فرزند ناخلف کوهستان
پس اون صبحی که من رو به آسمون کویر چشم باز میکنم کی میاد؟
پس اون صبحی که من رو به آسمون کویر چشم باز میکنم کی میاد؟
بلاخره یک روز من هم سرزمین ناشناخته ای رو کشف میکنم. مختصات جغرافیایی که اونجا بتونم واقعی باشم، نه اینقدر نامرئی و محو. یک جایی که به خودم نزدیک تر باشم.
نه کریس، من اشتباه تو رو نمیکنم. اونجا تا ابد برای من خواهد بود. من هیچ قصد ندارم در راستای پیشرفت علم جغرافیا و زمین شناسی تلاشی بکنم. هیچ دلم نمیخواد تا صدها سال اسمم سر زبونها باشه. شما هم نباید این کار رو میکردید به نظرم. نباید شوق کشف ناشناخته ها رو از آیندگانی که ما باشیم دریغ میکردید. من این کار رو نخواهم کرد. من سرزمینم را برای خودم نگه خواهم داشت و برای جویندگان ناشناخته ها به ارث خواهم گذاشت.
محله ی ما یک تکه جامانده اصیل از سریال های ایرانی اخیر است. بس که هر دقیقه، یک جایی یک نفر دارد داد و بیداد می کند. حالا یا با فریاد شادی اش را نشان می دهد یا خشم و غصه اش را. اما در کل، حالت پیش فرض اینجا در برقراری ارتباط، فریاد زدن است.
دیروز صبح اول وقت رفتم نان بگیرم که روز را با مزه گرم تازگی شروع کنم. محله خلوت بود ولی صدای فریاد دوری ،انگار که جا مانده باشد، همچنان می آمد. فکر کردم لابد دوباره کسی اصول شهرنشینی و همسایگی را گذاشته دم طاقچه، که دیدم در خانه ای باز است و دو تا ماشین جلو در پارک کرده اند. سه تا پیرمرد هم ایستاده بودند کمی آن طرف تر. پیراهن هاشان رنگ روشن بود. نزدیک که شدم یک پسر بچه از در خانه آمد بیرون. گریه نه، ولی داشت هق هق میکرد. چند جفت کفش پخش و پلا افتاده بود توی آستانه. پشت سرش یک دختر نوجوان که به مهدی تکیه داده بود، آمدند. لای هق هق هایش مدام میگفت: مهدی بیا من رو ببر بیرون، دیوونه شدم اینجا.
من نگاهم را دزدیدم ولی سرعتم را ناخودآگاه کم کردم. بعد صدای پسر بچه را شنیدم که میگفت: مهدی ما رو ببر سردخونه، بابام رو ببینیم.
و آب سرد ریختند روی سر من. همین یک جمله. این خواسته کوتاه یک پسر بچه که برای به آتش کشیدن قلب هر شنونده ای کافی است. اصلا به نظرم سناریوی خوبی برای شروع روز نبود.
آنها ماشین شان را روشن کردند و رفتند، من هم آمدم خانه. پله ها را بالا آمدم و صدای پای آن ها روی کف سرد و لیز سردخانه توی گوشم پیچید. در خانه را باز کردم و هم زمان به در سردخانه ای فکر کردم که به روی آن بچه ها باز می شود. نان ها را تکه کردم بذارمشان توی کشوی فریزر اما کشویی که درش یک جسد است جلوی چشمم آمد.
فکر کردم من تا حالا هیچ وقت عزادار نبوده ام و خیلی وقت است که حتی به مراسم کسی هم نرفته ام. آن ها که عزیز بودند قبل از عقل رس شدنم رفته بودند و آنهایی که بعدتر از دست رفتند هم، دور بودند و حجم نبودنشان پیشتر به قدری زیاد بود که به فقدان عادت کنم. ندیده ام و نمیدانم آدم ها اینجور مواقع چه می کنند. چطور بهشان خبر میدهند؟ چطور باور می کنند؟ اصلا فرصتی برای باور و درک اتفاق پیش می آید؟ خانه را کی مرتب کند؟ کفن هایی که مامان از کربلا آورده کجایند؟ قبر را چطور باید خرید؟ مسجد و ناهار چه می شود؟ حلوا یک وقت سفت و خشک نشود؟ چند بسته خرما کافی هست؟ متن اعلامیه چی باید باشد؟ فامیل های راه دور را کی خبر کند؟ اگر بیایند کجا بمانند؟ با این داغ چه می شود کرد حالا؟ این غم را تا کجا می شود تحمل کرد؟ تا کی؟ آن پسر بچه تاب می آورد؟ خواهرش چطور؟ آدم های دور و برشان چه می کنند؟ کمکشان می کنند؟ اما چه کمکی آخر داغ را تسکین می دهد؟ ای کاش یک فرصتی بدهند به آدم.
تا ظهر همین طور به این سوال ها فکر کردم و به پدری که دیگر نیست و بچه هایی که شاید خیلی زود داغ دیده اند. عصری دیدم حریف خودم نمی شوم که لباس مشکی پوشیده، برود آرد بگیرد و حلوا درست کند. تسلیم شدم و گذاشتم این حس نصفه نیمه در جانم بنشیند.
کیسه آرد به دست جلو در خانه شان ایستادم. شلوغ شده بود و صدای گریه بیشتر. صدای قرآن هم بود. ردیف ماشین ها. مردهای ایستاده با پیراهن مشکی. کفش های جفت شده جلو در. پرچم سیاه و اعلامیه. دیس خرما و حلوا روی جا کفشی. یک چسب کاغذی روی زمین. نسبت به صبح همه چیز مرتب تر بود. غم راهش را پیدا کرده بود و آن ها هم راه و رسم سر کردن با آن را یاد گرفته بودند. بچه ها چطور؟ آن ها هم یاد گرفته اند؟ به خودم جواب دادم: آره. همه بلاخره یاد میگیریم با زخم ها و داغ هایمان سر کنیم. یکی در شش سالگی یکی هم در بیست و شش سالگی.