روح من، خودت رو نشون بده.

 حرف زدن با سایه کاری بود که باید قبل از عید انجامش میدادم. حرف زدن با سایه دقیقا همون قورباغه بزرگی بود که پنجاه روز نشسته بود جلو روم و من هی ازش رو برمیگردوندم چون جرئت گرفتن شماره سایه رو نداشتم. حرف زدن با سایه هیچ وقت اینجور نبوده. همیشه مشتاقانه و پر از لذت بود. همیشه بی اینکه بدونم یا بخوام چیزی بگم بهش زنگ میزدم و حرف پشت حرف میومد و میدیدی ساعت هاست که داریم با هم حرف میزنیم. این دفعه ولی از اساس نمیدونستم چی باید بگم. حتی نمیدونستم باید حالش رو بپرسم یا نه؟ بپرسم چطوری؟ خوبی؟ چی کارا میکنی؟ عید رو بهش تبریک بگم؟ براش آرزوهای خوب بکنم؟

شاید چون جواب همه ی اینها رو میدونستم. اما باید با سایه حرف میزدم حتی با اینکه نمیدونستم به رفیق داغ دیده باید چی گفت. فکر کردم شاید کافیه شماره اش رو بگیرم، اون بگه سلام و بعد دوباره مثل قبل سر حرفمون باز بشه. و دیروز این کار رو کردم. اما گمونم گند زدم. درست مثل یه احمق که با تکرار و تمرین و پشتکار زیاد به مهارت کم نظیری توی حماقت رسیده باشه، رفتار کردم. از دانشگاه و ارشد و کلاساش پرسیدم. از خودم و کارام گفتم. از دلتنگی بی حدی که براش دارم. و فقط هم تونستم براش آرزوی صبر کنم. مثل دیوونه ها پشت سرهم داشتم از این چیزای مزخرف حرف میزدم یا مدام به نادونی خودم اعتراف میکردم که اصلا نمیدونم باید چی بگم، چون از سکوت بینمون که ممکن بود با هق هق گریه بشکنه می ترسیدم. من انگار در عمل همدلی و همدردی بلد نیستم. باید سکوت میکردم و میذاشتم سایه حرف بزنه، باید بهش میگفتم من زنگ زدم که بهت گوش بدم دختر. حتی به صدای گریه هات. اما اینجور چیزا رو که نمیشه پشت تلفن و با این همه فاصله گفت. حداقل من که نتونستم. حالا باید هر طور شده برم پیشش و گندی که زدم رو جبران کنم. برم، بغلش کنم و اون موقع دیگه هیچی نگم. 

دوازدهم، برای همه ی سگها، گربه ها، پرنده ها و احیانا آدمهایی که امشب ترسیدن.

جعفر از ترس صدای ترقه ها کز کرده گوشه تراس. انقدر مظلوم که حتی زری هم که دل خوشی ازش نداره و یه بار که نشسته بود رو رختای تازه شسته اش، با یه شاخه گل مصنوعی زده بودتش، یه ساعته در تراس رو باز گذاشته و داره قربون صدقه اش میره بلکه بیاد تو. جعفر اعتماد به نفس نداره. نمیدونه که تا وقتی بال پرواز داره میتونه از هر خطری فرار کنه. نمیدونه که الآن بیشتر از هر کسی من به اون حسودی میکنم. در تراس رو میبندم و زیر لب رو به خیابون فحش میدم که روحم ارضا بشه و بعد میرم سراغ آشپرخونه تا جسمم رو هم ارضا کنم. تو یخچال فقط ماست چکیده کم چرب داریم. درحقیقت هیچی نداریم. به زری میگم الآن هیچی تو دنیا بی محتوا تر از یخچال ما نیست. تو کابینت چنتا دونه بیسکوییت مادر له شده داریم و تو کشو وسطی یه مشت کشمش. همه رو با یه کاسه ماست چکیده کم چرب قاطی میکنم و زری ادای استفراغ در میاره. بهش چپ چپ نگاه میکنم که بفهمه الآن نباید تو پر و پام باشه. زری بعضی اوقات نفهم میشه و انگار امشبم جزو اون بعضی اوقاتشه. من با کاسه ماستم میام تو اتاق و درو میبندم. چراغ رو روشن میکنم و به کاسه شامم نگاه میکنم. خب زری حق داره اما من گشنمه. چراغ رو خاموش میکنم و قاشق رو میذارم توی دهنم.

