ای کاش می گشودیَم آرام
گفتنی ها کم نیست اما هوای حوصله ابریست.
گفتنی ها کم نیست اما هوای حوصله ابریست.
دلم گرفته از این همه احساس ناامنی که آدمهای دور و نزدیک بهم میدن.
پ.ن: گمونم مردن جعفر بهانه بود. حراف شده ام اینجا. شاید چون محرم امنی نیست فعلا.
پناه بر راه پله های طبله کرده و پوسیده از شرِ اتاقهای مشترکِ گرم و کثیف و بد بو

همیشه وقتی هوا اینقدر آلوده میشه به این فکر میکنم که اگه دیگه تمیز نشه چی؟ اگر چند روز پیش آخرین روزی بود که آسمون آبی رو دیدیم چی؟ چه امیدی به بعدِ بهتر از حال هست؟
پ.ن: کلا در مواجهه با بدبختی به برگشت خوشی فکر نمیکنم. به بدبخت تر شدن فکر میکنم.
مامان را گذاشتم ترمینال و برگشتم. منتظر نماندم که اتوبوسش حرکت کند. ساکها را گذاشتم کنار صندلی و برای خداحافظی بغلش کردم. دم گوشم گفت اینقدر فکر و خیال نکن. بشین پای درس و مشقت. گفتم چشم ولی میدانم خودم هم به چشمی که گفتم مطمئن نیستم. باید با خواهرم حرف بزنم. زنگ که زدم گفت سرکار هست، عصری حرف میزنیم. حالا یک ساعتی هست نشسته ام روی صندلی اتاق و با گوشیم ور میروم. مریم پیام داده آخر هفته برویم رشت. دیروز هم معصومه زنگ زد که شب چله می آید دنبالم برویم خانه شان. چند روز قبلش هم حسنا پیام داد که اگر تا یلدا دوست پسر پیدا نکرده باشد باهم برویم بیرون. من ماندهام با این سوال که چطور به آدمهای عزیزم بگویم که میخواهم تنها باشم. خلوتی خالی و ساکت. کاش عوض همه اینها یکی بیاید دستم را بگیرد، ببردم توی اتاقی که دورتا دورش جز یک مخده و بخاری و دوتا پتو هیچ چیز دیگر نداشته نباشد. منظره بیرونش هم تا چشم کار میکند سفیدی برف باشد. محض خاطر شارژ لپتاپ یک پریز برق هم داشته باشد. اما اینترنت و آنتن نه. من را بگذارد آنجا و وعده بدهد که ظهر شنبه میآید دنبالم تا به کلاس صبح یکشنبه ام برسم حتما. بهم بگوید که بشین پای درس و مشقت و من بی حرف پیش بشینم و کار کنم فقط. بخوانم، بنویسم، یاد بگیرم و بسازم. لا به لا اگر دلم برای کسی یا جایی تنگ شد همان جور که مشغول کارم هستم راحت و بی دغدغه بزنم زیر گریه، یا بی رودبایستی و خجالت برای خودم شعری آوازی چیزی بخوانم.
من تا حالا از نزدیک دریا را ندیده ام. توی خیالم اما بارها پا برهنه روی شنهای ساحل دویدهام. خیلی ذوق دارم که این کار را در واقعیت هم بکنم اما اصرار احمقانهای دارم برای آنکه در اولین مواجههام با دریا تنها باشم. بگذریم از اینکه این اصرار به تنها بودن را من تقریبا برای همه چیز دارم. از طرفی دفعه پیش دعوت مریم برای قزوین را هم رد کردم و این مرتبه نمیخواهم از خودم ناراحتش کنم. بین خودمان یک حرفی داریم که خیلی هم درست هست. اینکه من خیلی از اولین ها را با مریم تجربه کردهام. فعلا که جواب مریم را حواله داده ام به شب. تا با خواهرم حرف بزنم و کمی هم خودم را، کارها و فکرهام را جمع و جور کنم. از همه اینها گذشته این چند روز به بهانه بودن مامان همینطور بیحساب خرج کردهام. حالا بیحساب بیحساب هم که نه. آخر نمیخواستم مامان معذب شود. الآن باید قناعت کنم و بیشتر دو دوتا چهارتا کنم.
دعوت معصومه را هر طور شده باید رد کنم. کوپن یک سالهام برای شنیدن گلگیها و توقعات بیحساب دایی همین هفته پر شد و توان دوباره شنیدنشان را ندارم.
