من یک منتال ریتارد هستم
به مریم گفت بیایید دنبالم و ما دنبالش راه افتادیم اما انگار سگ دنبالش کند آنقدر تند راه میرفت که ما شروع کردیم به دویدن پشت سرش. آخر سر هم گمش کردیم، تهش هم یکی را فرستاد دنبالمان تا پیدایمان کند. ما که پیدا شدیم و رفتیم توی کارگاه کمی بعدتر پیدایش شد. جا نبود و من سرپا بودم. پرسید تحقیقات فنی را تکمیل کرده ام. گفتم علاقه ای به ادامه کار ندارم. بعدش فکر کردم اگر نمیخواهم ادامه دهم پس اینجا چه کار میکنم؟ برای چه به حرفهایی که مخاطبشان نیستم گوش میکنم؟ برای چه دنبالشان آمدم؟ باز هم در زمان نامناسب در جایی نامناسب بودم. شاید باید همان موقع که گفت دنبالم بیایید نمیرفتم و برمیگشتم. میرفتم باشگاه، میرفتم کارگاه خودمان یا همان جایی که بودم میماندم و میگفتم : همینجا منتظرتون میمونم. باید میماندم. باید صبر میکردم. تا بعدش انقدر احمق جلوه نکنم آنقدر که مریم فکر کند از این که از گروه کذاییمان بیرون آمده ام و نمیخواهم باهاشان کار کنم پشیمانم و ناراحت.اه