چرا دست و پا نمیزنم؟
به اینکه چقدر فرق هست بین جاری بودن و اینکه بگذاری جریان تو را با خود ببرد فکر میکنم. نه فقط حالا یا امروز، که روزهاست هر لحظه به این فکر میکنم. وقتی به کسی سلام میکنم، وقتی که پشت میز مینشینم، وقتی که دست دراز میکنم خودکاری بردارم، کلیدهای کیبورد را که فشار میدهم، به چشمهایش که نگاه میکنم و وقتی لبخند میزنم، در تمام لحظات به این فکر میکنم که آیا این من هستم که در متنشان جاری هستم یا همه چیز، تنها جریانیست که به آن تن دادهام.
***
دیوآل شش ساله شده و من بیست و هفت ساله. اگر بچهام بود حالا وقت مهد فرستادنش بود، اما دیوآل بچهی من نیست که بزرگش کرده باشم. خانه است، پناهیست که در آن بزرگ شدهام.
بزرگ شدهام؟
این سوال هر سالهی من، حوالی سالگرد تولدم از خودم هست. ببینم دختر، به اندازهی یک سال بزرگ شدیم؟
نمیدانم. این نمیدانمها پیر من و همه زندگیم را درآورده. همه چیز نسبیست و زندگی از اطمینان خالی. شما بگویید، به نظرتان این آدمی که کلماتش را میخوانید بزرگ شده؟
***
من که هر چه میجورم یک چیزهایی را در درونم کم میبینم؛ بزرگسالی، بلوغ، دخترانگی، ایمان و عشق.
صورتم کودکانهاست، اگر قد نکشیده بودم خیلی راحت میشد خودم را یک دخترک تازه دبیرستانی جا بزنم. همین باعث میشود که معمولا آدمها سنم را سه چهار سالی کوچکتر حدس بزنند و من ناخودآگاه دچار یکجور تناقض میشوم. از درون هم حس میکنم کوچک ماندهام. رشد نکردهام. حس میکنم بیست و چهار سالهام یا حتی کوچکتر. میتوانم باز چیزهای جدیدی را تجربه کنم. رشته جدیدی را شروع کنم، دانشگاه جدید، یک شهر دیگر، استادهایی دیگر، آدمها و موقعیت های تازه. یادم میرود من همهی اینها را یکبار از سر گذراندهام. مدرسهام سالهاست که تمام شده، کنکور دادهام، لیسانس گرفتهام و چند صباح دیگر هم فوق لیسانس تمام میشود. باید باور کنم که تمام شدهاند، من همه اینها را گذراندهام و حالا اگر هوس چیز جدیدی کردهام باید پی موقعیتهای شایسته بیست و هفت سالگی باشم.
موقعیتهای تازه و شایسته یک بیست و هفت ساله چیست؟
رفاقت جدید، ازدواج و خانواده جدید، کار و محیط کاری جدید؟
نه. من اعصاب و توان تحمل هیچ کدامشان را ندارم. دلم هنوز همان قبلیها را میخواهد. اینجاست که حس میکنم به بلوغ هم نرسیدهام. مگر میشود آدم بیست و هفت سال زندگی کرده باشد و از همهی این اهمّ های زندگی گریزان باشد. مگر میشود بالغ باشد و هنوز پی فرار کردن از مسئولیت زندگی، معطل لحظهای رهایی تا ساعتها رویاهای خامش را بپزد. کِی بود که نوشته بودم: باید چرخهای کمکی دوچرخهام را باز کنم. باید مسئولیت زندگیم را خودم به عهده بگیرم. در عمل تا حد زیادی این کار را کردهام اما خسته و غمگینم و دلم برای زمانی که چرخهای کمکی را داشتم تنگ شده. برای همین حس میکنم کارهام صرفا تظاهر به بلوغ و عقلانیت هستند. من در عمق خودم میخواهم که بچهای نابالغ باشم که بقیه برایم تصمیم بگیرند.
