باد خنک از جانب خوارزم

پاییز خودش را همراه اولین گلابی های درخت بلند بالای حیاط به ایوان خانه رسانده و منتظرخانم جان است تا بیاید قربان قد و بالایش برود و برایش در دیگچه های مسی مربای گلابی درست کند. آن وقت من بنشینم کنار دستش و حواسم باشد گلابی ها زیاد توی شیره نجوشند. به گمانم پاییز هم گلابی های درسته توی مربا را بیشتر دوست دارد. 

 

سحرخیز باش تا...

از گوشه باز پنجره آسمان را دیدم و چند ستاره که می درخشیدند. هوا هنوز تاریک بود و ساعت زنگ نزده بود.من خواب عجیبی دیده بودم و عجیب تر اینکه خواب یادم مانده بود.

 

دیوانه ترسیده بود و چراغ و تلویزیون را روشن گذاشته بود تا خوابش ببرد.خاموششان کردم، بیدار نشد.

 وضو گرفتم و از پنجره شهر را تماشا کردم. ماه تمام روبه روی من ایستاده بود و شهر تاریک را روشنایی می بخشید. چشم هایم را بستم تا این قاب را به خاطر بسپارم و بعد دعا خواندم. به پنجره که برگشتم ماه پشت قامت شهر که کم کم بیدار میشد پنهان شده بود و من لبخند میزدم که شاید روز خوبی را شروع کرده باشم.

 

پ.ن: همونقدر که من توانایی شروع یک روز خوب رو دارم، دیگران چند برابر توانایی گند زدن بهش رو دارن.

عقرب زلف کجت با قمر قرینه

از حمام آمده بودم بیرون و جلوی کمد داشتم لباس میپوشیدم که نوشین عین....در را باز کرد و آمد تو.برگشتم تا فحشی چیزی نثارش کنم و بفرستمش بیرون که دیدم با چشمانی گرد و دهانی باز،انگار که مرده از گور در آمده ای روبه رویش ایستاده،مرا نگاه میکند و بعد تقریبا داد زد: سرت کو؟

 

پوزخند به لب جلوی آینه ایستادم و دست کردم لای موهام و گفتم: سرم سر جاشه،فقط موهامو یه هوا کوتاه کردم ،سبک شم. بعد نگاه عاقل اندر سفیه نوشین در آینه.

بگذار هرطور که میخواهد نگاه کند،یعنی آدم در این دنیا اختیار موهای خودش را هم  ندارد؟مخصوصا که پول خوبی بابتشان گرفتم.