یاور همیشه

از همین آن‌ درود و سلام بر افسردگی‌ و دلمردگی نیمه نخست سال، چرا که من جوانه نمی‌زنم در بهار.

کنتاکت نیمه دوم

در یک کلام، در عبور بوده ام.

کنتاکت نیمه اول سال

هیچ کدوم از آلبوم‌ها به دلم ننشستن. چند روزه درگیر عکس‌هام. به خودم قول داده بودم روزهای آخر بشینم پای مرتب کردنشون. مامان عاشق عکاسی بود. تو فامیل به مسخره بهش میگفتن خانم خبرنگار. مامان ولی کم نمی‌آورد. هرجا که میرفت، چادرش رو میبست دور کمرش، دورتر از همه می‌ایستاد، بند دوربین رو مینداخت دور گردنش و پشت اون مکعب سیاه جادویی قایم میشد و بعد آروم آدم‌ها رو تماشا میکرد و هر موقع که دوست داشت شاتر میزد. نگاتیوها رو روی چشمش نگه میداشت. حتی وقتی که عکسا رو چاپ کرده بود. عکسهای چاپ شده ماه به ماه جمع میشدن روی هم توی جعبه‌های کفش. مرتب کردن عکسها و دسته کردن و چیدنشون توی آلبوم مراسم جداگانه‌ای بود که مادر روزها براش وقت میذاشت. بین عکس‌های چاپ شده از هر حلقه فیلم یک یا دو فریم بود که همه‌ی عکسهای اون حلقه در اندازه خیلی خیلی کوچیک روش چاپ شده بود. امسال فهمیدم که به این کاغذ، کنتاکت میگفتن. من عاشق این کنتاکت‌ها بودم. مادر به لک شدن عکس‌ها یا تا خوردنشون خیلی حساس بود اما اجازه میداد کنتاکت ها رو که همه عکسها توش بود، تماشا کنیم. امسال اوایل اردیبهشت تصمیم گرفتم عکس‌هایی که در طول روز میگیرم رو با یه عبارت یا جمله از اون لحظه برای خودم ثبت کنم. حالا همه رو به صورت ماهانه دسته بندی کردم. دلم میخواست از هر ماه یه کنتاکت در بیارم. چندتایی ساختم اما گفتم که هیچ کدوم به دلم ننشست. حالا فقط چشمام درد میکنه و سرم. درد چشمام به خاطر کار با لپ‌تاپه اما درد سرم رو باید تعریف کنم. باید ازش بگم و اسمشم بذارم" از روزگار رفته حکایت" یا بهتر از اون؛ "روایت سوم از جستجو".

تا کمی خودم را خجالت بدهم

امروز را در زاویه صفر درجه گذراندم. تمام مدت یک پاره خط افقی بی‌حوصله بودم چسبیده به زمین. بی اغراق. حتی نه چیزی گوش دادم، نه خواندم و نه تماشا کردم. خورد و خوراک هم تعطیل کاملاً. فقط سه بار سر پاره خطم را گرفتم، نود درجه چرخاندمش و بردمش بانک.

ساعت هشت صبح: خوابیده روی زمین

هشت و نیم صبح: ایستاده وسط بانک

ده صبح: خوابیده روی زمین

یازده صبح: خوابیده روی زمین

دوازده ظهر: ایستاده وسط بانک

یک بعد از ظهر: خواب آلود نشسته روی زمین

دو بعد از ظهر: ایستاده وسط بانک

سه بعد از ظهر: خوابیده روی زمین

چهار بعد از ظهر: خوابیده روی زمین

پنج: خوابیده روی زمین

شش: خوابیده هنوز

هفت: نشسته روی زمین

هشت: خوابید دوباره

نه، ده، یازده: خوابیده

حتی در همین لحظه: خوابیده روی زمین

روزهام را خیلی مفید می‌گذرانم. خفه نشوم از این همه فایده یک وقت.

این قصه‌: نون بیات و حلوا

۱. بله دیوآل جان، هر کی قصه خودش رو داره. تو هم برو قصه خودت رو بساز عزیزم. رونوشت بقیه نباش تصدقت.

۲. خیلی وقته نه نشونی از آفاق هست و نه من سراغی ازش گرفتم. میگم من این همه عزیز دیدم این مدت، این جای خالی پر نشده هنوز.

۳. خودآگاه و ناخودآگاهم تصمیم گرفتن بابت تمام موفقیت‌های این مدت که با اینکه به اندازه کافی براشون تلاش نکرده‌ بودم اما باز بهشون رسیدم، با نرسوندن پروژه روش‌شناسی و رد شدن از این درس، تنبیهم کنند. من ناامید کننده تمام امیدهام فعلا.

