فاطمه جان و کوفت

برو سرت رو بذار بمیر فاطمه جان‌ به نظرم.

باعث تاسف

من را بردارید و جایم یک درخت بگذارید توی روابطم. بودنش لذت بخش‌تر است. خاصه در بهار. خانواده و دوستان هم می‌توانند بهش تکیه کنند. اما به من نه. نه متاسفانه.

گرد خستگی را از شانه‌هایم می‌تکانم

آن چنان سردردی دارم که آخرش من می‌میرم و اون زنده می‌مونه.

Das ist mir klar *

یک دفعه غم عالم هوار شده روی دلم. همین حالا که اتوبوس از ترمینال حرکت کرده و دارد با سرعت از تبریز عزیزم دور میشود. به اندازه همه عالم غمگینم. نکه از صبح نبوده باشم. نه. هر بار همین مکافات را دارم. چشم باز میکنم، میخوابم، بلند میشوم، کار میکنم، خستگی در میکنم و هر لحظه با خودم یا به خودم میگویم نمیخوام برم. انگار که بچه اول دبستانی که هنوز به مدرسه رفتن عادت نکرده. من عادت نکرده‌ام هنوز و هر بار پیرم درمیاید تا خودم را جمع و جور کنم. استاد پروژه یک همین چند دقیقه پیش پیام داده‌اند که کلاس فردا تشکیل نمی‌شود و فایل‌ها را هم در ایلرن میگذارند. سر ظهر هم از محل کار جدیدم زنگ زدند که فقط یک کلاسم به حد نصاب رسیده فعلا.
یعنی در ماه فقط ۱۶ ساعت شاغل هستم.
از شروع ترم یکبار هم سر کلاس‌های پروژه نرفته‌ام. البته کل زمان قبل از عید را درگیر کارها و تحویل‌های ترم یک بودیم. ترمی که به نحوه‌احسن گند زدم بهش. اما به هر حال نجات پیدا کردم و کاملا متنبه با خودم عهد کردم که این سه ترم باقی مانده دیگر چنین خبطی نکنم. اما دانشگاه تهران عجیب است کلا. دیده یا ندیده بپذیرید این را از من. توی دانشگاه‌های دیگر اگر فقط دانشجوها کلاسها را سر خود کنسل میکنند اینجا همه پایه پیچاندن هستند. از دانشجو تا استاد و پرسنل دانشگاه. آموزش مجازی هم که راه را سنگفرش کرده برایشان. حالا شما بگویید من که دو سال منتظر نشستم تا دانشگاه‌ها کاملا حضوری شوند و بعد برگردم سر درس و مشقم چه کار کنم؟
کار هم که آن جور. درست که محل کارم از خیلی لحاظ خوب است اما واقعا چهار ساعت در هفته نمی‌ارزد. چیزی هم عایدم نمی‌شود که. کار و درس تنها دلایل من هستند که حاضرم به خاطرشان همه‌ی آن غم عالم که گفتم را تحمل کنم. اما با این اوضاع به نظرم نمی‌ارزد. و این نیارزیدن خیلی برای سنگین است.
نمیخواهم بهانه بیاورم. توی تعطیلات نشستم روبه‌روی خودم سنگهام را باهاش واکندم. بلاخره متقاعد شد که باید این دو سال را تحمل کند و مدرکش را بگیرد. اما دلم نمیخواهد آخر این دو سال عایدی‌ام تنها آن مدرک کذایی و خروار خروار احساس شکست باشد. ولی آخر اوضاع همه‌اش طوری می‌شود که هیچ احساسی جز شکست نمیکنم.
اه، حیف توی اتوبوس نشسته‌ام، والا یک سیلی حواله گوش خودم میکردم. اما باشد، کنار می‌آیم. این شهر و اتفاقها و آدمهاش از همان اول با من بد تا کردند. اشکال ندارد. عادت که نمیکنم اما یک جور سر میکنم. یک کاریش میکنم دیگر. حالا که توی دانشگاه به اختیار بهم چیزی یاد نمی‌دهند راه میافتم این ور و آن ور. میگردم بین استادها و دانشجو‌ها. از هرکس که فکر کنم چیزی بارش هست سوال میپرسم. صبح تا شب می‌نشینم توی کتابخانه و آنقدر میخوانم که چشم‌هام ضعیف شود. را به را طرح میزنم و مسابقه شرکت میکنم. اسمم را می‌زنند توی کانال دانشکده و برای دانشگاه افتخار می‌آفرینم. آن وقت بهشان میگویم بروید به درک پرادعا‌های مغرور. همه شمایی که حتی امیدهامان را از ما دزدیدید. توی کانون بهم کلاس نمی‌دهند، شاگرد خصوصی میگیرم. رزومه‌ام را برای هر شرکت که برسم میفرستم. هر جا که بخواهند میروم مصاحبه کاری. زبان آلمانی یاد میگیرم. هم صبح میروم باشگاه هم شب. خودم را با طراحی و نقاشی خفه میکنم. آنقدر خط میکشم که دستهام تا ابد سیاه باقی بمانند. فریلنسینگ را جدی پی میگیرم. فرت و فرت برای خودم پروژه می‌تراشم، محصول طراحی میکنم و رندر میگیرم و هر جا برسم کارهام را آپلود میکنم. یک کاریش میکنم بلاخره. این جور نمی‌مانم.
یک بار برای خودم محض یادآوری نوشتم که حواست باشد، بودن تو در اینجا یک سرمایه گذاری خانوادگی ست. حالا هم حواسم هست، قول میدهم همه کاری بکنم که این سرمایه هدر نشود. آدم که برای رسیدن به چیزهایی که میخواهد از خودش کم نمیگذارد. قول.