باید بگردم دنبال یه پانسیون تو اصفهان. ترجیحا دور و بر خیابون نشاط و قبل تعطیلات باهاشون هماهنگ بشم. باید تابلوهای نقاشیم رو بفروشم. هر چند که کار نقاش های بی نام و نشون رو بز خری میکنن و حتی پول رنگشم در نمیاد ولی من فقط همینا رو دارم. باید ساکم رو جمع کنم و این خودش یه مسئله است چون لباس خنک ندارم. بیشترشون گرم هستن چون من اینجا خیلی سردم میشه. حتی وسط چله تابستونش. چون که سرمای اینجا و من، به بود و نبود خورشید کاری نداره. قبل همه ی اینا باید پیام بدم به اون دوتا هاستلی که معلم نقاشیم معرفی کرده و امیدوار باشم کارم راه بیافته. و برای اون چند درصد نا امیدی که خیلی هم بعید نیست، یه پلن B بچینیم. باید تا عید از صبح برم کارگاه و بکوب کار کنم بلکه تو این چند روز سه تا عینکی که دستمه رو تموم کنم و بفرستیم برن. گمونم باید به حمید هم بگم. اما شاید بعدتر. وقتی که همه چیز قطعی شد. باید با بابا حرف بزنم و این همون غول مرحله آخره. بابا غول نیست ولی حرف زدن باهاش چرا! جواب اولش که مشخصا نه عه! همیشه همین بوده. اول کار و ندیده و نشنیده میگه نه. مهم ولی اون جواب آخره و اینکه کی بلاخره این جواب رو بهم میده. بیاید بریم جلوتر و من جواب بله رو از بابا گرفته باشم و بلاخره راهی بشم و برسم به مقصد. اون وقت هر روز صبح، قبل طلوع بیدار میشم و میرم میدوم. برمیگردم به ده سالگیم و مثل همون موقع ها میدوم. پا برهنه. رها و بدون خجالت. آخه آدمای اینجا فقط بلدن هم دیگه رو خجالت زده کنن. از آدمای اونجا خبری ندارم ولی من اونجا غریبه ام و این خود خود آزادیه برای من. این که یه جایی انقدر غریبه باشی که بی ملاحظه اونایی که اسمشون روی پیشونیته، خودت باشی. فکرشم معرکه است دختر! خیالشم عیشه محضه برای من.

انقدر که کاسه شام حال به هم زنم رو با لذت همین خیالات به نیمه رسوندم. کاسه به دست از اتاق میام بیرون و حواسم نیست نیشم انقدر بازه که زری میگه: یکی ندونه فکر میکنه تو اتاق برات استیک بهشتی فرستادن که اینقدر خوشحالی. خنده امو جمع میکنم و برای اینکه یکم حالشو بگیرم بهش میگم با توجه به محتوای یخچال و جیبمون، فردا رو باید قربة الی الله روزه بگیریم.

زری چپ چپ نگام میکنه و میفهمم که نباید تو پر و پاش باشم. میام برگردم تو اتاق که کاسه نیمه پر از ماست چکیده و بیسکوییت مادر له شده و کشمش رو از دستم میگیره و میگه داری میری، چراغو خاموش کن.

بهار هم بهانه است

بعضی روزها هم می ایستم جلوی آینه و میگذارم با قلدری ازم بپرسد: ببینم هنوز از زور غصه و خستگی، شهامت تموم کردن این داستان رو پیدا کردی یا نه؟ از پا دراومدی بلاخره؟

و من با تردید جواب میدهم: نه، نه هنوز.

