Make sb do sth

حالا تا ابد یادم میمونه که بعد از make فعل با to نمیاریم. هرچند که وسط مصاحبه کاری جای یادگرفتن این چیزا نیست :((

بارالها تو تا حالا برای چیزی اضطراب داشتی؟

من را هنوز از آن جوانه سهمی هست

چرا دیشب هیچ عکسی نگرفتم؟

نه از برف شورانگیزی که می‌بارید، نه در مسیر تاریک و طولانی‌ای که قدم میزدم، نه در آن کافه پر دود اما جادویی که اصلا پر دود بودنش جادویی‌ترش میکرد، نه در آن جمع پذیرا و نه حتی در راه برگشت و هول به موقع رسیدن به خوابگاه. هیچ عکسی نگرفتم و از این بابت خیلی ناراحتم. شاید مریم گرفته باشد. شاید ازش بخواهم یک یا دو فریم برایم بفرستد. اما من اصلا به ذهنم نرسید که گوشی دست بگیرم و قابی ببندم. احتمالا این کار خاصیت اوقاتی هست که به آدم یا خیلی خوش میگذرد یا خیلی بد. تا به الآن در این شهر به من خیلی اوقات بد و شاید نوک سوزنی خوش گذشته باشد که آن هم قطعا بعدتر کوفتم شده اما هنوز خاطره دیشب لبخند به لبم می‌آورد. فکر کنم تا چند روز هم اینطور باشد. بعد از مدتها از بودنم در جمع خوشحال بودم. می‌خندیدم و با آدم‌هایی جدید معاشرت میکردم و عجیب اینکه اضطراب و خجالت نداشتم. راستش از خودم ممنونم که دیشب همه وسوسه‌ها و بهانه‌ها و نشدن‌ها را گذاشت کنار و چند ساعتی لذت برایم ساخت. و همین‌طور از مریم، نازنین، دانیال، یاسمین، آقای منشوری، آقای عباسیان و او که احتمالا اسمش امیر بود. و همینطور از هری پاتر :)))

اون گوشه سمت راست، پایین جای منه. هیچ کس حق نداره پرش کنه

احساس اینکه نیستم و جام خالی نیست براشون...

سر گشته

برای دلتنگی صبح جمعه یک غریب

آن ور بوم دلتنگی

خواهر و بردارم یک سری عکس از خودشان برایم فرستاده‌اند. دلم میخواهد یکیشان را چاپ کنم، بزنمش روی دیوار. دلم میخواهد خیلی از عکسهای دوتایی‌شان یا سه‌تاییمان را چاپ کنم بزنم روی دیوار. دلم میخواهد دور و برم، جلو چشمم، پشت سرم، به هر جا که چشمم میخورد خواهر و برادرم را ببینم.

.

فقط بیچاره هم اتاقی‌هام.

هراس

نصف بیشتر دوستیام رو بعد صمیمی تر شدن از دست میدم.

آدما فکر میکنن دارن لطف میکنن‌ اما در حقیقت فقط دارن اشتباه میکنن.

برف میاد که اعصاب ما خرد شه

موندن، مردنِ تدریجیه!

من گفتم انصراف میدم، من غلط کردم.

آستانه

+ چقدر حرص بخورم اول جوونی؟

- اونقدر که برسی به اول پیری.

. عمیقاً میخوام در یک حرکت انتحاری درخواست انصراف رو پر کنم و خلاص شم از این همه بلاتکلیفی.

از سبکی اگر پرواز کنم رواست

سبک شدم. از این فکر که فردا هم اینجا هستم و بنا نیست کسی رو ببینم و معاشرت مضطربم بکنه خوشحال و سبک شدم. قبلش، چه موقع صبح که چشم باز کردم، چه سر شب که ساکم رو جمع میکردم، انگار که قلبم رو گرفته باشن توی مشت و نذارن بتپه، نفسم سنگین بود.آشوب بودم همش. دلم گواهی بد میداد. گفتم دم رفتن صدقه میذارم کنار. اما هیچ آروم نگرفتم. لباسام رو اتو میکردم و میگفتم که نمیخوام برم. دوش میگرفتم و میگفتم که نمیخوام برم. غذا برای تو راهم برمیداشتم و میگفتم که نمیخوام برم. بلیط میگرفتم و میگفتم که نمیخوام برم. که شانسم زد و برای امشب بلیط پیدا نکردم. انگار کن بال درآورده باشم. خیالم راحت شد که امشب نمیرم. که فردا هم خونه هستم، خونه‌ی عزیز، پیش آدم‌های امن زندگیم.

پ.ن: یک چیزهایی در من عوض شده. حالا برایم مهم نیست که بیست و چهار ساعته سر هر چیز بیخودی توی خانه‌مان دعواست یا همه‌اش سر و صدا. مهم نیست ما حرف هم را نمی‌فهمیم. مهم نیست توی دست و پای هم هستیم. مهم نیست خیلی حال و حوصله هم را نداریم. مهم نیست هر چه جمع و جور میکنیم این خانه نظم پیدا نمی‌کند. حالا خیلی چیزها که پیشتر ازشان فراری بودم برایم مهم نیست و نمیدانم چطور شده. شاید بدبختی‌های جدید جای بدبختی‌های قبلی را گرفته‌اند و بدبختی درست خلاف هر چیز دیگری، نوَش که به بازار می‌آید، کهنه‌اَش نه تنها دل‌آزار نمی‌شود که آدم هوایشان را میکند و دلش برای آن‌ بدبختی‌های کهنه‌ای که بهشان خو کرده بود تنگ می‌شود. بی‌انصافی میکنم. میدانم. اسم این‌ها بدبختی نیست. حالا یک چیزی گفتم. خلاصه منظورم این بود که الآن می‌توانم بگویم که دلم برای این خانه و این شهر و همه متعلقاتشان تنگ می‌شود و این توامان خوشحال کننده، غم‌انگیز و عجیب است.

