سی و نه روز دیگر. بناست برای صدمین بار چله بگیرم و این مرتبه صبح به صبحِ این چله، اول از صف مرده ها بیایم بیرون. چیزی بنویسم غیر از پایان نامه. حتی نه از خودم. از در، دیوار، کوچه، خیابان، هوا، آسمان. فقط باشم. همین. چون میدانم که این " همین" مقدمه آن می شود که از بین این همه آشفتگی و تشویش که انگار نهایتی ندارد، راهی به بیرون پیدا کنم.

گر در کویش برسی، برسان این پیام مرا

عزیز ناپیدا، دوباره بی تاب پیدا کردنت شده ام. میبینی. انگار نه انگار همین چند ماه پیش گفتم هرگز نخواهی بود و من باید به این هرگز عادت کنم. گفتم مگر آدم چطور به مرگ عزیزش عادت میکند. دور از جانت، من هم به نبودنت عادت میکنم. غصه میخورم، گریه میکنم ولی این چشم انتظاری را تمام میکنم دیگر. خیلی غم انگیز است. میفهمی. یک وقت خیال نکنی مرگت را بخواهم ها. خدا من را بکشد. فقط داشتم عذاب میکشیدم گفتم شاید اینطور آرام و قانع بشوم. من همه اش دنبال اینم که خودم را یک جور گول بزنم تا بلکه شکل آدمیزاد بگیرم. حالا رفته ام بالاسر این قبر. میخواهم سنگ از روی این مزار خالی بردارم و خیال نبودن ابدیَت را بگذارم تویش. بعد دوباره از نو شروع کنم به گشتن پی تو. دوباره منتظرت باشم.

چشم به راه تو و امیدوار دیدنت، آفاق

دیگه برگشتن خیاله

کاش میشد دو سال و نیم گذشته رو از زندگیم پاک کنم.

کمترین اتفاقش این بود که بار گناهم اینقدر سنگین نمی شد.

۳۳ روز، یک جنگ داخلی

خودم را قرنطینه کرده‌ام تا فقط به کارهای پایان‌نامه برسم. دقیقا مثل این موقع‌. جالب اینکه هنوز هم تنها جایزه‌ای که به خودم وعده می‌دهم همین است که ۳۳ روز بعد، اگر توانستم حریف خودم بشوم، اگر یاد گرفتم چطور آدم‌ها، خودم و کارهام را سر و سامان بدهم، اگر همه‌ چیز را به اندازه‌ای که کافیست، خوب تمام کردم، بروم بالای کوه، روی نیمکت بشینم و تمام رنج این مدت را فریاد بزنم. به امید آن روز...

دالی

گویا اوایل هر ماه بنده یه قرار نانوشته با حضرت عزرائیل دارم که خودم یادم میره ولی اون میاد یه سر میزنه و میره.

زندگیَم عجیب خالیست

یک عشق بی تردید

یک هم زمانی در من و دیگری

یک لحظه که حرف، حرفِ دل باشد فقط

یک اتفاق ساده، یک شکوه ساده که تمام زندگی را سرشار کند از خود

در هوس بال و پرش

بی پر و پرکنده شدم

پ.ن: صدایی بهشتی