من مشد حسن نیستم، گاو مشد حسنم...

 

 

ای گاو من! خوش به حالت واقعاً!

 

پ.ن: تصویر99-4. گاوی در سبزه زار خیره به دوربین. منبع: www.bigstockphoto.com

پ.ن: چون که از صبح در حال رفرنس نویسی هستم :(

دور از دسترس

I wanna be totally isolated for a while

آه ازین لطف به انواع عتاب آلوده *

1- در زمان افسردگی باید بیشتر مراقب وابستگی ها بود چون از دست دادنشان آدم را افسرده تر می کند. مثل حالای من که هندزفری ام خراب شده و با هر صدایی که می شنوم، حالم هی بدتر می شود. البته فکر میکنم افسردگی اسمی است که من روی تنبلی ام گذاشته ام.

2- چند هفته پیش یکی از استادهایم زنگ زده بود که چرا اسمم در فرم تقاضای استفاده از سهمیه استعداد درخشان و امتیاز تحصیل در مقطع ارشد، آن هم بدون کنکور، نیست. گفتم: طبیعی هست چون تقاضایی در این مورد نداده ام. گفت: حیف استعدادم  است که این فرصت را از دست بدهم و من فکر کردم شاید بیشترین استعدادم در از دست دادن فرصت هایم باشد.  

3- چله پایان نامه نویسی ام تمام شده ولی خود پایان نامه دست نخورده باقی مانده. حیف از استاد راهنمای نازنینم که هی به من می گوید تو دانشجوی با استعدادی هستی. فکر میکنم چه مخلوقی از خودم در ذهن دیگران ساخته ام که اینقدر برایم غریبه است.

چله که محقق نشد اما یک برنامه دو هفته ای ریخته ام بلکه تا آخر مرداد تمام شود و من هم خلاص شوم. اما از این برنامه هم دو روز اولش تقریبا بی نتیجه تمام شده. عکس برنامه را میگذارم اینجا، شاید شرمنده شوم، خجالت بکشم و کارهایم را به موقع انجام بدهم. 

 

 

 4- چند دقیقه پیش هم فهمیدم شنبه کنکور دارم . میم خلاصه ها و جمع بندیهایش را برایم فرستاده و می گوید: من لیاقت آن را دارم که از یک دانشگاه خوب قبول شوم. فکر میکنم چه انتظارها از من میرود که برآورده کردنشان یا از توان من حال حاضر خارج است یا از حوصله اش. فعلا همه ی هم و غمش به سرانجام رساندن این پایان نامه کذاییست. کاش تمام شود. 

* حافظ هم بدش می آمده منت بگذارند سرش. من که جای خود دارم. 

 

ناپرهیزی

هیچ باورم نمی آید که من دو سال است به نوشتن در اینجا پابند مانده ام و مثل باقی کارها ازش دست نکشیدم. عجیبا غریبا که جدا از من بعید بود این قدر عهده داری!

در حصار امن نایلون ها

این روزها بیرون که میروم همه چیز و همه کس را در حصار لفاف های نایلونی تماشا میکنم. ارتباطاتی پیچیده شده در کیسه های پلاستیکی. انگار کن همه مان سوژه های عکاسی مرتضی نیک نهاد هستیم. یک قطب جنوب به وسعت کل زمین.

 

تمرین در خانه یا سرکار یا هرجای دیگر که بوی آدمیزاد می آید.

1- تمرین کن که هرگز جدیت را فدای صمیمیت نکنی. 

2- آب تو با آدم هایی که تفریح و استراحتشان از جنس خوردن است در یک جوب نمیرود. با آن ها همیشه به جدیت رفتار کن.

3- قبلا که فکر می کردی این دنیا به صمیمیت بیش از جدیت احتیاج دارد، چیزی جز عذاب و خجالت عایدت نشد. برگرد به همان رویه ی جدیت یا به قول دوستان ماسک پوکِرت را بگذار روی صورتت.

حکایت رنجوری و مهجوری یک خروس

بیایید قبول کنیم اول صبح اصلا زمان مناسبی برای انجام دادن کارهای خانه نیست. من از کارهای خانه متنفرم. در این شکی نیست. اما آنچه جانم را به لب میرساند اجبار به انجام دادن آنها در ابتدای روز است. درست زمانی که نه تنها آدمیزاد بلکه تمام کائنات در شاداب ترین و پر انرژی ترین حالت خود قرار دارند. کارهای خانه به خودی خود بیهوده هستند، و این بیهودگی است که مرا خسته می کند نه انرژی ای که برای انجامشان صرف میشود. اینکه ظرف ها را بشوییم تا بتوانیم دوباره کثیفشان کنیم، اینکه ریخت و پاش ها را جمع کنیم تا جا برای ریخت و پاش های بعدی باز شود، اینکه گرد و خاک های قبلی را بگیریم تا گرد و خاک های بعدی بهتر روی سطوح بنشینند.

 از همه بدتر اینکه در خانه ی ما عمر مفید هر کدام از این ها، به عنوان نتایج یک سری کارهای خسته کننده، نیم ساعت یا در بهترین حالت یک ساعت است. هیچ کدام از این کارها به نظرم مفید نیستند. موجب آسایش چرا، اما مفید و مولد نه. انجام کارهای خانه آدم را فرسوده می کند و من هیچ دلم نمیخواهد صبح اول وقت تن به این فرسایش بدهم. میدانم که از انجام این کارها گریزی نیست اما ترجیح میدهم آنها را زمانی انجام دهم که به خودی خود خسته هستم. اواخر شب یا وسط های روز که بعدش بتوانم تمام این بیهودگی ها را با یک قیلوله عصرگاهی یا خواب شبانه از یاد ببرم.

من حتی از آماده کردن و خوردن صبحانه هم بیزارم چون حتی خوردن هم به نظرم یک کار بیهوده است. تا حالا فکر کرده اید که آدمیزاد چقدر از عمرش را صرف مقدمات، خود پروسه خوردن و موخرات آن می کند؟! حالا فکر کنید بخش اعظمی از آن هم راهی چاه مستراح می شود! عذر میخواهم ولی حقیقت ماجرا همین است خب! بگذریم. فقط اینکه نمیدانید چه لذتی دارد اوقات تنهایی که سر و ته صبحانه ها را با یک فنجان شیر کاکائو یا چند دانه میوه سر هم می آورم و میروم سراغ ادامه ی زندگی و امورات مهمتر و مفیدترش.
آن دسته بندی معروف یا شاید هم غیر معروف را شنیده اید که میگوید آدم ها دو دسته اند: جغد وار و خروس وار. من جزو دسته دوم هستم و باور کنید که روز خوب هیچ خروسی با صبحی که صرف امور تکراری و بیهوده شده ساخته نمی شود.اقلا در اکثر موارد نمیشود. 
کی میشود ما خروس ها هم کمی درک شویم و به خواسته هایمان اهمیت داده شود. آه که دنیا و نظام های درونش به شکل بی رحمانه ای توسط جغدها تسخیر شده و ما خروس ها حالا باید برای کوچکترین خواسته هایمان خواهش و تمنا کنیم.