عدالت

واقعاً خدا اون دنیا روش میشه ما رو ببره جهنم؟

شانزده اسفند سال یک

دقیقا بهمن ماه سال ۹۸ بود. دوشنبه‌ بعد از انتخابات آن سال. ما باید کارهامان را تا آن روز تمام میکردیم، پرتوتایپمان را می‌ساختیم، تاییدیه کارخانه را میگرفتیم و با دست پر میرفتیم سر آخرین ژوژمان. آخرین ژوژمان اما هرگز برگزار نشد. کرونا رسما اعلام حضور کرد و همه برنامه‌ها یکباره رفت روی هوا. بچه‌ها هم تک تک جمع کردند و رفتند شهر خودشان.

دیروز بعد از سه سال برای ما جشن فارغ‌التحصیلی گرفتند. اولش فکر کردیم چقدر کار بی‌معنی‌ای. اما به شوق دوباره دیدن هم گفتیم می‌آییم. آمدیم و من دلم میخواهد خیال کنم از دیروز چیزهایی عمیقا در من عوض شده. از لحظه دیدن دوستان عزیزم و آخرین دور قدم زدن توی دانشگاه. از همان لحظه که استادم گفت ما به شما امیدواریم. از خودم می‌پرسم به چه چیز؟ جواب را نمیدانم هنوز اما میدانم مسیر نا‌امید نکردن انسانهایی که برایم ارزشمند هستند تلاش کردن مداوم و منضبط بودن است. دیروز، توی دانشکده فهمیدم که من دلم میخواهد یک روزی به اینجا برگردم. دلم میخواهد امید استادها و دوستانم را هدر ندهم. بر‌میگردم و تا آن روز همه تلاشم را میکنم که دستهام را برای برگشتن پر کنم.

افتادن

دست از تلاش کردن کشیده‌ام. غمگین اما آرام هستم. ترکیبی گنگ. هیچ نمیدانم چه میکنم. چرا البته، دقیقا هیچ کاری نمیکنم. دقیق‌تر نمیدانم چه کاری باید بکنم که این هیچ پر شود.

.Let me tell you sth

من از تو بسیار میدانم. خیلی بیشتر از آنچه که فکر میکنی به تو فکر میکنم. و بسیار بیشتر از اوقاتی که میبینمت در فکرهایم با تو صحبت میکنم. میبینمت؟ به من بگو ما تا حالا هم دیگر را دیده‌ایم اصلا؟ سر‌کلاس، توی خیابان یا در اتوبوس؟ به هم سلام کرده‌ایم تا حالا؟ یعنی من صدایت را شنیده‌ام یا تو لبخندم را دیده‌ای؟ نام تو برای من آشناست؟ یک نشانی به من بده لطفا، من حافظه‌ی خوبی دارم شاید به یادت بیاورم. تو کجا هستی؟ نشانه‌ای به من بده. فکر میکنم دیگر زمانش رسیده که بیشتر و واقعی‌تر با هم آشنا شویم. اگر تو هم به همان اندازه که من، در خیالهایت به من می‌اندیشی برایم نشانه‌ای بفرست لطفا. به نظرم حداقل برای شروع خیلی هم پیچیده‌اش نکن. من فقط حافظه‌ام خوب است.

پ.ن: چند روز پیش یک کانالی پیدا کردم که اسمش "صادقانه" است. بعد یاد وبلاگ " صادقیه" افتادم. یازده، دوازده سال پیش. صادق نامه زیاد مینوشت آنجا. یک سری از نامه‌هاش "نامه‌های فرشته" بود که برای زن آینده‌اش می‌نوشت. هم آن موقع و هم الآن خواندن آن نامه‌ها شیرین است. خیلی زیاد. بس که صادقانه نوشته بودشان. اینی که نوشتم شکل نامه‌های صادق شد.

فردا برف خواهد بارید؛ سنگین

آدمیزاد همیشه تنهاست فقط خیال میکنه نداشته‌هاش دلیل تنهایی‌شن.

موازنه سهم ما از جهان

رنجی عمیق، غمی گسترده. خوشی، غشائی به مساحت نوک سوزن.

بی‌ثمر

خلائی رو تجربه میکنم‌ که پیشتر نکرده بودم و بدترین راه حل رو هم برای فرار ازش انتخاب کردم؛ ولگردی‌های طولانی در فضای مجازی.

