خارکش پیری با دلق درشت
کی فکرش رو می کرد روزی برای پوشیدن یک دست لباس معمولی باید شجاعت به خرج داد.
کی فکرش رو می کرد روزی برای پوشیدن یک دست لباس معمولی باید شجاعت به خرج داد.
حضور آدم ها گاه باعث رنج است و گاه باعث تحمل رنج.
من آمدم که درباره دسته دوم حرف بزنم ولی حالا زبانم را گم کرده ام و می ترسم هرچه بگویم عاجز از توصیف کیفیت حضور این عزیزان، از آب دربیاید. پس عجالتا فقط بگویم که من خیلی، خیلی قدردان حضورشان هستم هر چند که هیچ وقت این حرف را چشم در چشم بهشان نگفته ام. که این هم از شرمندگی و خجالت من است.
فکر میکنم برای من که ذاتا کولی زاده شده ام، بیست و چند سال زندگی در یک شهر مایه ی ننگ است! ننگ...
پابند چیزهایی هستم که دلبسته شان نشده ام.
و کسی این عذاب را نمی فهمد.
روال عادی یه زندگی عادی چیه دیگه آخه که اینقدر برا ما دور از دسترسه
1- من ایجاز بلد نیستم.
2- شجاعت دستهایم گم شده.
3- حلزون درونم پیر شده است و کندتر.
ای کاش زودتر بمیرد و دود شود و از خاکسترش یک یوزپلنگ متولد شود.
یا اقلا یک خرگوش. یا کانگورو مثلا.
یا هر موجود جهنده و دونده دیگر. مهم نیست. فقط جزو خزندگان کند کذایی نباشد. کوالا هم نباشد لطفا.
شده ام درست مثل یک جلبک. چسبیده ام به میزم و از تمام تنم فقط مردمک ها و گاهی هم دستانم حرکت می کنند.
مغزم این مدت از هر زمان دیگری خسته تر است. تمام وقت به من التماس میکرد کمی در برنامه روزانه اش تجدید نظر کنم و اینقدر مجبورش نکنم هر روز، صبح تا شب فقط به یک موضوع فکر کند. دلش کمی تنوع و هیجان یا اقلا لحظه ای آسودگی میخواست و من بهش قول دادم کارمان که تمام شود حتما یک هیجان عالی برایش آماده میکنم حالا ولی باید این پروژه را باهم تمام کنیم. چند ماه پیش سر پروژه قبلی هم همین وضع بود. حقیقتش حافظه ام اگر یاری کند و درست بگویم قبل تر هم اوضاع ما از همین قرار بود.اصلا همیشه اینطور بوده مثل اینکه. از مغزم تمنای تنوع و اصرار به هیجان، از من وعده سرخرمن و انکار هر گونه هیجان.
امروز ولی تا نشستم پشت میزم یک باره کل سیستم مختل شد. سرم کمی گیج رفت، گوش هایم سوت کشید، همه چیز جلوی چشمهایم سیاه شد، همه مفاصلم از هم وا رفت و سر آخر انگار که پردازنده ام سوخته باشد، همه ی سیگنالها قطع شد. مغزم بلاخره از من ناامید شد دست به شورش زد. اتاق فرمانم از کار افتاده و من حالا یک جاندار تک سلولی هستم که ساعت هاست تمام بدن و مغزش به خواب رفته و از همه ی توانایی های بشر اولیه تنها میتواند با مردمک هایش به کلمات روی مانیتور زل بزند و انتظار بکشد. من یک جلبک غمگین هستم که فقط میخواهد کارهایش را به نحو احسن و به موقع تمام کند. ای کاش مغزم این را بفهمد و کمی با من مدارا کند.