از قصههای ناتمام
میدانی خیلی دلم میخواهد خبری از تو بگیرم. چند وقت پیش اسمت را دیدم و فهمیدم که دفاع داری. برایت دعا کردم. باور کن. راستش دلم میخواست یکبار دیگر میدیدمت. نه از دور. که با هم مواجه میشدیم. بیشتر کنجکاو این هستم که بفهمم سر آن محبت چه آمد؟ اصلا واقعیت داشت؟ اگر داشت حالا چه شکلی شده برایت؟ کنجکاوم بدانم حسی که آنقدر محجوب ازش برایم گفتی را فراموش کردهای؟ جوری که انگار هرگز نبوده؟ یا شاید به نفرت تبدیلش کردهای؟ این کار ولی بیانصافی ست. همین که از من متنفر باشی. خودت میدانی که من هیچ کاره بودم. میدانم این را بشنوی پوزخند میزنی و میگویی که من همهکاره بودم. اما رو راست باش، مگر من چیزی بیشتر از کسی که سرش به درس و کتابش گرم است و توی آتلیههای خالی مینشیند به کار کردن و قاطی جمعها نمیشود، خشک و جدی است و جز چند نفر دوست صمیمی دیگری ندارد، بودم؟ تو اصلا چه چیز این بشر را دوست داشتی؟ تازه افتادهای به فکر نفرت؟ آه چه میگویم. معذرت میخواهم. چرا من این احساس را دارم که باید همیشه از تو معذرت خواهی کنم؟ ای کاش بدانی که من را با چه احساس گناهی تنها گذاشتهای؟ این را بهت گفته بودم. در همان جملههای اول. ببین هنوز هم دارمش. به من بگو با آن محبتی که ازش دم میزدی چه کار کردی شاید چاره این عذاب وجدان هم شود. چرا از خیالم بیرون نمیروی؟ اصلا چرا تا به الآن آن جا ماندهای؟ این همه آدم که ماه به ماه و سال به سال فراموشم میشوند اما تو جا خوش کردهای انگار. راست راستش را بخواهی کنجکاوم از تو خبری بگیرم تا متقاعد بشوم که تمام شدهایم. محض رضای خدا به من بگو، تمام شدهایم؟
پ.ن: خداوند خیالات، به حق این وقت عزیز، من را به راه راست هدایت کنید لطفا که سخت نیازمندم.