* یعنی حواسم هست. از این آهنگ آلمانی برش داشتم.

ما که از همه عالم به‌ دریم!

داریخدوخ. چوخدا داریخدوخ.

پرهیز

اسنوبیسم= خود ویژه پنداری

از قصه‌های ناتمام

میدانی خیلی دلم میخواهد خبری از تو بگیرم. چند وقت پیش اسمت را دیدم و فهمیدم که دفاع داری. برایت دعا کردم. باور کن. راستش دلم میخواست یکبار دیگر می‌دیدمت. نه از دور. که با‌ هم مواجه می‌شدیم. بیشتر کنجکاو این هستم که بفهمم سر آن محبت چه آمد؟ اصلا واقعیت داشت؟ اگر داشت حالا چه شکلی شده برایت؟ کنجکاوم بدانم حسی که آنقدر محجوب ازش برایم گفتی را فراموش کرده‌ای؟ جوری که انگار هرگز نبوده؟ یا شاید به نفرت تبدیلش کرده‌ای؟ این کار ولی بی‌انصافی ست. همین که از من متنفر باشی. خودت میدانی که من هیچ کاره بودم. میدانم این را بشنوی پوزخند میزنی و می‌گویی که من همه‌کاره بودم. اما رو راست باش، مگر من چیزی بیشتر از کسی که سرش به درس و کتابش گرم است و توی آتلیه‌های خالی می‌نشیند به کار کردن و قاطی جمع‌ها نمی‌شود، خشک و جدی است و جز چند نفر دوست صمیمی دیگری ندارد، بودم؟ تو اصلا چه چیز این بشر را دوست داشتی؟ تازه افتاده‌ای به فکر نفرت؟ آه چه می‌گویم. معذرت میخواهم. چرا من این احساس را دارم که باید همیشه از تو معذرت خواهی کنم؟ ای کاش بدانی که من را با چه احساس گناهی تنها گذاشته‌ای؟ این را بهت گفته بودم. در همان جمله‌های اول. ببین هنوز هم دارمش. به من بگو با آن محبتی که ازش دم میزدی چه‌ کار کردی شاید چاره این عذاب وجدان هم شود. چرا از خیالم بیرون نمیروی؟ اصلا چرا تا به الآن آن جا مانده‌ای؟ این همه آدم که ماه‌ به ماه و سال به سال فراموشم می‌شوند اما تو جا خوش کرده‌ای انگار. راست راستش را بخواهی کنجکاوم از تو خبری بگیرم تا متقاعد بشوم که تمام شده‌ایم. محض رضای‌ خدا به من بگو، تمام شده‌ایم؟

پ.ن: خداوند خیالات، به حق این وقت عزیز، من را به راه راست هدایت کنید لطفا که سخت نیازمندم.

