داشتم‌ پیش خودم از خدا گله می‌کردم که اگر فلان چیز را فلان موقع بهم داده بود من فلان کار را نمی‌کردم. شبیه دزدی که بابت دزد بودنش از خدا گله می‌کند که اگر به اندازه کافی به او هم پول داده بود، مجبور به دزدی نمی‌شد. دزدی یک انحراف اخلاقی و نداشتن پول هم علتش. جای پول بگذاریم عشق، سلامتی، امنیت یا هر چیز دیگر. کمبود که کم نیست. کمبودهایی که یک دسته از واکنش بهشان از نظر اخلاق درست نیست و بهشان می‌گوییم انحراف اخلاقی.

بیایید خیال کنیم که اصلا شاید آن اولِ اول خدا به همه، همه چیز را یک اندازه داده بود. نه فقیری بود، نه علیلی و نه تنهایی. خلاصه بهانه‌ای برای بدی کردن نگذاشته بود. پس چطور شد که جهان پر شد از بدی. دلها پر شد از غم نداشتن. یک نفر معادله را به هم ریخته این وسط. یک زیاده خواهی آمده یک طرف و در طرف مقابل کمبود را ساخته.

یک نفر؟! باز که همه تقصیرها افتاد گردن آدمیزاد. عجب!

خیال را بگذار کنار بچه. واقعیت این است که خدا هیچ چیز را به یک اندازه به همه نداده. حتی زندگی را.

.

.

.

لا اَدری...