دیگر برای خودم یک پارچه رویا رویایی شدهام. به موزِ کال و خاویار و کرهشور هم بسنده نمیکنم. همه زندگیم شده رویا و پاهایم به ندرت روی زمین سفت خدا مینشیند. از صبح که چشم باز میکنم پا به دنیای رویا میگذارم و تا شب که بخوابم هفت عالم آنجا را سیر کردهام. رویای روز دفاعم را میبینم، سفرهای نرفتهام را، کارهای نکردهام، عشق ندیدهام، بچهی نداشتهام و خانه نزیستهام. جالب است که رویاهایم هم خالی از دردسر و غصه نیست. آنجا هم هزار مکافات دارم ولی تنها خوبیش این است که آنجا گاهی حریف را ناکاوت میکنم. میایستم حرفم را میزنم، داد و بیداد میکنم، حقم را میگیرم و میگذارم میروم. البته خیلی اوقات هم ناکاوت میشوم ولی چون رویاست، مثل فیلمها، یکدفعه دو دقیقه بعد، میشود یک سال بعد، پنج سال بعد. و من مثل ققنوسی از خاکستر خود بلند میشوم. غصه من را نمیکشد و عمر زود سپری میشود و "این نیز بگذرد" ها زودتر میگذرند و خب، آدم راحتتر تاب میآورد.
مغزم پیوسته تصویر و داستان میسازد. یک نشانه کافیست تا هر چه از دریچه چشمانم میگذرد، قبل از رسیدن به مغز، از صافی رویا رد شود. اما می دانید میخواهم یک زنجیر بخرم. بردارم پایم را ببندم یکجایی، بلکه دو دقیقه روی زمین بند شود. رویا که آخر و عاقبت ندارد. نان نمی شود. آب نمی شود. موزها کال می مانند و من کنج مطبخ می پوسم.
رفته بودم دانشکده معماری. توی شاهنشین قدکی ایستادهبودم به نماز که یکدفعه زنی در را سرآسیمه باز کرد و خودش را انداخت تو. چادر قجری سرش بود و پوشیه سفیدش را بالا زد. روی طاقچهها را دنبال چیزی گشت، گنجه توی دیوار را زیر و رو کرد و وقتی خواست برود رو کرد به من و گفت: چرا وایستادی؟ بجنب الآن آژانا میان!
***
رفتم دانشکده خودمان. یک زمانی کارخانه چرم سازی بود برای خودش. رفتم سلف، ناهارم را بگیرم. چشمم خورد به یکی از دستگاههای قدیمی کارخانه که گذاشته بودند کنج سلف باقی بماند. ایستادم به تماشا. مردی دست و صورت کثیف بهم تنه زد و رفت پشت دستگاه ایستاد. برگشتم دیدم پوست است که از در و دیوار آویزان شده و همهجا بوی گاو میدهد. صف بچهها برای ناهار هم تا جلوی در کش آمده.
***
بعد از ظهری هوای خوب و مسیر سبز شهناز و سکوت کوچه پس کوچهها من را میخواند. پیاده راه افتادم. نرسیده به چهار راه پیچیدم توی کوچه واعظ. داشتم خانهها را تماشا میکردم. هنوز جابه جا دیوار نوشتههای انقلاب روی در و دیوارها مانده. "شاه رفت"، " مرگ بر منافق"، " شریعتمداری؛ مجتهد آمریکایی". یکهو صدای افتادن چیزی را میشنوم. شبیه برخورد لوله فلزی اسپری رنگ با آسفالت. یک نفر دارد میدود و من صدای نفس نفس زدنش را هم میشنوم.
***
رسیدهام میدان ساعت. آفتاب غروب کرده و هوا تاریک شده. به ساختمان سنگی و سر ستونهاش نگاه می کنم. به پنجره های بلند و قوس دار گوتیکی و به عقابی که نشان آلمانی هاست. در ساختمان باز می شود و زنی با پیراهن سیاه بلند و کلاه و توری که سر و صورتش را پوشانده بیرون می آید. دستش را تکان می دهد و از لای ماشین ها درشکه ای برایش نگه می دارد. سوار می شود و درشکه چی شلاقش را بالا می برد. سر پیچ مقصودیه دیگر نمی بینمشان.
***
باید بروم و خودم را به خانه برسانم اما ادامه راه خالی نیست. یانقین را خواهم دید و لابد جوانکی را که هنوز آن بالا کشیک اولین شعله های آتش را می کشد. از پل گاری خواهم گذشت و از کنار کاروان کوچکی از روی پل رد می شوند. و چایکنار را قدم خواهم زد و کسی را خواهم دید که بسیار شبیه یوسف اعتصام الملک است. از من می پرسد که کجا می روم و من هم می گویم می روم سمت باغ کلانتر. کاری دارید؟ جواب نداده و خداحافظی نکرده راهش را میکشد و می رود. شاید دل خوشی از کلانتر ندارد.
نخیر، انگاری تا برسم خانه، یک دور تاریخ این شهر را باید مرور کنم.