از آنجایی که آدمیزادی که من باشم مدام نیاز به یادآوری دارد، گاهی همین‌جور توی یادداشت‌ها می‌لولم و مثل یک بیمار آلزایمری روزهای گذرانده و داشته نداشته‌هایم را به یاد خودم می‌آورم (بلکه حالا کمی قدرشناس‌‌تر با حوصله‌تر باشم) :

دلم چه زود به زود برای خانه تنگ می‌شود. این خیال چیست که وقتی آنچه میخواهیم را نداریم، جایش را با دیگری یا دیگرانی پر کنیم.

من حالا خانه‌مان را میخواهم. نه این اتاق اشتراکی کثیف، سیاه و بدبو را. خواهر و برادرم را میخواهم. خندیدن و دعوا کردن باهم مان. نه دوستانم را، هر قدر هم که مهربان باشند. شهرم را میخواهم و خیابان‌های آشنا و صداهایش را. نه این شهر دراندشت را، هر قدر هم زیبا باشد. من هیچ کدام از آن‌هایی که میخواهم را ندارم. و آن‌هایی که دارم را نمیخواهم. نه زندگی توی این اتاق، نه دوستان مهربان و نه شهری زیبا را. تنها می‌خواهم بخوابم و کاش وقتی بیدار شدم توی خانه‌مان باشم.