دوست دارم جوری زندگی کنم که به نظر بیاد دارم می بلعمش، وحشیانه و با اشتها زندگی کنم. نه اینکه مثل هدیه ای نا خواسته و ناپسندیده، نپذیرمش. بوی امید میاد از حوالی زندگیم. توانایی آرزو کردن و رویا دیدن پیدا کردم.
چرا انقدر خیال می کنیم زندگی یه چیز عادی و روزمره س که حتی میتونه برامون ملال انگیز و تکراری جلوه کنه؟!
چرا خیال می کنیم مرگ دوره و نامیراییم؟!
به سناریویی فکر می کنم که توش به خودم قول میدم یه ماه دیگه خودمو حلق اویز کنم. اینطوری هر لحظه و هر حسی بی نظیر میشه. انقدر شگفت انگیز و من انقدر درگیر تماشاش که به قضاوتش نمیرسم.