خستگی درست مثل کودکی بی‌تاب از زانوانش آویخته بود و نه نتها نمیگذاشت قدم از قدم بردارد که مجبورش کرد خم بشود و روی زانوهای دردناکش بنشیند. آن وقت به سر انگشتهایش آویخت. دستهاش را گرفت و او را به سمت خود کشید. دستانش را دراز کرد‌ و مثل یک جنین در خود جمع شد. خیال کرد خستگی حالا دست از سرش برمیدارد و از تنش بیرون می‌رود. آب می‌شود و می‌رود جایی توی زمین تا دفعه بعد که دوباره از زمین بلند شود و از زانو‌هایش بیاویزد . اما خستگی انگار قوی‌تر و سنگین‌تر از قبل بود. اول زمین گیرش کرد بعد زمین زیر پایش را شکافت و او را در یک حرکت بلعید.