روح من، خودت رو نشون بده.
حرف زدن با سایه کاری بود که باید قبل از عید انجامش میدادم. حرف زدن با سایه دقیقا همون قورباغه بزرگی بود که پنجاه روز نشسته بود جلو روم و من هی ازش رو برمیگردوندم چون جرئت گرفتن شماره سایه رو نداشتم. حرف زدن با سایه هیچ وقت اینجور نبوده. همیشه مشتاقانه و پر از لذت بود. همیشه بی اینکه بدونم یا بخوام چیزی بگم بهش زنگ میزدم و حرف پشت حرف میومد و میدیدی ساعت هاست که داریم با هم حرف میزنیم. این دفعه ولی از اساس نمیدونستم چی باید بگم. حتی نمیدونستم باید حالش رو بپرسم یا نه؟ بپرسم چطوری؟ خوبی؟ چی کارا میکنی؟ عید رو بهش تبریک بگم؟ براش آرزوهای خوب بکنم؟
شاید چون جواب همه ی اینها رو میدونستم. اما باید با سایه حرف میزدم حتی با اینکه نمیدونستم به رفیق داغ دیده باید چی گفت. فکر کردم شاید کافیه شماره اش رو بگیرم، اون بگه سلام و بعد دوباره مثل قبل سر حرفمون باز بشه. و دیروز این کار رو کردم. اما گمونم گند زدم. درست مثل یه احمق که با تکرار و تمرین و پشتکار زیاد به مهارت کم نظیری توی حماقت رسیده باشه، رفتار کردم. از دانشگاه و ارشد و کلاساش پرسیدم. از خودم و کارام گفتم. از دلتنگی بی حدی که براش دارم. و فقط هم تونستم براش آرزوی صبر کنم. مثل دیوونه ها پشت سرهم داشتم از این چیزای مزخرف حرف میزدم یا مدام به نادونی خودم اعتراف میکردم که اصلا نمیدونم باید چی بگم، چون از سکوت بینمون که ممکن بود با هق هق گریه بشکنه می ترسیدم. من انگار در عمل همدلی و همدردی بلد نیستم. باید سکوت میکردم و میذاشتم سایه حرف بزنه، باید بهش میگفتم من زنگ زدم که بهت گوش بدم دختر. حتی به صدای گریه هات. اما اینجور چیزا رو که نمیشه پشت تلفن و با این همه فاصله گفت. حداقل من که نتونستم. حالا باید هر طور شده برم پیشش و گندی که زدم رو جبران کنم. برم، بغلش کنم و اون موقع دیگه هیچی نگم.




