خیلی ساده " نشود"
ای کاش خیلی از کارها هم این شکلی بود. همینجور که بیایم و گلگی کنم که فلان است، بهمان است، من زیاد حرف میزنم و این حرفها، بعد بزند و دو ماه و بیشتر هیچ چیز نگویم. نه اینکه نخواهم بگویم. بلکه خیلی وقتها، توی ذهنم حتی، حرفهایم را آماده کنم که بیایم اینجا و هزار صفحه بنویسم ولی آخر سر نشود. خیلی ساده "نشود". ای کاش خیلی کارها هم همینقدر ساده "نشوند". اصلا دلم میخواهد امتحان کنم بلکه این مرتبه هم جواب داد.
خب، ببینید من نه تنها آدم حرافی هستم، که بسیار کم حوصله، بی امید، بی انگیزه، بیکار، بیعار، بیمسئولیت، بیعاطفه، بیمنطق، بیایمان و بیسوادی هم هستم. نه، این خوب نیست. اینها اصلا آن مسئله اساسی نیستند. عمدهی این نقطه ضعفها از یک خصیصه خاص سرچشمه میگیرند. یعنی فکر کنم که میگیرند. آن هم انفعال است؛ انفعال شخصیت. بله، من همهی اینها هستم، چون در حقیقت به همهی اینها تن میدهم. خیلی ساده و حتی فوری میپذیرمشان. اجازه میدهم دیگران، آدمها و محیط اطراف به سهولت و سرعت روی من، کارها، فکرها و رفتارم تاثیر بگذارند. اشتباه نشود. نمیخواهم توپ را قل بدهم توی زمین دیگران. اتفاقاً خودم توپ را دو دستی گرفتهام و دارم توی زمین خودم دنبال عیب و اشتباه میگردم. بله، مسئله اساسی همین است که من مرد رزم نیستم. بندهی تسلیمم عوضش. همت و جسارت جنگیدن را که ندارم هیچ، انگار مشتاق شکست هم هستم. از بیرون که اینجور به نظر میآید. معطل یک بهانه که پرچم سفید را بالا بیاورم، بعد پرچم و خودم و همه چیز را به دست باد بسپارم. خب حالا که چه؟ بنشینم منتظر که از فردا در من جنگجویی متولد شود که هیچ سر تسلیم ندارد؟ که نمیشود. بیست و هشت سال نشده آخر. اما جنگجو باید نقشه جنگ داشته باشد، نه؟! تاکیتیک داشته باشد. و از همه مهمتر دوست را از دشمن تشخیص دهد. چه دارم میگویم. نمیدانم. از یک طرف میل به شکستن این سکوت دارم. از یک طرف انگار دارم بجای حرف درست و حسابی، باز وِر میزنم فقط. بگذریم. فقط اینکه ای شخصیتِ منفعلِ عزیز من، بدان و آگاه باش که جنگجوی پیروز خوشحالتر از جنگجوی در حال مبارزه است و جنگجوی در حال مبارزه و خسته امیدوارتر از جنگجوی شکستخورده. اما حتی جنگجوی شکستخورده هم بسیار شریفتر از جنگجویی است که به جای شمشیر، پرچم تسلیم را همان اول کار بالای سر میبرد. رسم رزم را یاد بگیر.
شاید که اینها جملهی قصاری باشند. شاید هم باید همین حالا پاکش کنم. شاید بهتر است اصلا این سکوت را اینجور نشکنم؟! ندانم. که چه دانمهای بسیاریست ولیکن من نمیدانم.