چیزهای مهمی می میرند
تمام شد. یعنی دارد تمام می شود. تا چند روز دیگر تمامِ تمام میشود.
چه چیزی؟ عمر من؟
بله، ولی فقط یک سال ازش. و خب کسی چه می داند که بناست چند سال دیگر را تمام کنی و چندبار برگردی به نقطه مبداء وجودت. اصلا شاید همین یک سالی که می گویم دارد تمام می شود را هم به آخر نرسانی. تو که استاد نیمه تمام ها هستی. حالا بگو ببینم این یک سال چطور بود؟ خودت چطور بودی؟
کلیتش را بخواهی بدانی سخت بود.
کلیتت تکراریست، جزئی ترش را بگو بدانم.
خوشی داشت. سر جمع به قدر دو ماه شاید. با نمره خوبی فارغ التحصیلی شدم، صبح تا عصر توی زیرزمین خلوت و خنکی کار کردم، صبحهایی چراغ های کارگاه را روشن کردم، خنده های ابوالفضل را شنیدم، با خواهر و برادرم به سبک خودمان پارتی کردیم، پیام حمیدرضا را خواندم که نمیایید کارگاه؟ جاتون خالیه. که یعنی کارها زیاد شده و جان عزیزت خودت را برسان، یعنی که من کارهایم را خوب انجام داده ام توی کارگاه، با دستهایم ساختم، روی بسته های هدیه و پشت سر اسم آدم ها، آقا یا خانمِ گل نوشتم، با ترس کمتری خط کشیدم، به دختر بچه ای از پشت ماسک لبخند زدم و ازش چشمک گرفتم، بازی کردم و بازی ساختم، تلاش کردم و پیگیر بودم، فرم ها و داستان ها برگشتند توی سرم، با سارا و مریم حرف زدم، به پامفیلیا برگشتم و با مریم به شوخی ها و پیله کردن های آقا صادق خندیدم، یک خانه باغ قدیمی را حوالی آخر شهناز کشف کردم، شیفته خانه های کوچه واعظ شدم، از مگوهای زندگی با حسنا گفتم و در عرض چند ساعت از دو آشنای قدیمی به دو دوست صمیمی تبدیل شدیم، حرف های ذهنم را در کلمات دیگران خواندم و این مرتبه بیشتر از هر کسی لای نوشته های زهرا منصف بود که انگار انعکاس تصویر مبهم و کشیده خودم را در شیشه ویترین میدیدیم و برای چند لحظه می ایستادم، سکوت کمیاب خانه ی تمیز را توی نور نارنجی پاییز تماشا کردم، محبت آدمهایی را به دلم راه دادم که پیشتر خیال میکردم دوست داشتنشان گناه است، سر و کله کبوتر همسایه توی تراسمان پیدا شد، توی دلمان جا باز کرد و ما به عنوان حیوان خانگی مان پذیرفتیمش و دیدیم او هم ما را پذیرفته است که هر وقت وعده گندمش دیر میشود پشت در تراس شروع میکند به خواندن، با دانه چیدنش از گودی دستم غرق لذت شدم، میشل، گربه همسایه، را از پشت شیشه نوازش کردم، رتبه کنکور ارشدم آنقدر خوب شد که باورش نمیکردم، در خوشی خیالی غرق شدم که چیزی در من تمام شده که پیشتر نمیگذاشت رو به جلو حرکت کنم و هر چند قدم مرا به عقب میکشید، از پاره شدن این طناب کیف کردم. سمانه را توی ایستگاه مترو بغل کردم و باهم دور دریاچه قدم زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم، بلاخره هوا را بدون عبور از فیلتر ماسک راهی ریه هایم کردم، با نودلهایی که علی توی کارگاه درست میکرد سیر شدم، با پیرمرد کتابفروشی اطلس توی طالقانی گپ زدم و ازش یک عالم کاغذ رنگی و کتاب نقاشی های استاد نخجوان را خریدم. توانستم یکی از مهمترین ابزارهای کارم را بخرم.