از دخترانگی دور افتادهام. اگر موهایم را که اجازه دادهام کم کم بلند شوند، چون دلم برای گیس کردنشان تنگ شده، قلم بگیریم هیچ وجه دخترانه دیگری در خودم پیدا نمیکنم. من هیچ وقت برای خودم لوازم آرایشی نخریدم. هیچ وقت ناخنهایم را لاک نزدهام. هیچ روتین روزانه، ماهانه یا هر چیز دیگری ندارم. لباس پوشیدنم شکل دخترها نیست، هیچ ذرهای از ناز و لوندی دخترانه هم در من نیست. اینها شاید ملاک درستی برای رد جنسیت خودم نیستند، من هم انکارش نمیکنم اما شکل پایی میشود که لنگ میزند یا دستی که قطع شده، شکل یک نقص عضو که معمولا میخواهم از همه پنهانش کنم.
صدای تقهای توی گوشم میپیچد، نمیدانم حواسش نبود یا به عمد این کلمه را گفت: خانومم.
تقه بعدی: زوج درمانی.
واژهها پشت هم ریسه میشوند: زوج ، ازدواج، عروس، مشاوره، آزمایش، شوهر، تاهل!
دایرهالمعارف وحشت!
جداً چه موقعیتهای وحشتناکی که عادی میشوند. یاد هم اتاقیم میافتم و احوالش دم دمای روز عقد. مستاصل تمام. چطور از پسش برآمد؟ این همه آدم ازدواج کردهاند، چطور از این همه وحشت گذشتهاند؟ با چه قوت و قوّهای؟ مهر؟ اعتماد؟ عشق؟
پس من چرا هیچ قوّهای پیدا نمیکنم. من سراسر ترس و انزجارم. فکرش تنم را مور مور میکند. کجاست آن احساس قویِ قوت بخش؟ کجاست آن بیتابی؟ نه، حتی از عشق حرف نمیزنم آنقدر که از من دور هست، از کمی اشتیاق میگویم؟ کجا مانده که نیست؟ حتی شبحی شبیه به آن هم نیست؟ حالا به صداقت تمام روایتهای عاشقانه شک دارم. که اگر واقعی هستند پس چرا من نمیتوانم کسی را دوست داشته باشم؟ چرا عاشق نمیشوم؟ بیست و هفت سال بی اینکه لحظهای احساس کنم ضربان قلبم از بودن کسی دچار نوسان شده.
میخواهم از عشق ناامید باشم دیگر.
مسیر نیمه را برگردم و بپذیرم که یک چیزهای از زندگی برای من نیستند و احتمالا هرگز نصیب من نخواهند شد. چه کسی تمام و کمال زندگی کرده که من دومیش باشم؟
اما دلم میخواهد پی ایمان بروم. حس میکنم همیشه از درون خالی بودهام و فقط به داشتنش تظاهر کردهام. دلم میخواهد پی چیزی بروم که از جنس آدمیزاد نباشد. میخواهم عمق بگیرم. در سطح ماندهام و همهاش شدهام ظاهر. زلزله سر پل ذهاب که آمد، لابهلای گزارشهای تلویزیون از مردم زلزله زده، یک مرد بلند قامت با لباس کردی ایستاده بود جلوی دوربین، صدایش اشک آلود، داشت خرابههای خانهاش را نشان میداد، اما آخر حرفش سر تکان داد و گفت راضیم به رضای خدا. ایمان برای من این شکلیست. همین نقطه است. میخواهم به اینجا برسم.
***
احساس میکنم جاری نیستم دیگر. جاری بودن، عاملیت دارد. اما من دقیقا شکل کسی هستم که تنها تن به جریان داده است. اگر پیش میروم به خاطر تلاش خودم نیست، آنچنان دویدن و زور زدنی هم در کار نیست. بلکه فقط با پیشامدها همراه میشوم. برای آن که در جریان باشم. خوب است یا بد، نمیدانم. به نظر وجه مثبتی ندارد، اما به هر حال بهتر از راکد ماندن هست. نیست؟
***
نوشتهها بیات میشوند. این متن هفتهها بنا بود نوشته و منتشر شود. هی حرف پشت بندش میآمد توی ذهنم اما انگار قید کرده بودم تا این را تمام نکردهام چیز دیگری نگویم. شرطی کردنهای بیخود و بیفایده.