با حسنا به آدم خوش میگذرد. اصرار نمیکند، تعارف ندارد و رو راست هست. بگذریم از اینکه خیلی باهم جور هستیم و من از اینکه یکی اینقدر شبیه خودم را پیدا کردهام که حرفهام را میفهمد خیلی خوشحالم. اما حوصله بیرون رفتن ندارم. آن هم توی تهران.
جدای از این میخواهم شب یلدا تنها و توی خوابگاه باشم. غمگین و افسرده میشوم اما مهم نیست. یک سری مناسبتها کاملا خانوادگی هستند و من هم اصرار دارم همانطور باقی بمانند. یلدا جزو آنهاست. یلداهای ما مثل باقی مناسبتها خلاصه میشود در چند ساعت دورهمی پنج نفرهمان، خوردن خوراکی و تماشا کردن فیلمی چیزی. در اکثر موارد خیلی کند و کسل و معمولی. قبل آمدنم به خوابگاه، خواهرم گفته بود یلدا را حتما برگرد خانه و من گفته بودم که بیست و پنج سال شبهای یلدا را توی این خانه بودم و هر سال به اندازه سال قبل حوصله سربر بوده. امسال میخواهم یلدای متفاوتی داشته باشم.
واقعا این حرف را به خواهرم گفتم. من گاهی اوقات در بیان واقعیت خیلی بیملاحظه میشوم. اصلا فکر نمیکنم که حرفم ممکن است دل عزیزترینهایم را بشکند. حالا برای تنبیه خودم هم که شده میخواهم یلدا را تنها و توی خوابگاه باشم. کاش زبانم برای بهانه آوردن کوتاه نباشد.
تقریباً هر روز که بیدار می شوم سعی میکنم به یاد بیاورم که چرا بیدار شده ام؟
نه آنکه هدفی یا کاری نداشته باشم. اتفاقاً مرتب هر روز یادداشت میکنم. برنامه می ریزم. می نویسم. ولی چشم که باز میکنم، همه شان یک دفعه برایم آنقدر بی ارزش میشوند که هر حرکتی برای انجام دادن کارهام به نظرم تلف و بی معناست. هی هم دنبال جواب برای آن ورِ منطقی ام میگردم که ازم می پرسد: خب اگر این کارها را نکنی یعنی دیگر تلف نمی شوی؟
فعلاً سوالش را با این وعده جواب میدهم که بلاخره روزی میرسد که من یاد گرفته باشم چطور زندگی کنم و ازش راضی هم باشم.
پ.ن: رفتم شرایط درخواست انصراف از تحصیل را خواندم. اگر از زحمت های خودم و نگرانی های خانواده و هزینه هایی که کرده ایم حیفم نمی آمد، در همین لحظه درخواست را می دادم. اما حیف. حیف از روزگار.
دیدنِ خاله، دیدنِ دایی رو میشوره میبره.
من واقعا انسان معاشرتی نیستم. واقعا انسان مناسب گشت و گذار نیستم. من تو هیچ کدوم اینا همراه خوبی نیستم. فقط تو عزلتها رو من حساب کنید لطفاً.
به چه چیز فکر میکنم؟
به اینجایی که هستم. خانهای که همیشه با درخت انجیر بزرگش به خاطر داشتم. چقدر قد کشیدهام که این خانه و درخت انجیر اینقدر کوچک شده و چقدر دور هست آخرین باری که اینجا بودهام. به آدمهایی که از دیروز کنارشان بودم فکر میکنم. به پیر شدن. دفرمه شدن بدن انسان. به تناقض موجود در صحنه روبهروم؛ نصیحت کردن یک پیرمرد.
به نامه میم فکر میکنم و حرفهایی که باید جمعشان کنم روی کاغذ. من حرف زیاد دارم. فکر هم بیشتر. اما جمع کردنشان آنقدر سخت است که معمولا بیخیالش میشوم. اما این یک قلم را نه میشود و نباید بیخیال بشوم.
به مقالهای که برای استاد نفرستادهام فکر میکنم. به کلاسهایی که برگزار نمیشوند. به موضوعهایی که باید پیشان بروم و کاش یک روزی بروم بلاخره. به آونگ همیشه در حال نوسان انگیزهام برای درس خواندن، کار کردن و ادامه دادن زندگی فکر میکنم.
