امروز زن صد و پنج ساله ای هستم از ایل شاهسون که صبح چشم هایم را توی بیمارستان باز کرده ام. مغزم هنوز کار میکند و میدانم که ایل بیمارستان ندارد و توی شهر هستم. کدام شهر ولی؟ اردبیل؟ ارومیه؟ شاید هم تبریز؟
صداها توی سرم ناواضح اند و چشم هایم چیزی را تشخیص نمیدهد. به هوش نیستم شاید. کسی بغل گوشم داد میزند: چی ئه‌که‌ی؟ *
با من است؟ من چه کار میکنم؟ من فقط دارم تماشا میکنم. بعد از صد و پنج سال زندگی گمانم به نقطه ای رسیده باشم که لازم نباشد کاری کنم و فقط بنشینم و تماشا کنم. اما حالا که این فرصت دست داده هر چیز که جلوی چشمم است را تار میبینم. انگار که پشت اسب بتازم و درختها، خانه ها و چادرها همه خطهایی بشوند که از گوشه چشمم میگذرند و تنها افق سبز و روشن پیش رویم باشد. برای همین دورتر ها را تماشا میکنم. آنجا که واضح و روشن است.

دختر ده ساله ای هستم نشسته وسط مرتع های سبز ییلاق ایل شاهسون. چادر های ایل پیش چشمم است. رضا خان مهمان مان شده و میبینم که میرود توی چادر آقابزرگ. بابا میگوید کرد ها قشرق کرده اند. می گوید ما تا حالا به کسی خاک نداده ایم و از این به بعد هم نخواهیم داد. رضا خان خاک نمیخواهد، تیر و تفنگ میخواهد. به آقا بزرگ زمین میدهد و در عوض هر چه اسلحه داریم میگیرد تا غائله کردها را بخواباند. بعدتر ولی، میبینم که مردهای بی سلاحمان را به تیر میبندد. صورت آقا بزرگ جلوی چشمم است که بدون اسلحه کمریش، وسط چادر روی دو زانو مینشیند.
یک نفر دوباره کنار گوشم داد میزند: دو، دو گداخ. **
با من است؟ بلند شوم؟ بلند شوم که چه کنم؟ اصلا برای چه بعد از صد و پنج سال زندگی من را برداشته اند آورده اند بیمارستان؟ میخواهند بیشتر از این عمر کنم؟ دیگر بناست در این دنیا چه کار کنم؟ حالا که هر چیزی که در نزدیکیم است را درست نمیبینم و فقط دور هاست که می توانم تماشایشان کنم و به یاد بیاورمشان.

* کردی چی کار میکنی؟

** ترکی بلند شو بریم.

پ.ن: صحت تاریخی این روایت اصلا تایید نمیشود. اصلا صحت تاریخی کدام روایتی که توی تاکسی از زبان مردی که می گوید نتیجه جواد خان است، میشنوید می تواند تایید شود. حالا من هر قدر هم جستجو کنم، این جزئیات را که هیچ کجا ننوشته اند. منقول است فقط. آن هم شفاهی، توی تاکسی و محض کوتاه کردن مسیر.