به بیداری هیچ وقت دریا را از نزدیک ندیده‌ام و دیشب توی خواب دیدمش. اما برعکس چیزی که انتظار داشتم هیچ شاعرانگی در آن آبی متلاطم نبود. بعد، از خواب پریدم و اتاق بوی ماهی مرده گرفته بود. نصف شبی ریختم همه‌ چیز را توی حمام شستم. خودم را، لباسهام را، رخت‌خوابم را. همه چیز را. اما هنوز بوی ماهی مرده می‌آمد. دلم نمی‌خواست از زیر آب و رطوبت حمام بیایم بیرون. ایستادم روبه روی آینه و روی بخار آدمک کشیدم. چشم، چشم، دو ابرو، دماغ و دهن، یه گردو. عقب کشیدم تا تماشا کنم. دیدم از میان خطوط پاک شده آینه، ماهی مرده‌ای به من چشم دوخته.