ترمیم

بسیار خب، غر و عصبانیت کافیه دیگه. برمی‌گردیم به خلوت لذت‌های کوچیک و رنج‌های بزرگمون. قمری‌ها‌ و یاکریم‌ها و یاد جعفر رو هم که داریم هنوز. و آفتابی که پشت آدم رو گرم بکنه. برای امروز خوبه.

فریادهای خاموش

کاش با گفتن این حرف من رو دیوونه نکنن:

- تنهایی میخوای چی‌ کار کنی؟

- تنهایی میخوام زندگی کنم. بذارین زندگی کنم. ولم کنید.

ای کاش من همین فردا صبح برگردم خونه ولی کسی به روم نیاره که چقدر ضعیفم.

ای کاش من انصراف بدم از هر چیزی که من رو اینجا موندگار کرده و کسی به روم نیاره که چقدر بی‌اراده‌ام.

پ.ن: محض به خاطر سپردن باید بگم که همه این احساسات منفی، همه این غم و عصبانیت به خاطر این هست که مهمان خونه دایی‌ اینا هستم و تصمیم دارم آخرین باری باشه که همچین خبطی میکنم.

دایی

من هر وقت میام اینجا ده تا جون از جونام کم میشه. فرسوده میشم از شنیدن غر، داد و فریاد و حرف‌های پر از طعنه و کنایه از دهن بزرگ و کوچیک. صد سال پیر میشم از تماشای بی‌مهری و بی‌احترامی.

الآن منی که باشم، یه سمعک لازم دارم با یه عینک ته استکانی و یه واکر. که همشون رو بذارم یه گوشه دور، تنبلیم بشه یا حتی نتونم برم سراغشون. بشینم سر جام و نه چیزی بشنوم، نه جایی رو ببینم و نه حتی بتونم قدم از قدم بردارم.

اتاقی آبی

سهم من از امروز می‌توانست نشستن روی این صندلی و کار کردن در آرامش و سکوت باشد. سهمم از امروز می‌توانست شوربای ماست خوشمزه‌ای باشد که برای ناهار پخته‌ام تا با هم اتاقی جدیدم بخوریم. سهمم از امروز می‌توانست جلو رفتن کارهام و یادگرفتن مطالب جدید باشد. سهمم از امروز میتوانست زیبا و شیرین باشد. میشد کمی دلگرمی و خوش‌حالی باشد. نیست.

می‌توانست باشد اگر من بلد بودم رک و صریح نه بگویم. میشد اگر آدم‌ها فکر نمی‌کردند که من تنها هستم و تنهایی دارد اذیتم می‌کند و خودم عقلم نمی‌رسد حتماً و آنها باید من را از تنهایی در‌بیاورند. میشد، اگر می‌توانستم اطرافیانم را قانع کنم که من دشمن خودم نیستم، انقدر بزرگ شده‌ام که دلم بخواهد برنامه روزهام و طرز زندگی کردنم را خودم انتخاب کنم. به جایش سهمم از واقعیت امروز بد است. غمگین است. اعصاب خردکن است. و من منتظرم این روز زیبا تمام شود هر چه زودتر. منتظرم برگردم به نقطه آرامشی که تازه دو روز است پیدایش کرده‌ام.

من چیز زیادی از آدم‌ها نمیخواهم که. فقط یک چند وقت کاری به من نداشته باشند. من را فراموش کنند. بگذارند خودم برای ارتباط برقرار کردن پیشقدم بشوم. اینکه چیزی نیست؟ ول کردن یک نفر به حال خودش انقدر سخت هست یعنی؟ باورتان میشود من دارم این‌ها را با گریه مینویسم؟ باورتان می‌شود دارم بابت تنهایی‌ای که آدم‌های عزیزم از سر لطف به همش میزنند، از آن‌ها و بعد هم از خودم متنفر می‌شوم؟ چرا زندگی‌ام اینطور شده؟ چرا همه دویدن‌هام به نرسیدن ختم می‌شود؟ من چه مرگم هست آخر؟ این سوال کاش یک روز بلاخره جوابی پیدا کند.

امشب شوق زندگی رو دارم ها، اما ناش رو ندارم. خیلی خسته‌ام.

اعجاز

تهران که قبول شدم، همش غصه ندیدن برف داشتم. همش دعا میکردم امسال تهران زمستون پربرفی داشته باشه.

این بمونه اینجا، به یادگار از روزی که صبح تا شب شکوفه‌های سفید روی درختا مینشستن. از سخاوت آسمون.

صد چشم و صد نگاه، صد چشمه خون

مارال

خبیث، دروغگو، بی‌منطق، بدجنس.

این‌ها کلیدواژه‌های امروز. اینجا باشن تا یادم بمونه بعد از این اون خوش‌بینی احمقانه رو بذارم‌ لب طاقچه. یادم‌ بمونه گاهی باید به شناخت دیگران از یک آدم اعتماد کنم. درباره کلمه overtrusted فکر کنم. یادم بمونه بعدتر که حالم بهتر بود بیشتر در این مورد بنویسم.

شما مستثنا نیستید

تقریبا به تمام دوستانم، حالا در موقعیتهای مختلف و با لحنهای متفاوت؛ گاهی به خنده و شوخی، گاهی غمگین و یک جاهایی هم کاملا جدی، اما به همه شان گفته ام که من بیشتر اوقات انسان معاشرتی ای نیستم و از تنهایی بیشتر لذت می برم. نه از سر غرور و این صحبتها. گِل هر کس را یکجور سرشته اند بلاخره. اما واقعا برایم سوال است که چه چیز باعث میشود دوستان عزیزم این قضیه را به خودشان تعمیم ندهند؟

چه شروع، چه پایان

چک کردن آدم‌ها؛ اصلِ کاری که هر روز انجام میدیم.