فانوس دریایی سوسو میزنه هر از گاهی

من دلم که میگیرد خیلی ول میشوم. ول که میشوم خودم را می‌اندازم توی یک چرخ باطل. توی این چرخه که می‌افتم دیگر خودم را نمی‌توانم نجات بدهم. همین طور از سر چرخ به تهش میچرخم. بی وقفه. اما منتظر که بلاخره یک جا و یک طوری این چرخه بشکند. هر بار هم یک جور. یعنی که راه حل‌های قبلی دفعه بعد جواب نمی‌دهند. خیلی اوقات هم دستی می‌آید، جلو چرخ را سد میکند و من را ازش بیرون میکشد. این مرتبه وسط چرخه یاد فانوسبان افتادم. ورقش زدم و رسیدم اینجا. که خب بلاگفا نمیگذارد حتی آدرس درست بهتان بدهم. (یک o اضافه هست در blog). فانوسش را گرفته است جلوم و هلم می‌دهد که راه بیافت. از چرخه بیا بیرون و روی پاهات بایست و راه برو. زودتر بروی، زودتر هم به خانه میرسی و کنار کوه‌ها آرام‌ میگیری بلاخره. من هم دلم میخواهد زودتر برگردم خانه، هر چقدر هم که دور باشد.

میگویم چه خوب هست آدم یک موقعی، یک جایی حرفی گفته باشد که مدتها بعد دست نجاتی باشد برای دیگری. خیلی خوب هست. فانوسبان به احتمال خیلی زیاد اینجا را نمی‌خوانی اما به خاطر آن احتمال کم هم که شده، ازت ممنونم. هر جا که هستی سلامت و شاد باشی.

دار

پس تنهایی این شکلیه.

پس اون سیمای آزار دهنده تنهایی این شکلیه.

شکل اینکه طناب دار دور گردن، بالا کشیده، اما آنقدر که کنده نشوی، پنجه پاهات روی چهارپایه هست هنوز‌. نه می‌میری و نه زندگی میکنی.

این شکل تنهاییه یا افسردگی؟

بلای خویشم

دختری چند ثانیه دیگر روی تراس اتاق کوچکی از یک خوابگاه بزرگ خواهد آمد، نیم نگاهی به محوطه پایین پایش خواهد انداخت و بعد رو به آسمان با بلندترین صدای خود فریاد خواهد زد: من چه مرگمه؟ من چه مرگمه؟ من چه مرگمه؟

همه اش که نباید غم ها و شکست هام را برای شما بیاورم؛)

من هر بار که این رو گوش می کردم یا هر موقع که خواهرم از بچه هاش توی مدرسه تعریف میکرد یا چند باری که بعد از سالها گذرم به مدرسه خورد، از تهِ تهِ دلم خواستم که معلم می بودم. به خیالم یاد دادن کاریه که توش خوبم و بهتر هم میتونم بشم.

حالا دلم خوشحال باش که اگه خدا بخواد از بهار معلم میشیم :))

من خیلی کش آمده ام این مدت

از دست نوشته ها:

"بیرون باد می آید و هوا مثل اغلب شب های تابستانی این شهر سرد است. انگار آن بیرون همه چیز با ریتم فیلم های چارلی چاپلین جریان دارد. همه دارند مثل چارلی راه میروند. به خاطر ساکهای توی دستشان لابد. نمیدانم چه مدت هست که توی اتوبوس منتظر نشسته ام. راننده گفت پنج ده دقیقه دیگر راه می افتد. میدانم که بیشتر از نیم ساعت هست که منتظرم. تنها هستم. برای اولین بار در زندگیم. پسر بچه همسفر پر سرو صدایی دارم. و مردی که هنوز نمیداند توی اتوبوس نباید سیگار کشید. صندلی جلو مرد میانسالی نشسته که مرتب یا در مورد کیفیت اتوبوس شکایتی میکند یا می گوید خدایا، به تو توکل. و یک سرباز که بیرون اتوبوس ایستاده و سیگار میکشد. پشت سرم، کنار مرد سیگاری، زن و پسرش نشسته اند که چند دقیقه پیش با صدای بلند همزمان فوتبال می دیدند و حمیرا گوش می دادند. این هم خلاصه ای از سجل همسفرها.
من ندید هستم. معنای بدید را نمیدانم ولی ندید اگر به معنای ندیدن و تجربه نکردن و نچشیدن باشد، من این همه هستم. در درونم میترسم، مشتاقم، خوشحالم و غمگینم. اتوبوس به قدر نصف هم پر نیست و همین انگار به مسافرها اجازه میدهد که راحت تر سرو صدا کنند.
من تا قبل از اینکه چراغ ها را خاموش کنند داشتم کتاب میخواندم. راهنمای مردن با گیاهان دارویی. یک جایی در باب درد می گوید: تغییر ،کش آمدن جهان است و با مقدار متنابهی درد همراه. بعد هم میگوید که حتی سیبهایی که ازشان سرکه میگیرند هم درد میکشند. توی دبه های شیشه ای میمانند و کش می آیند.
من هم باید شروع کنم به کش آمدن. نه کش آمدن های ریز و در دامنه های کوتاه. بلکه بیشتر. تغییرهای اساسی تر. نمیدانم چه اتفاقاتی و چطور آدمهایی بعد از این در انتظارم هست اما باید حواسم باشد هر کدام از اینها من را چطور تغییر می دهند و به کدام سمت میکشندم.