بَر آب

خیالی بود و گذشت.

برای دوستان

قضیه این است که من بلد نیستم چیزهایی که ازشان خوشم آمده یا دوستشان دارم را برای بقیه هم معرفی کنم. یعنی جوری وصفشان کنم که مستمع را بر سر ذوق آورم. معمولا این کار را نمیکنم چون یا من حق مطلب را ادا نمیکنم یا از واکنش مستمع می‌‌ترسم. خوشش نیاید چه؟ فکر نکند من چه آدم بیخود و بدسلیقه‌ای هستم؟ آن‌ها منطقی هستند. و روشنفکر. حالا نکند علایق آدم را از چشم بیاندازند؟ بگذریم.
اما اینجا، لابلای وبلاگها، توصیف های بقیه را دوست دارم و خیلی‌هاشان را میخوانم و بعدتر پی‌اش هم میروم. نمونه‌اش فانوسبان. خواندنی‌ها و دیدنی‌هایی که طوری ازشان می‌نویسند و حرف می‌زنند که خیال کنی در حال از دست دادن چیزی هستی.
خب من هم میخواستم بگویم اگر دوست داشتید این آهنگ را با هدفون و چشمانی بسته گوش کنید یا اگر حوصله بیشتری داشتید آخر شب بنشینید به تماشای فیلم Collateral Beauty. خوب هستند به نظرم. کم‌ِکم برای یک بار دیدن و شنیدن.

اگر لذت بردید بگذارید به حساب عیدی دیرهنگام دیوآل:))

کسی نیست. نیست؟!

گاهی هم خوبه آدم با عدم‌های زندگیش کنار بیاد.

مشغله

برای ما چند روز اول عید، سیزده به در، مسافرت و ماه رمضان همیشه آبستن اتفاق‌های بد است که بدون استثناء هر سال اتفاق می‌افتند. حتماً قابل حدس است و اصلا گفتن ندارد که حالا که همه‌ی این‌ها با هم مصادف شده‌اند، ما چند قلو زاییده‌ایم. هر کدام نشسته‌ایم یک گوشه مشغول پوشک کردن.

مقاومت مصالح

خستگی درست مثل کودکی بی‌تاب از زانوانش آویخته بود و نه نتها نمیگذاشت قدم از قدم بردارد که مجبورش کرد خم بشود و روی زانوهای دردناکش بنشیند. آن وقت به سر انگشتهایش آویخت. دستهاش را گرفت و او را به سمت خود کشید. دستانش را دراز کرد‌ و مثل یک جنین در خود جمع شد. خیال کرد خستگی حالا دست از سرش برمیدارد و از تنش بیرون می‌رود. آب می‌شود و می‌رود جایی توی زمین تا دفعه بعد که دوباره از زمین بلند شود و از زانو‌هایش بیاویزد . اما خستگی انگار قوی‌تر و سنگین‌تر از قبل بود. اول زمین گیرش کرد بعد زمین زیر پایش را شکافت و او را در یک حرکت بلعید.

من هم همینطور هادی، منم همینطور...

منِ منفوری که هرجا به همه حس بد دادم

جبر خلقتم همینه، من یه اشتباه ساده ام

تازگی زخم‌های کهنه

کم کم دارد سی سالت می‌شود. اما فهمید‌ه‌ای هر قدر هم عمر کنی، هر چند سال را هم که نو کنی خیلی اوقات همان بچه‌ی پنج شش ساله هستی، خیره به تصویری از خودخواهی که به جنون ختم می‌شود. تصویری که سالی دست کم یکبار تکرار می‌شود. در برابر این تصویر تو بزرگ نمی‌شوی. هر بار به اندازه همان بچه پنج شش ساله می‌ترسی و از ترس گریه میکنی. کم کم دارد سی سالت می‌شود و هر سال یقین میکنی که با این ترس تا ابد تنها خواهی ماند. تنها خواهی ماند تا دیگر نه در میانه جنون باشی و نه تماشاگر آن.