به این چهار روز ننوشتن و شکستن قولی که روز مردن جعفر دادم. اقلا باید احترام محبتی که به او داشتم را باید نگه میداشتم. که نداشتم.
به آینده همیشه مبهم این نقطه جغرافیایی فکر میکنم. به بیسوادی و ندانستن و نفهمیدن خیلی از اتفاقاتی که همه زندگیمان بهشان گره خورده. به آدم ها. مشت ها و خون ها. به ابهام و کدورتی که همه زندگی را تار کرده. به آرزوی شفافیت...
دیدار با فامیل؛ بمباران با چرت و پرت
من؟ سعی میکنم دوستشون داشته باشم. سعی میکنم محبتی که اغلب به بدترین نحو ابراز میکنن رو درک کنم و پذیرا باشم. اما سعی من هم تا حدی جوابگوست. پس کاش زودتر خلوتی باشد و سکوتی تا بلکه تجدید قوا کنم.
حالا که مامان پیشمه دلم برای بابا تنگه.
گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی
صبر کن گوهر شناس قابلی پیدا شود
اینجا که هستم خیلی روزها، درست مثل امروز، با بغض بیدار میشوم و تا ساعتها همهی تلاشم این میشود که بغضم را آنقدر معطل کنم تا هماتاقیهایم حاضر بشوند و بروند سر کلاسهاشان. بینی ام تیر میکشد، سرم درد میگیرد، گلویم میسوزد و گوشه چشمهام اشک جمع میشود. اما جلو همهشان را تا رفتن آنها میگیرم. دلم دلداری نمیخواهد. دلم تنهایی میخواهد و یک دل سیر گریه کردن. مثل آسمان الآن تهران. بی خجالت. بی توضیح و دلیل. آخر این روزها ناراحت بودن و گریه کردن دیگر نیاز به دلیل و توضیح ندارد. بگویی، میشود توضیح واضحات. یکی از هم اتاقیهام ترم یک کارشناسی است. میشود ۱۸ سالش. ترک است و هر از گاهی با هم ترکی حرف میزنیم. دلم میخواست جای او بودم و توی ۱۸ سالگیم تجربه الآن او را داشتم. حقیقتش دلم میخواست جای خیلی از آدمها و موجودات بودم. جای برگ نارنجیای که همین حالا از درخت کنده شد یا حتی جای جنازه بادکرده جعفر زیر خاک. اما این شکلی و اینجا نبودم. یکی دیگر از هماتاقیهام بیدار شد. باید اشکهام را پاک کنم.
سقف ساختمان نیمه ساز روبهرویی لوله اش ترکیده انگار و از دیشب همین طور دارد چکه میکند. کفَش خیس آب شده حالا. یک وقت نریزد پایین.
از این وضعیت و از منی که هستم خسته شدهام. خیال میکنم پارسال خیلی از الآنم جلوتر بودم. چرا من اینجور بار آمدهام؟ چرا هیچ وقت راضی نیستم؟ چرا برای هیچ چیز انگیزه و شور تلاش و زندگی ندارم؟
تهران چقدر پرندههای زیبا دارد. لابد به خاطر درختهای زیبا و بلندش است. یکیشان که از این فاصله نمیتوانم تشخیص بدهم چیست، درست نشسته روی نوک درخت. خیلی زیباست. پاییز، باران و طبیعت جداً زیبا هستند.
برای دوستی داشتم از سختی های این روزهام میگفتم. گفت: با همینها بزرگ میشوی. نگفتم همه سختیها آدم را بزرگ نمیکنند. با خیلیهاشان فقط پیر و فرسوده میشویم. پیر شدن با بزرگ شدن خیلی توفیر دارد و لابد من هم دارم پیر میشوم که صبح کله سحر جلوتر از همه بیدار میشوم، نمازم را میخوانم، برای هم اتاقیهاییم که استرس امتحانشان را دارند دعا میکنم، در مورد لباس یکی نظر میدهم، برای دل درد آن یکی چاینبات و عرق نعنا میگذارم و وقتی یکی یکی بدرقهشان کردم میآیم روی این تخت و به حال و روز خودم گریه میکنم. قرار نبود من اینجا اینطور زندگی کنم.