یادگرفتن و فهمیدن داشت. کار با cnc را یاد گرفتم، کار مجسمه سازیم با کامپیوتر بهتر شد، بیشتر و بهتر از قبل طراحی کردم و برای همین هم سریع تر و نترس تر شدم، طرز فکر آدم ها را شنیدم، فکر کردم و طرز فکر خودم هم دستخوش تغییر شد، به کارگاه برگشتم و آزمون و خطا کردم و ساختم، خرده چیزهایی در مورد فلسفه و فلسفه هنر یاد گرفتم، به زن بودن فکر کردم. و به مردها، به جمع این دو کنار هم و حاصلش در زندگی هر دو طرف. به زیبایی فکر کردم و فهمیدم زیبایی تعریف دیگران از ما نیست. احساس ماست که مثل هر حس دیگری در نوسان است. به شوق و شادی فکر کردم و فهمیدم چه اندازه مفاهیم گنگی هستند برایم. بازی ساختن را یاد گرفتم. فهمیدم چقدر شم مدیریتی داشتم و نمیدانستم. فهمیدم من هر وقت که احساس مفید بودن میکنم و به دردی میخورم، خودم را پیگیر چیزی میبینم و کاری را درست انجام میدهم ولو به نتیجه مطلوب هم نرسد، باز دلم به زندگی گرم است و برعکس وقتی در جایی یا کاری مفید و پیش برنده نیستم از خودم متنفر میشوم و دلم میخواهد کارش را بسازم. و همین طور دیدم نمی توان از مسیر لذت برد وقتی مقصد جهنم است.
عذاب داشت. عذاب نداشتن. خواستن و نتوانستن، دویدن و نرسیدن. مانع بودن آدم ها، عذاب وز وز "تو نمی توانی" توی گوشم، همچنان در برخی امور محتاج بقیه بودن. عذاب انباشتن هرروزه ی کینه و خشم توی دلم و هر روز بیزارتر شدن ازش و بعد عذاب وجدان گرفتن از اینکه نمی توانم دوستش داشته باشم، عذاب تحمل بوی آنهایی حمام نمی روند، از طی کردن راه های دور توی گرما و آفتاب کلافه شدم، بیشتر و پر دردتر از همیشه مریض بودم، اضطراب همیشگی دعوا و بحث و لجبازی، عذاب تماشای خودخواهی ما آدم ها حتی در عشق و محبت به دیگری، سختی حرف زدن با سایه و عذاب اینکه چرا هیچ کاری نمی توانم برای دوستانم بکنم، عذاب شنیدن، شنیدن مداوم صداها، از خراب کردن کارهایی که بهم سپرده بودند ترسیدم. توسط آنهایی که نزدیکترین اند ناامید شدم، و باز توی دقایق آخر کار کم آوردم، از مواجهه با آدم های آشنا و تحمل نگاه های متعجب یا افسوس بارشان عذاب کشیدم : تو اینجا چکار میکنی؟!، عذاب خیالِ بودنِ " ه" در صورتی که نیست، غصه تقلید کردن، گم شدن و دور شدن از خودم هر چند که به درستی هم نمیشناسمش، خیال کردم شاید من لیاقت داشتن آرزوهایم را ندارم اصلا، غصه روزی که خواهر ترسیده ام را تنها گذاشتم، ترس از دست دادنش، رنج روز به روز دور و غریبه شدن با نزدیکترین ها. خفگی اسیر بودن و بی قراری و آوارگی از تعلق نداشتن و غم حفره های خالی توی دلم.
و حالا که این ها را نوشتم و مرور کردم میبینم بیشتر غصه ها و عذاب هایی که پر رنگ تر از باقی ماحصل امسال هستند، اغلب از طرف همان کسانی هست که دلم را با خوشی ها گرم کردند، به من یاد دادند و ذهنم را روشن کردند. بعد یاد قسمتی از نامه های جبران به ماری دلبندش میافتم. نوشته است: به خانه باز میگشتم و می اندیشیدم اگر خورشید، گرما و رنگین کمان را می پذیرم، باید تندر را نیز بپذیرم، و توفان را، و باران را. تلاش می کردم، اما احساس می کردم در درونم چیزهای مهمی می میرند.
احساس میکنم در درونم چیزهای مهمی می میرند.
پ.ن: از امسال یک عهد هم. به گردنم می ماند که باید تا آخر همین تابستان بروم بالای کوه و بهش وفا کنم.