تبریز- پایانه مرکزی- 12 شب دوشنبه 21شهریور "

تهران شهر پرنده‌هاست و این زیباست

ای کاش این شهر از ماشین‌ها و موتورهاش خالی شود. و هیچ ساختمانی هم به خودش اجازه ندهد بیشتر از درخت‌ها قد بکشد. ای کاش رویای خراشیدن آسمان هرگز به ذهن انسان نرسیده بود. که چه رویای خشن و تلاش بیهوده‌ای. ای کاش توی شهرهامان فقط ما باشیم و صدای پرنده‌ها و سایه‌ی درختان. حتی شده برای یک روز.

منتهات کجاست؟

جداً بطالتی که من دچارشم تَه نداره.

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

داشتم صبحانه می‌خوردم که چاقوی پنیر از دستم ول شد و افتاد روی زمین. موکت را کثیف نکرد اما من را از ادامه دادن صبحانه منصرف کرد. اصلا این اتفاق باید می‌افتاد تا من از صبحانه خوردن بلاخره دست بکشم. "نشسته بودم روی صندلی. درست زیر آفتاب صبح. نان و پنیر و شیر و چند تکه میوه چیده بودم روی میز. شعر و موسیقی گوش میدادم و صبحانه می‌خوردم."

اگر جای من این چند ماه گذشته را زندگی کرده بودید شما‌ هم سخت میتوانستید از این صحنه دل بکنید. این پاراگراف به کل غریب است. بعد از چندین ماه است که این اتفاق ساده برایم می‌افتد. همین که بیدار بشوی و بتوانی از تخت بیایی پایین، صندلی‌ای برای نشستن داشته باشی یا زمینی که آنقدر تمیز باشد که بتوانی دو دقیقه پایت را دراز کنی. پرتو آفتابی که روی دیوار یا وسط اتاق برای‌ خودش برقصد. صبحی که طوری شروع شود که رغبت داشته باشی چیزی در دهان بگذاری نه اینکه هر روز از بوی اتاق، راهرو، آشپزخانه، حمام و توالت هم‌ که جای خود دارد، درست مثل یک زن حامله دلت به هم بپیچد. اسمش را گذاشته بودم " چند متر‌مربع زندگی". در همان چند مترمربع کار میکردم، غذا میخوردم، درس می‌خواندم، میرقصیدم، گریه می‌کردم و می‌خوابیدم. جهان قابل زیست من محدود شده بود به همان چند مترمربع تختم خوابم‌. بعضی آدم‌ها در همه‌ حال کثیف زندگی می‌کنند. بعضی‌ها اما موقتاً کثیف زندگی می‌کنند. در مکان‌هایی که خیال می‌کنند مال خودشان نیست و اختیارش دست دیگریست. موقت و دائم نشسته بودند کنار هم و زندگی را برای من زهر کرده‌ بودند. آخری‌ها برداشتم قبله رخت خواب و میز کارم را که همانجا روی تخت میگذاشتم و رو به منظره آشفته و کثیف اتاق کار می‌کردم، عوض کردم و پشت به اتاق و هم‌اتاقی‌هام نشستم. آخر تنها چاره که برایم مانده بود همین ندیدن بود. به جایش زل میزدم به قاب خیلی باریکی از درخت‌ها، و ساختمانی در حال ساخت و کارگرهایی که همه‌شان من را دلتنگ پدر میکردند.

سه‌شنبه هفته پیش اسباب کشی کردم. ولنتاین بود و من از دختری که داشت میرفت سر قرار خواهش کردم برایم وانت بگیرد. شب قبلش هر چه داشتم را جعبه کرده‌ بودم، گذاشته بودمشان روی تخت‌های خالی. آه از آن شب قبل و روز‌های قبل‌ترش. چقدر آدمیزاد میتواند در مصلحت اندیشی برای خودش بی‌ملاحظه و بدجنس باشد. چه اعصابی از من رفت توی آن یک هفته.