بخواهم خلاصه کنم، همهی غمم از این است آدم چند ماه، یک سال یا دو سال از عمر نامعلومش را تلاش میکند تا موقعیتهایی بسازد که بتواند رشد کند و جلو برود. بعد حتی آن شرایط مطلوب هم برایش به بدترین شکل ممکن رقم میخورد. همه چیز جوری وارونه میشود که بهجای جلو رفتن، عقب مینشیند. آدم سرخورده در خودش رسوب میکند. آه از آن وقتی که از خودت بپرسی میارزید؟ و جوابت نه باشد.
رسوبات سنگین اند و لایه لایه روی هم انباشه میشوند. آنقدر که حتی پایین آمدن از تخت طبقه دوم یک اتاق هفت نفره که بوی ترشیدگی میدهد هم برایشان ناممکن است. پس همانجا مینشینند و به لجن بستن ادامه می دهند.
پ.ن: بارون ولی رسوبات رو میشوره و با خودش میبره. و بیرون هنوز داره بارون میاد :))
انتظار؛ به بی معنایی خواندن زیباترین شعر برای کسی که هرگز نتوانست بشنود.
امید؛ به سختی توصیف زیبایی رنگین کمان برای کسی که هرگز نتوانست ببیند.
فکر کردن به "ه" یک نباید است. نبایدی که من مدام انجامش میدهم و مدام هم به این نتیجه میرسم که او چقدر خوب من را فهمیده بود. و چه اندازه متین و موقر بود در رفتارش. چقدر دیگران در قیاس با او به نظرم کم می آیند. که اگر من آن پاییز سال 99، حال روحی بهتری داشتم و انسان واقع بین تری بودم حالا زندگیم چقدر فرق کرده بود.
چقدر فرق کرده بود؟ مگر زندگی آنهایی که مسیر نرفته ی مرا انتخاب کرده اند و در آن قدم گذاشته اند چه اندازه فرق کرده؟ و مگر من او را چه اندازه شناخته بودم؟
نمیدانم. مسئله احساس حال حاضرم است. مسئله فکر کردن به اوست که یک نباید است و من خواستم که باشد. چون نمی توانستم. یا شاید نمیخواستم. برای همین به قول خودش نامه اش را نخوانده دور انداختم تا هر بار با به یاد آوردن حرف هایش عذاب وجدانم تازه شود. مسئله این است که من دو سال پیش که حوصله زندگی کردن نداشتم و توامان جرئت پایان دادن به آن را، باید می توانستم خودم را جمع کنم، آدم عاقلی بشوم و به این فکر کنم که این نخواستن و نتوانستن تا کی قرار است ادامه داشته باشد؟ یک ماه، یک سال یا دو سال؟ که خب پیداست که نتوانستم. من آدم تصمیم گیری برای بازه های طولانی نیستم. مغزم کپ میکند اینجور مواقع و این میشود که منِ امسال پیله میکند به من دو سال پیش و به چار میخ میکشدش که چرا با تصمیمش زندگی الآن او را به گند کشیده. آرامشی که میتوانست داشته باشد را از او گرفته و به جایش کوله باری اضطراب و بلاتکلیفی توی دلش گذاشته.
دو حرف متناقض مدام توی مغزم تکرار میشوند. یکی در مورد قسمت؛ که در بخش اعظمی از موارد خود آدم ها هستند که تصمیم میگیرند چه چیزی قسمتشان بشود. و دیگری اینکه کسی فردا را در امروز زندگی نکرده؟ چه تضمینی وجود داشت که اگر دو سال پیش مسیر دیگری را انتخاب کرده بودم، امروز حالم بهتر بود یا بدتر؟ چون حالا همه مان دیگر میدانیم که همیشه از سیاهی بالاتر هم رنگی هست.
آنقدر خندیدیم که خودمان را خیس کنیم. فقط برای آنکه حدیث دیگر گریه نکند. حالا با درسا رفته اند یک چیز خوشمزه بخرند چون توی یخچال هیچ چیز خوشمزه ای نداشتیم. گریه کردن و در کل غمگین بودن در یک اتاق مشترک خیلی سخت است. هم برای کسی که غمگین است و هم برای تماشا کنندگان این غم. غمگینی خود آدم که نه، اما غمگینی آدم های اطراف سنگینی فضا را ملموس تر میکند. سر همین سنگینی همه مان جمع شدیم دور حدیث و آنقدر خل بازی درآوردیم تا لا به لای گریه هاش خندید و آخر سر هم بلند شد، رفت برای ما یک چیز خوشمزه بخرد. من اما اینطور نیستم. وقتی غمگینم از هیچ تلاشی برای شاد شدن یا حداقل فراموش کردن غمم استقبال نمیکنم. بلکه برعکس، همه طناب ها را می بُرم تا به قعر چاه بیافتم.
