می‌خواهم مغزم را از توی سرم دربیاورم و قلبم را از سینه‌ام. بگذارمشان روبه‌روی هم، بنشینند بی واسطه سنگ‌هاشان را با هم وا بکنند. اصلاً آنقدر همدیگر را زیر سوال ببرند، آنقدر گیس و گیس کشی بکنند تا بلاخره به صلح برسند. یا اینکه عاقبت یکی ناک اوت شود.

بلاخره یا یاد میگیرند کنار هم مثل آدم زندگی کنند، یا دیگر این تن جای یک کدامشان هست فقط‌.