پ.ن دوم: این تفاوت لحن در نوشتار اگر آزاردهنده است به بزرگی خود ببخشید. چون برای خودم هست و باید بعدتر یک کاریش بکنم.

اگر یه روز "ه" رو ببینم و باب صحبت باز بشه شاید ازش بپرسم، شعرها و حرفهایی که برام نوشته بود و من حتی نتونسته بودم نگاهشون کنم رو چی کار کرد؟

این رو منِ خیال پرداز الآن میگه، و اِلّا در واقعیت احتمالا تنها بتونم بهش سلام بدم بی اینکه حتی به چشماش نگاه کنم. آدمیزادی که من باشم موجود عجیب و در مواقعی بسیار ترحم برانگیزه. درب و داغون و همواره پشیمون از کرده و نکرده.

ساکن شدن و راه نپیمودن ما چیست؟

این مرتبه که برگردم به آن شهر، نباید هیچ صبحی را روی تخت آن اتاق شب کنم. باید اوقات بیشتری را تنها باشم. باید کار کنم. غذا بخورم. کمتر بهانه بیاورم. دیگر سوار مترو نشوم، حداقل تا وقتی مجبور نشده‌ام. باید مسیر اتوبوس‌های خطی را بهتر یاد بگیرم. باید بگردم. دنبال چیزهایی که قبل تر خیال میکردم آنجا پیداشان خواهم کرد اما از وقتی پایم را گذاشتم توی آن شهر خودم را بیهوده به تختم، به آن تنها مساحت یک در دو متری که اختیارش دست خودم هست زنجیر کردم. باید بروم دانشگاه. بروم کتابخانه. این مرتبه نباید هیچ روزی را توی آن اتاق به هم ریخته و بد بو، بگذرانم که روانم فرسوده شود. به هر جان کندنی هم باشد باید دست خودم را بگیرم و از آن جهنم بکشمش بیرون.

اصلا این مرتبه اگر هیچ کدام از بایدهام را هم که عملی نکنم باید با همین ترکیب بیایم روی این نیمکت بنشینم و یک چیزی بخوانم، بکشم یا بنویسم. شبیه قرار یک پیرمرد بازنشسته با خودش. باید هر روز بیایم و این یک کار را انجام بدهم.

شب، خارجی، پارک لاله

از والیبال که برگشتند اعصاب خردتر بودند. گفت خیلی خوش گذشت اما آخرش را کوفتمان کردند. پسره کلید کرده بود ازمان شماره بگیرد. توی تخم چشمم نگاه کرد و گفت من از جثه ات خوشم آمده. میگفت خیال میکردم به این حرفهایی که برای آزادی و زن ها و انسانیت میزنند باور دارند. اما همه اش در حد شعار است. یک چیزهایی باید در درون ما تغییر کند. گندش بزنند که هر روز اتفاقی می افتد که آدم را مصمم میکند به رفتن.

من بالا روی تختم نشسته بودم و یاد این تکه از کوری افتادم:

کورها روی تخت دراز کشیده بودند تا خوابشان ببرد بلکه بدبختی­شان را از یاد ببرند. زن دکتر با احتیاط تمام به شوهرش کمک کرد، تا خودش را تمیز کند، انگار می­ترسید یکی ببیند. حالا آن سکوت غمباری که معمولاً توی بیمارستان­ها و موقع خواب بیماران سنگینی می­کرد، توی بخش حاکم بود. آشفته روی تخت نشسته بود و به صورت­های مات و دستی که موقع خواب تکان می­خورد، چشم دوخت. نمی­دانست کور می­شود یا نه و دلیل موجهی برای کور نشدن خود نمی­ یافت. با این وضع گند می­ زدند به زمین و آسمان. در آن موقع صدای خفه فروخورده­ ای شنید، نجوایی خاموش و صداهایی نامفهوم که توی دهان می­چرخید و بعد سر و صدا به مرنو و نفس زدن­ های رو به خاموشی بدل شد. یکی از ته بخش صدایش به اعتراض در آمد. خوک­ها، اینها از خوک بدترند. نه خوک نیستند، اینها زن و مردی هستند که از همدیگر جز این چیزی نمی­دانند.

کوری، ژوزه ساراماگو

شهر اموات

دیشب عمیقاً آرزو کردم که کاش یکی از ساکنین اینجا بودم.

Get off your knees

فی الحال به جای همه حرفهای ناگفته من که البته آنها هم همین ها هستند؛ چیزی شبیه بهشان. به اضافه اینکه دلم برای کارگاه، حمیدرضا، علی آقا، حسنا، فریم های روی دیوار، پاسیو، میشل، کاسه نودل داغ و سمباده ها خیلی تنگ شده.