کاری که حدیث کرد به نظرم بهتر است. شاید یک روز من هم بتوانم.
فردا امتحان زباندارم. بعد از هفت سال دوباره برمیگردم به کانون. امید چندانی به اینکه نتیجه خوبی بگیرم ندارم اما اقلا تلاشم را میکنم. اقلش تجربه کردن و دیدن است خب. اگر قبول هم شدم یا امتحان آسان بوده یا من مثل خیلی از اوقات بی اینکه شایسته اش باشم، لطف خدا، بخت، شانس یا هر قدرت ماورایی دیگری که صدایش کنیم را همراه خودم داشته ام. به قول زهرا، انشالله که خیره...
بارون میاد جرجر
رو گنبد و رو منبر
رو پشت بوم هاجر
رو خونه های بی در
ساحل شب چه دوره
آبش سیاه و شوره
جاده کهکشون کو؟
زهره آسمون کو؟
آفتاب و روشنش کن
فانوس راه منش کن
گم شده راه بندر
بارون میاد جرجر
خیال میکردم باید بگذارم زمانی از این روزها بگذرد تا بتوان درست درباره شان حرف زد یا در کمترین حالت درست نقلشان کرد. اما درست ترش این است که میل به گفتنم را اگر نه تماما، اما بخش بزرگیش را از دست داده ام. دلیل دیگری هم که میتوانم برایش بتراشم این است که خودم برای خودم گنگ هستم. احوالم، تصمیم ها و کارهام را نمیفهمم. چهره ام در آینه گاهی برایم آشناست و اغلب اوقات غریبه. انگار مسخ شده باشم، غریبه ای رفته باشد توی جلدم و زندگی معمول مرا ندیده بگیرد و با جسم من آنطوری که دلش میخواهد زندگی کند. بی هیچ حق و اراده ای برای من. اجازه بدهید از این حرفها صرف نظر کنم. یا حداقل گفتنشان را بگذارم برای بعد. آخر بعد از مدتها نیامده ام اینجا تا در مورد خودم لاطائلات ببافم. فی الحال من بروم به درک.
امروز جعفر مرد. جنازه خشک شده اش حالا توی سبد صورتی رنگی که چند هفته اخیر لانه اش شده بود، روی راه پله خانه تبریز هست. آمده ام توی حیاط خوابگاه و دور باغچه را گز میکنم و صدای برگهای خشک را درمی آورم. لای برگها یک پر پیدا کرده ام. مال یاکریم هست. جعفر یک کبوتر بود. بی صاحب. پاییز پارسال همین طور الکی آمد و نشست لبه تراسمان و دیگر نرفت. نرفت و ماند و مریض شد و مرد. در ساده ترین سناریو ممکن زندگی میکرد. میخورد، میخوابید و می شاشید (بی ادبی من را ببخشید البته!) حتی خیال تشکیل خانواده و لانه ساختن هم نداشت. بهار که شد همه اش منتظر بودیم دست یک کبوتر دیگر را بگیرد بیاورد روی تراسمان اما انگار نه انگار. حتی وقتهایی پرواز میکرد که واقعا لازم بود. موقعی که میترسید تا آنجا که میشد این طرف و آن طرف می دوید و وقتی متقاعد میشد که برای خلاص شدن باید پرواز کند بلاخره بالهایش را باز میکرد. به خیالم برای خودش پیرمردی بود. آخر ته نگاهش آن بی اعتنایی بعضی پیرمردها به دنیا و مافیها موج میزد. چقدر زود دارم از افعال گذشته استفاده میکنم. جعفر اولین موجود زنده ایست که من بابت مردنش عزادار هستم. باز که آمدم سراغ خودم. بناست این یادداشت برایِ یا اقلا درباره جعفر باشد. جعفر عزیزم. زیبای مرده من.