بعد آینه پدرانه امر میکند: پس از هر بهانه ای که فکر میکنی کمکت میکنه استقبال کن. از هر چیزی که امید دوباره بهت میده، نهایت استفاده رو بکن.

منِ مکفی

من همیشه و هر طور که باشی، تو را تحسین کرده ام و میکنم.

تو، همه جا و در همه حال منتقد من هستی.

هر آنچه که زیبا و لذت بخش است برای من، یاد تو را دارد و هر چیز مسخره یا زشتی اثری از من برای تو. 

تو همیشه، بهتری از من میخواهی و من از هر آنچه که باشی خوشحالم.

اما این تناقض ها آزاردهنده و غم انگیز است. و عزیزم ادامه داستان ما میدانی چطور میشود؟

جواب این سوال می تواند یک عکس باشد. قابی از شروع یک سفر، از جاده، از راهی شدن و رفتن...

تنها رفتن.

 

 

یازدهم

کنار هم نشستیم، دور شدنمون از هم دیگه رو تماشا میکنیم. 

دهم

تجربه جدید اینکه، وقتی آخر هفته هم میرم سر کار، هفته دیگه تموم نمیشه. :)) امروز چند شنبه است پس؟

و تجربه غریب اینکه یه نفر وسط خیابون، درست توی چشم هام نگاهم میکرد و فحش های خیلی زشت میداد. جوری که آدم کسی رو مخاطب قرار بده. میشناختمش؟ نه، به عمرم ندیده بودمش. حالت عادی ای نداشت و من ترسیدم ازش. بعد دیدم یه ساک و چمدون کنار دستشه و اونجایی که این اتفاق افتاد نزدیک ترمینال. نکنه اونجا رهاش کرده بودن؟؟

پ.ن: سه شنبه گذشته دوباره دیدمش، یه جای دیگه شهر ولی با همون ساک و چمدون...

مسیر هر روزه ام رو هر طوری که بچینم یا از جلوی دادسرا میگذرم یا بیمارستان و درمانگاه. اضطراب، خستگی، درموندن و غم، عناصر مشترک ته چهره بیشتر مسیرهام. یه پیرزنی جلو دادسرا سوار شد و همون حین که نشست بغضش ترکید که پسرش زندانه و خودش پول نداره حتی برگرده خونه اش. چند ثانیه بعد دید گوشیش رو توی امانات دادسرا جا گذاشته، پیاده شد که برگرده. ولی گفت که  پول نداره. چطوری اون مسیر رو برگشت یعنی؟ چرا من دست دست کردم و نرفتم باهاش؟ نهایتا یه ساعت دیر میرسیدم سرکارم. 

 

هشتم و نهم، یکجا

تغییر، دایره ی زمان را به هم می زند. آن را از حالت چرخه پر تکرار خارج میکند و به شکل خطی در می آورد که هر نقطه اش مختصات منحصر به خود را دارد.

 

این سری نوشته ها یک جور جواب پس دادن است. به خودم. که ببینم چقدر سر قول و قرارهام میمانم؟ و چه محرکی جذابتر از عکس و نوشتن و کشیدن برای من.

من واقعا قدرنشناس نیستم.

1- شما از هر دستگاه برقی ای، دو ساعت بکوب کار بکشی، اقلا یه نیم ساعت باید بهش استراحت بدی تا داغ نکنه و کم نیاره و وسط کار لنگت نذاره. این تلویزیون های ... رو از چی میسازن که بیست و چهار ساعته روشنن و کم نمیارن.

2- چیزی به اسم خانواده هست تا مجال نده دو ثانیه سکوت داشته باشی و دو دقیقه تنهایی. اصلا هم مهم نیست که تو چی میخوای، مهم اونان و لطف ها، منت ها و محبت های خودخواهانه و خفه کننده شون. من هم لابد یه ناسپاس نالایق عوضی. 

3- کاش یه روزی دور میشدم و مجال این رو داشتم که دلم برای این جا و آدمهاش تنگ بشه.