توی خوابگاه دخترانه اجازه ورود به آقایان داده نمی‌شود. این حرف را سرپرستی زندان، جهنم یا به قول خودشان خوابگاه همان موقع که داشتم در را پشت‌سر مردی که آمده بود چراغ‌های اتاق را عوض کند می‌بستم، گفت. من هم یکی یکی جعبه‌ها را بغل کردم و سه طبقه بردم پایین و گذاشتمشان پشت وانت. وسط کار مامان و میم زنگ زدند. مامان پرسید که تنهایی دارم وسیله‌هام را می‌برم یا دوستی هم آمده‌است کمکم. گفتم جعبه‌ها را در تعداد زیاد اما سبک بسته‌ام و نیاز به کمک نیست. خودم از پسش بر‌می‌آیم. راستش آدم وقتی مجبور است، بلاخره از پس خیلی کارها برمی‌آید. اما اگر کمکی داشته باشد می‌تواند اقلا به اندازه چند ثانیه روی یک پاگرد خستگی در‌ کند. نکته اینجاست که من و شما می‌دانیم چقدر کمک خواستن برای نویسنده این خطوط سخت است و حاضر است زیر همان اثاث جان بکند ولی از کسی خواهش نکند. به مامان گفتم نگران نباشد، جابجا که شدم خودم دوباره زنگ میزنم. جواب میم را همانطور که نفس نفس میزدم دادم. ازش معذرت خواستم که دو قدم نمیروم دانشگاه تا او را که از یک شهر دیگر آمده ببینم. گفت اشکالی ندارد اما بعید میدانم ناراحت نشده باشد.

اثاثم که تمام شد کوله‌ام را برداشتم و کیسه دمپایی به دست جلو آینه قدی آخرین عکس را گرفتم و از آن جهنم بیرون آمدم.

توی خوابگاه دخترانه اجازه ورود به آقایان داده نمی‌شود. این را سرپرستی خوابگاه جدید وقتی که ازش خواستم اجازه بدهد وانتی که وسط خیابان ایستاده بود کمی بیاید داخل تا اثاث‌هام را داخل محوطه خوابگاه خالی کنم و نه توی خیابان، بهم گفت. رفتم سراغ انتظامات. راننده وانت هم آمد کمکم تا مرد نگهبان را راضی کردیم در خوابگاه را برای وانت باز کند. تا دم همان وروردی راضی شد. راننده پرید پشت فرمان و من هم دویدم پی گاری. اثاث را چیدیم روی گاری، وانت را راهی کردم و گاری را تا دم در ساختمان خوابگاه هل دادم. حالا باید جعبه‌ها را سه طبقه بالا می‌بردم. یک جعبه و چندتا خرده‌ریز روی گاری باقی مانده بود که دوتا مرد آمدند جلو ساختمان و پرسیدند کمک نمی‌خواهم. مات ماندم چند لحظه و بعد گفتم نه، خودم می‌برم. خنده‌ام گرفته بود. البته که توی خوابگاه دخترانه به آقایان اجازه ورود نمی‌دهند. آن‌ها که هستند هم لابد خواجه‌اند.

تا شب، تخت و کمد و میز جدیدم را با وسیله‌هام پر کردم، اتاق را تمیز کردم، یک خلوار لباس شستم و سرآخر دوش گرفتم.

تا خود صبح دوشنبه اما قرار نداشتم. همه‌اش در‌ حال بدو بدو. استرس دفاع سارا، فرسودگی اعصاب خانه دایی، مریضی و درد، بلاتکلیفی کلاس‌های دانشگاه و معاشرت‌هایی از سر اجبار، خستگی و خستگی و ملال.

امروز اما تنها هستم. برای اولین بار در چند ماه گذشته. جایی قرار نیست بروم و بنا نیست کسی را ببینم. آرام و ساکت. و لذت می‌برم. اتفاقی که در این مدت که تهران بودم آنقدر کم بود که متقاعد شدم این اشتیاق به تجربه موقعیت‌های متفاوت این مرتبه به قیمت افسرده شدنم تمام می‌شود، در‌ این لحظه در حال رخ دادن است. اینجا که نشسته ام روی صندلی. درست زیر آفتاب صبح. نان و پنیر و شیر و چند تکه میوه چیده‌ام روی میز. شعر و موسیقی گوش می‌دهم و صبحانه می‌خورم.