دم دمای نوروز چشمش چرک آورد و جلو دیدش را گرفت. بردیمش دام پزشکی و معاینه و دارو و مدتی هم حبس توی سبد. چون نمیشد هر بار بگیریمش. بعد هر بار گرفتن، آزادش که میکردیم، دو روز قهر میکرد، میرفت توی تراس همسایه. تا همین چند وقت پیش این روند ادامه داشت. بعضی روزها حالش خوب میشد و برای یاکریم هایی که به هوای گندم سراغ تراسمان می آمدند شاخ و شونه میکشید. اما بعضی روزها هم زیر زل آفتاب مینشست و از جایش جم نمیخورد. حالا که به یاد می آورم، کارش شبیه مراقبه کردن بود. مینشست کف تراس، چشمهایش را میبست، نفسهای خیلی عمیق میکشید و باسنش را هی بالا و پایین می داد. غرق بود توی دنیای خودش. چه اندازه دلم برای تماشا کردن این صحنه از پشت پنجره تنگ شده. حالا تراسمان خالی ست. نه جعفر هست. نه سبدی که توش زندانی شود و نه فضله های بیشمارش.
آخری ها غده های چرکینش آنقدر بزرگ شد که چشم راستش را به کل بست، راه گلوش را گرفت و نمیتوانست غذا بخورد. پرنده ها برای پرواز و حفظ کردن تعادلشان بین زمین و آسمان به بینایی هر دو چشم نیاز دارند. این شد که جعفر حتی دیگر نمیتوانست از تراس ما تا تراس بغلی را پرواز کند. فقط هر از گاهی همانطور که کف تراس رژه میرفت شروع میکرد به بال زدن. خیلی غم انگیز است. خیلی زیاد. دکتر با سوند بهش سریلاک میداد. چقدر زجر کشید زبان بسته. قبل از این اوضاع مرتب به مامان میگفتم اگر بنا نیست خوب بشود کاش آزادش کنیم، این سبد را آدم از بیرون نگاه میکند، نفسش بند می آید چه برسد تویش نشسته باشی و مثلا دوره درمانت را بگذرانی. آزادی از سلامتی هم مهمتر است به نظرم. کاش واقعا آزادش کرده بودیم. ای کاش آخرین منظره ای که از این دنیا میدید نه سوراخ تنگ یک سبد صورتی، بلکه افق آبی آسمان و منظره نارنجی پاییز بود. منظره ای شبیه همان روزی که آمد و روی تراس ما نشست و دیگر هیچ کجا نرفت.
اما کاش میرفت و ما مردنش را نمیدیدم و حالا هیچ جنازه ای هم روی دستمان باد نکرده بود.
ای کاش هیچ کجا هیچ موجود زنده ای توی زندان و در حسرت آزادی نمیرد.
پ.ن: تا چهلم جعفر قول میدهم هر روز بیایم و بنویسم. مهم نیست از چه. مهم این است که این پناهگاه برایم باقی بماند و فراموشش نکنم.
پدر سایه که مُرد من تبریز بودم. سر صبحی وسیله هام رو جمع کردم و رفتم کارگاه. توی خلوت و سکوت اونجا نشستم و برای غم دوستم گریه کردم.
الآن ولی تهرانم. حالا توی اتاقی که هر صبح که چشمت رو باز میکنی، شش جفت چشم دیگه هستند که تو رو تماشا کنند چطور باید غم سایه رو گریه کنم. غم سایه؟ نه دیگه. حالا غم من. غم ما.
پدر سایه که مرد من هر روز خدا برنامه ریزی میکردم که کی و چطور برم مهاباد و حتی شده به قدر یکی دو ساعت کنار دوستم باشم. حالا ولی چیکار میتونم بکنم؟
به سایه پیام دادم. با اینکه باید بهش زنگ میزدم و صداش رو میشنیدم اما میدونم که طاقت نمی آوردم و همین که با صدای آرومش میگفت سلام، بغضم میشکست و بعد باز اون بود که مثل همیشه دلداریم میداد. از دیروز که ارغوان گفت با سایه حرف زده و بهش گفته که اتفاقهایی که اونجا میافته خیلی بدتر از چیزیه که ما تو اخبار و فیلم ها میبینیم، طاقتم طاق شده. حالا برام مهم نیست که توی این اتاق کوچیک شش جفت چشم دارن تماشام میکنم. نشستم روی تختم و آروم برای سایه، خودم و همه ما گریه میکنم.