چهارم

به سختی پارو کردن یه زمین فوتبال، با یه تیکه ام دی اف یه متر در یه متر، تک و تنها، چند ساعت مونده به مسابقه...

امیدوار بودن و ادامه دادن گاهی همین قدر سخت میشه، همین قدر بعید... 

 

 

اما محال که نیست، هست؟؟!

 

دوم

من هیچ وقت اینجا را دوست نداشتم و آن آخرین روزی که بعد از دوسال و اندی، پایم را از درش بیرون گذاشتم هم هنوز درختهای سپیدار بلندش، سرخی شاتوت های مزه نکرده اش، روشنایی سالن های سفیدش، تاریخ مبهم و ترسناک پشت دیوارهاش که میگفتند روزگاری شاهد زندانی های ساواک بوده اند، گرمای دلچسب و مزه خوب سوپ خامه ای های بوفه اش، آن حیاط خلوت زیبای پشت ساختمان و حتی پلان جذاب خود سازه اش هم موفق نشدند کینه ای که من همان روز اول از اینجا به دل گرفتم را پاک کنند. هر چه آن ها رشتند، آدمهای متعلق به اینجا پنبه کردند. من هیچ وقت نتوانستم به اینجا تعلق خاطر داشته باشم، زیبایی هایش را ببینم و دلم برایش تنگ شود. 

 

از امروز برای امشب: " شانس طرفدار آدمهای شجاع است."

یکم

امروز اولین روز بود. سه قاب اول صبح را سعی کردم با جزئیات به حافظه ام بسپارم؛ چهره دخترک چشم ابرو مشکی ای که از زیر ماسک بهش لبخند زدم و او هم به من چشمک زد. مادری با ژاکت و شال کلاه سفید، که بچه به بغل روی صندلی اتوبوس خوابشان برده بود و نور خیلی قشنگ روی صورتشان لک انداخته بود و حالت ایستادن دختری با کاپشن و شلوار خیلی بزرگ، جلو پنجره ی اتوبوس. باقی قاب ها را سپردم به دوربین.

 آخرهای مسیر سردرد داشتم و خواب ماندم. 

این هم برای آخر امشب: " من تا مدت ها، دست و دلم به کار دیگری نمی رفت. وقتی آدم چیزی را که دوست دارد، پیدا میکند، خب... دلش میخواهد دو دستی بهش بچسبد."

یادم رفت

من در این خانه چو بیگانه غریبم...

دسته بندی

آدمِ درهای بسته و پنجره های باز :)))

 

چرایی؟ برای رهایی

تَحْرِير [حرّ]:

آزاد كردن بنده، رهائى از اشغال بيگانه، نوشتن...

 

چرا باید روایت کرد؟ و چرا اینجا؟ نمی توان در خلوت ( ی که نیست) و روی کاغذ و برای خود روایت کرد؟ 

نه! حرف ها وزن دارند و با نقل کردن است که سبک می شوند و کلماتی که روی این صفحه نوشته می شوند و احساس متعلق به آن ها، خاص این بستر است و من به این احساس و سبکی که در تصور خوانده شدن کلماتم است بسیار نیاز دارم.

پیامبرانه دوست داشتن

"خداوند قلبش را به من امانت داده تا با آن تو را دوست بدارم. در زمانی که قلب من برای این کار کوچک بود. و حالا تو می توانی در قلب خداوند جا بگیری و بزرگ شوی."  ماری هسکل

 

"همین حالا از موزه برگشتم. چقدر دلم میخواهد این آثار زیبا را با تو می دیدم. ما باید یک روز با هم آنها را تماشا کنیم. وقتی تنها روبه روی یک اثر هنری زیبا می ایستم بی نهایت احساس تنهایی میکنم. حتی در بهشت هم باید محبوبی در کنار آدم باشد تا بتوان از آن تمام و کمال لذت برد."  جبران خلیل جبران

از نتوانستن ها

فکر میکردم می توانم یک جای دیگر، دوباره از نو شروع کنم. اما شروع شدن یا شروع کردن گاهی بی معناست. همه چیز در امتداد هم رخ می دهد.