آزادی بعد از این نکته چطور تعریف میشه؟

اما ما هنوز زنده ایم

- اسم این لحظه رو چی بذاریم؟

- مگه برای لحظه هم اسم میذارن. تا بیای بهش فکر کنی اون لحظه تموم شده دیگه.

- پس اسم این لحظات رو چی بذاریم؟

لبخند

- شورانگیز.

ما که یک عمر موقتاً زنده‌ایم، بگذار موقتاً هم بمیریم چند وقت.

مریضم و یک هفته‌ است که خیلی کمتر از حد معمول کار میکنم و خیلی بیشتر از حد معمول میخوابم. همه جای بدنم درد میکنه. ترسناکتر از همه درد پهلومه. از چند ماه پیش که اون درد کشنده تو پهلوم پیچید، بدنم رو به رعشه درآورد و بعد دست و پام رو سِر کرد، دچار فوبیای درد پهلو شدم. با اندک احساس ناراحتی‌ای دست و پام شل میشه، میشینم، تو خودم جمع میشم و منتظر شدیدتر شدنش میمونم.
حالا‌ هم مریضم. اما ای کاش خوب نشم. ای کاش این درد فردا بیشتر از امروز باشه و پس فردا هم بیشتر از فردا. حالم اونقدر بد بشه که برم بیمارستان. بدتر بشه و برم بخش مراقبت‌های ویژه. و اونجا ممنوع الملاقات باشم. جهان اگر به من چند ماه و چند روز نه، اما اقلا یک روز، فقط یک روز تنهایی و خلوت کامل بدهکاره. کاش بفهمه هیچ وقتی بهتر از الآن برای صاف کردن بدهیش نیست. بلیطم برای برگشت رو از دست بدم. ددلاین ارائه درس روش شناسی رو هم و احتمالا درس رو بیافتم. کلاس‌های کانون رو نتونم برم و احتمال پیدا کردن یه کار خوب چندین ماه دیگه به عقب بیافته. چندتا از دوستام، معصومه و محبوبه اینا رو نبینم. زمان ثبت نام اتاق جدید رو هم از دست بدم و بعدتر برای گرفتن خوابگاه کلی دردسر داشته‌ باشم. تحویل پروژه مجسمه عقب‌تر بیافته. اگر که به ‌کل کنسل نشه و در اون صورت پول چندین هفته کارم رو هم از دست بدم. احتمالا تولد مریم هم نتونم برم. مراسم سفره مامان هم نباشم. خونه تکونی دم عید رو هم. شاید حتی تحویل سال رو.

کاش بشه که نباشم. چون همه این از دست دادن‌ها و حتی جون کندن‌های بعدش برای جبران این تعویق می‌ارزه به نبودن و عدم برای چند روز و یا چند ساعت. مرده باشم موقتاً اون هم با یک عذر موجه.
که وقتی زنده شدم باهاش بشه دهن بازخواست کن‌ها رو بست و یا بهانه برای دلخوری دست کسی نداد. بپرسن فلانی چرا نیستی این چند وقته؟ بگم مرده بودم. نبودم.

کاش بشه و چند روزی نباشم. اگر تا آخر سال هم نه، اقلا تا آخر همین هفته. خواهش میکنم.

در بند ادب و انسانیت

نه دوستش دارم، نه میخوام دوستش داشته باشم و نه میتونم که دوستش داشته باشم.

کاش دلش نشکنه ولی.

ریکاوری یا سرد کردن

ای کاش بعد از هر فصل یه زمستون داشتیم.

غمگین نیستم. که غم‌انگیزم.

بابا

پدر شاید همین شاخه شکننده یخ زده است که سبزی زندگی را همیشه با خود دارد. یا خودش را و یا یادش را.

پدر شاید همین صدای آرام است.

Rest factory

به خودت می‌آیی میبینی توی کثافت داری غرق میشوی. دست و پا میزنی که خودت را بکشی بیرون. اما از تقلا کردن هم خسته می‌شوی و توی گندآب خوابت می‌برد.

بلاخره یک روز ولی خودت را با دستهای خودت یا همت دست دیگری بیرون میکشی. از روشنایی روز و نگاه آدم‌ها خجالت میکشی. همه چیز را هی میشوری، هی میشوری تا شاید آب پاکشان کند. از لباس‌ها و اشیاء شروع میکنی. هر چیز که آلوده باشد را با آب غسلش می‌دهی. بعد دستها را. پاها و تنت را. آب را مشت میکنی و خالی‌اش میکنی توی سوراخ گوش‌هات. انگشت میگردانی توی حدقه چشم‌ها. نه اینطور نمیشود. با این همه آب که ریخته‌ای حالا گندآب توی سرت هست. باید سرت را بشکافی، آن تکه درهم پیچیده را بیرون بیاوری و آب بگردانی لای درزهاش. آنقدر بسابیش که مغزت پاک شود. سفید سفید. درست به سفیدی روز اول تولدت.

شخصیت

1. آدمیزادی که هر بار خودش رو توی گندآب ساخته خودش غرق میکنه، بعد دنبال راه نجات میگرده.

2. چشم‌ها را باید شست. با مغزها چه باید کرد؟